لبهام با اشک تر شد و باز لب کشیدم بر گلها. قداست و لطافت اولین بوسه در دهانم مثل شنریزههای شرابه. لبهای سرخ و تیرهی حوّا بارها بر هم خورد و اشکها از تپهی گونههاش جاری شدن و میان گلبرگ لبهاش لغزیدند. زانوان لطیف و مستحکم مادرم حوّا وقتی بر روی خاک و خاشاک صحراها کشیده شد و سجده میکرد. وقتی زانو میزد و اشکهاش فرشتگان رو به گریه میانداخت. زخمهای انگشتانش زمانی که چشمهاش رو باهاشون میپوشوند. اشکهاش که رودها رو زنده کرد و رنگهارو در آویخت با مکان. تمام شبهایی که متداوم دوید و خارها از زخم کردن تن مقدسش شرم کردن. تمام شبهایی که از حال رفت و جبرائیل و میکائیل به دامانش گرفتن. همهشون پیچیده شد در قداست و لطافت اولین دیدار لبها. نحوهی ستایش زیبایی مقدس حوّا توسط آدم. تمام اشکهایی که حوّا ریخت و لبهاش رو تر کرد حالا رد مزهشون در بوسههاش میلغزه. لحظهای که زمین نفس حبس کرد چون اولین بوسه چیزی جز عبادت نبود. برخورد نرم لبهای آدم و حوّا ستایش قداست بود و پرستش و عبادت. آنقدر نرم و تازه که شکوفههای انار و سیب و گندم شرم کردن. در اولین بوسهی زمین.
شبهایحوّا.
لبهام با اشک تر شد و باز لب کشیدم بر گلها. قداست و لطافت اولین بوسه در دهانم مثل شنریزههای شراب
"حوّا،
بهت گفتم که حوّا خیلی زیاد میگریسته؟
شبهای سرد اولین بهار زمین، در تنهایی شیداکنندهی مکان، زمان و تجسمهای اشتباه.
حوّا هر بار که شکوفه های سیب رو میدید اشک میریخت، خاک تَر میشد و رنگها قد میکشیدن، در اولین بهار زمین.
اولین بهار زمین."
شبهایحوّا.
تا تو نگاه میکنی،
کار من آه کردن است،
ای به فدای چشمِ تو !
این چه نگاه کردن است ؟