eitaa logo
نخل و نارنج ؛
354 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
189 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
علومج عزیزم . . .
نخل و نارنج ؛
شبیه راه‌هاییه که آنه‌شرلی در جزیره پرنس ادوارد طی می‌کرد تا به مدرسه، دریاچه آب‌های درخشان، یا جنگل پری‌ها برسه.
سه شنبه برای اولین بار در طول این یک سال تحصیلی، نسبت به دانشکده احساسی رو داشتم که نسبت به مدرسه‌م داشتم. بعد از دو ترم، وقتی داشتم توی راهروها قدم می‌زدم و از پله‌ها بالا می‌رفتم، با خودم فکر کردم، چقدر اینجا رو دوست دارم، چقدر اینجا برام امنه و چقدر حس خوبی بهش دارم. من این ساختمون رو با بعضی از آدم‌هاش، استادهاش، کلاس‌هاش و حتی گل‌های خشکیده‌ش دوست دارم. من نمازخونه‌ی این دانشکده رو از همه‌جای دنیا بیشتر دوست دارم. من دوست‌های هم‌دانشگاهی و هم‌کلاسی‌م رو دوست دارم. من سلفِ دانشکده رو خیلی (با یه عالمه ی) دوست دارم. من غذاهای سلف رو دوست دارم. من وقت‌هایی که راهروها روشنن و نور خورشید می‌تابه توشون دوست دارم. من خیلی از چیزهایی که مربوط به این دانشکده‌ست دوست دارم. سه شنبه، دانشکده بهم حس خونه داد... حسِ پناهگاه بودن. همون حسی که نسب به مدرسه‌م داشتم. و احساس کردم می‌تونم اینجا خوب باشم و زندگی کنم. - بچه‌ها ولی من از بین همه‌ی دانشکده‌های دانشگاه، علومج رو بیشتر از همه دوست دارم. + منم این دیوونه‌خونه رو بیشتر از همه‌جا دوست دارم... / /
دارم به این فکر می‌کنم که کل تابستون قرار نیست دوستامو ببینم و این خیلی غمگینم می‌کنه.
وا، من دلم واسه دانشگاه و استادهامون تنگ میشه. تابستون چه کار جالبی می‌تونم بکنم؟
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
-
خدایا، من بنده‌ی خوبی برات نیستم. من اون‌طور که شایسته‌ی درگاه عظیم و جلال و جبروت و خداییِ توئه، عبدِ سزاواری نیستم. تو خیلی هوام رو داری، خیلی بزرگی که هنوز اجازه می‌دی صدات کنم و خودم رو بنده‌ی کوچیکِ تو بدونم. خدای بزرگِ عزیزِ من، نه، بذار اینطوری صدات کنم... خدای بزرگِ عزیزِ امام حسین... من دستام خالیه. خالی از خوبی‌ای که پیشت بیارم و آبروم باشه، و پر از بدی. ممنونم که بهم اجازه دادی یه گوشه زیر این آسمون، کنار بنده‌های خوبی که دوست‌شون داری بشینم و تو رو صدا کنم. به حقِ دلِ پاکِ این بنده‌های خوبت، اگه دوست داشتی اون گوشه موشه‌ها، یکی از اون نگاه‌های قشنگ و لطیف و قند تو دل آب‌کن‌ت رو به منم بده. اگر نه هم، من باز خیلی دوستت دارم. خیلی خیلی خیلی. ولی خدایا، اگر امروز نگاهم نکنی و صدام بهت نرسه، پس کی نگاهم می‌کنی و به حرفام گوش میدی؟ من که خودم قشنگ بلد نیستم حرف بزنم. من به حسینِ عزیزت اقتدا می‌کنم و سعی می‌کنم اونطوری که دوست داری و اون باهات مناجات کرده صحبت کنم. خدایا، دلت میاد به یکی از نوکرای کوچیک و روسیاه و شرمنده‌ی حسین‌ت نگاه نکنی؟ حسین و محبتی که ازش توی قلبم گذاشتی، تنها چیزیه که می‌تونم بیارم پیشت و بگم به خاطرش، خدایا هوامو داشته باش... ای خدای بنده‌های پشیمون و توبه‌کننده و محبِ حسین.
لطفا دمپایی پوشیدن تو تابستون رو عادی‌سازی و فرهنگ‌سازی کنید. دیگه کفش نمی‌تونم.
سفر به‌سلامت آقای حج‌ناتمام ما. لباس‌های نوی بچه‌ها مبارک. معجر‌های حجازی اهل و عیالتان مبارک. الهی سفر، پسرانتان را پخته‌تر و آقاتر کند و به دخترکانتان خوش بگذرد.
دلم یه مسافرت مفصل می‌خواد. مفصل منظورم هتل لاکچری و پرواز پنج ستاره و هزار نوع غذا نیست. منظورم یه مسافرت با آدمِ مورد علاقه‌م، با ماشین خودمون، خوراکی و غذاهایی که خودم درست کردم، هوای خوب و باد و ابر، جاده‌ی سرسبز، پلی لیست خسته نکننده، و یه مقصد دوره. یه مسافرت که وقتی رسیدیم به مقصد یه جای قشنگ چادر بزنیم، فیلم و انیمیشن و خوراکی‌هامون رو آماده کنیم، زیر انداز و پتو و بالش رو بندازیم، و از زندگی فاصله بگیریم.
- دلم می‌خواد بدون این که نگران باشم «نکنه خوب نیستم، نکنه کافی نیستم، نکنه کامل نیستم؟» زندگی کنم. کاش بتونم. ولی چطوری؟ / ۱۶ خرداد ۱۴۰۴