eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
56 دنبال‌کننده
13 عکس
3 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام، بگذارید اول از همه، با توجه به موضوع ′وابستگی و تلاش برای رها شدن از آن′ سوالی را مطرح کنم، جوابش هم با خودتان. اِهم، بگویید ببینم، دستی که شمارا می‌کُشد، زخم‌هایتان را چگونه شفا خواهد داد؟! این ناعدالتی‌ِ زیادی نسبت به خودتان است، اگر بکوشید قلبتان را به چیزی قانع کنید که مغز می‌داند یک دروغ بزرگ است، به راستی که درخت امید، همیشه ثمره‌‌هایش خوب نمی‌شود، گاهی آنقدر رشد می‌کند تا ریشه‌هایش رسوب کند و ایستاده بمیرد! حرفم را کوتاه زدم، بعد هم نا‌مه‌ای کوچک خواهم نوشت، برای محبوب‌های از دست رفته، که ای‌کاش جای شما بودند و می‌دیدند عاشقی، چه کار دشواری‌ست. سرتان را به‌درد نمی‌آورم، رها کنید، مگر چقدر زمان لازم است تا بوی کسی را که دوست داریم، از یاد ببریم؟!
ببینید! این جماعت ادعای آزادی، چه عجب! آمده‌اند با پرچم اعتراض وارد شوند، اما ابزارشان، تیشه به ریشه زدن است. انگار که ملک شخصی‌شان است و هر بلایی خواستند سرش بیاورند! می‌گویند گرانی شده، حق دارند! اما دست در دست دشمن گذاشتن برای تخریب سفره‌ای که باید با هم پرش کنیم اعتراض نیست، وطن‌فروشی‌ست. ای مرتجعین مدرن! ای زباله‌های تاریخی که خود را در لفافه‌ی شعارهای مُدام‌المصرف پیچیده‌اید. شما که میراث این خاک را به تازیانه‌ی نادانی می‌فروشید، چه نامی جز محتشمینِ تباهی سزاوارید؟ نمی‌دانم کِی یاد می‌گیریم که خشم، اگر عقل نداشته باشد، فقط اسباب شادی دشمنان پنهان ماست. بس کن ایرانی! به اسم اعتراض پیکر بی‌رمق وطنت را سلاخی‌شده به دشمنان نده.
[ دیدم که حرامزاده شد دشمنِ تو بر دامنِ پاکِ مادرم می‌نازم ]
هدایت شده از خبر فوری
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️خرابی‌هایی که تروریست ها از خود به‌جا گذاشتند @AkhbareFori
وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ.
عزیز دلم، در حالِ حاضر اوضاع و احوالم درست و حسابی بهم‌ ریخته است. اگر جایی از نوشته‌ام کاملاً واضح نیست رنجیده خاطر نشو. تمامِ روز سه‌شنبه را با حالی افتضاح به پرسه ‌زدن پرداختم، بیشتر اوقاتم را با مردم گذراندم، اصلاً نخوابیدم، ناگهانی سراغ دوستانم رفتم و ناگهانی آنها را ترک کردم. مثلِ این‌که در خلأ هستم.
معشوقِ جان به بهار آغشته‌ی من، سلام؛ آن‌روز، چشم‌هایت نمی‌توانست چیزی را از من پنهان کند، خودت هم می‌دانستی و نگاهت را می‌دزدیدی، من هم صورتت را نوازش کردم و گفتم، ببوس مرا! امیدوار هستم این بوسه تلخ‌کامت نکند. پیش‌بینی‌ام درست بود، بیشتر از یک هفته از آن بوسه‌ی شیرین نگذشته بود، اما آن‌چنان به تو دل‌ بسته بودم که پس از چند صباحی به همه‌چیز شک می‌کردم، چشمانم ترسیده بود و احساس می‌کردم که می‌خواهند از تو دورم کنند و مرا از روح و جانم بربایند. حالا دیگر اختیار هیچ‌چیز را نداشتم، دیگر دست بردار تو نبودم، با وجودت، جان به جسمم آمد و پلک‌هایم را گشودم. خواسته‌ام از تو ماندن شده بود و دیگر مثل حرف‌های ساده‌ی بچگانه‌ نبود، دیگر می‌خواستم با یک سینیِ چای به اتاق بیایی، سینی را زمین بگذاری و نزدیک‌تر از قبل کنارم بنشینی، با دسته‌ای از موهایم که پشت سرم جمع کرده‌ام، مشغول بازی شوی، سنجاقم را باز کنی و موهایم را بر شانه‌هایم پخش کنی، من هم غر بزنم و در جواب بگویی: «اگه یه دختر خوشگل برام بیاری، اون وقت با موهای اون بازی میکنم!» بعد از آن هم دیگر آخر دنیا می‌شود و کیلو کیلو قند می‌آورند و در دلم آب می‌کنند. -سلام،داستان‌واقعی‌ما،لیلی‌و‌مجنون،خداحافظ
ما را نمی‌توان یافت‌ بیرون از این دو عبرت، یا ناقص الکمالیم یا کامل القصوریم.
سلام، عزیزِ دور افتاده‌ی من؛ خسته هستم، جسمم شده است کاروانسرای درد و دلتنگی. چشم انتظارم، برایم نمی‌نویسی، فدای سرت، اما من و من همواره با یکدیگر غرق گفت‌وگوییم، اگر وجود تو پادرمیانی نکند، بعد از آن دیگر نمی‌توانم تاب بیاورم. تو، همواره در جانم بوده‌ای، در لبانم، در چشمانم، در ذهنم، رنج و اشتیاق بوده‌ای و آن چیز شگفتی که انسان به یاد می‌آورد تا به زندگی بازگردد. سرت را درد نیاورم، حالم خوب است، شمعدانی‌ها هم سرزنده شده‌اند، رنج به جان کوچکت نرسد عزیزِ من، تورا می‌بوسم، شبت خیر باشد. -روزهزارم‌ِ‌دوری