عزیز دلم، در حالِ حاضر اوضاع و احوالم درست و حسابی بهم ریخته است. اگر جایی از نوشتهام کاملاً واضح نیست رنجیده خاطر نشو. تمامِ روز سهشنبه را با حالی افتضاح به پرسه زدن پرداختم، بیشتر اوقاتم را با مردم گذراندم، اصلاً نخوابیدم، ناگهانی سراغ دوستانم رفتم و ناگهانی آنها را ترک کردم. مثلِ اینکه در خلأ هستم.
معشوقِ جان به بهار آغشتهی من، سلام؛
آنروز، چشمهایت نمیتوانست چیزی را از من پنهان کند، خودت هم میدانستی و نگاهت را میدزدیدی، من هم صورتت را نوازش کردم و گفتم، ببوس مرا!
امیدوار هستم این بوسه تلخکامت نکند.
پیشبینیام درست بود، بیشتر از یک هفته از آن بوسهی شیرین نگذشته بود، اما آنچنان به تو دل بسته بودم که پس از چند صباحی به همهچیز شک میکردم، چشمانم ترسیده بود و احساس میکردم که میخواهند از تو دورم کنند و مرا از روح و جانم بربایند.
حالا دیگر اختیار هیچچیز را نداشتم، دیگر دست بردار تو نبودم، با وجودت، جان به جسمم آمد و پلکهایم را گشودم.
خواستهام از تو ماندن شده بود و دیگر مثل حرفهای سادهی بچگانه نبود، دیگر میخواستم با یک سینیِ چای به اتاق بیایی، سینی را زمین بگذاری و نزدیکتر از قبل کنارم بنشینی، با دستهای از موهایم که پشت سرم جمع کردهام، مشغول بازی شوی، سنجاقم را باز کنی و موهایم را بر شانههایم پخش کنی، من هم غر بزنم و در جواب بگویی: «اگه یه دختر خوشگل برام بیاری، اون وقت با موهای اون بازی میکنم!»
بعد از آن هم دیگر آخر دنیا میشود و کیلو کیلو قند میآورند و در دلم آب میکنند.
-سلام،داستانواقعیما،لیلیومجنون،خداحافظ
شبهایحوّا.
عزیز دلم، در حالِ حاضر اوضاع و احوالم درست و حسابی بهم ریخته است. اگر جایی از نوشتهام کاملاً واضح
دورت بگردم، تولدت مبارک همهمون♥️
ما را نمیتوان یافت بیرون از این دو عبرت، یا ناقص الکمالیم یا کامل القصوریم.
سلام، عزیزِ دور افتادهی من؛
خسته هستم، جسمم شده است کاروانسرای درد و دلتنگی. چشم انتظارم، برایم نمینویسی، فدای سرت، اما من و من همواره با یکدیگر غرق گفتوگوییم، اگر وجود تو پادرمیانی نکند، بعد از آن دیگر نمیتوانم تاب بیاورم.
تو، همواره در جانم بودهای، در لبانم، در چشمانم، در ذهنم، رنج و اشتیاق بودهای و آن چیز شگفتی که انسان به یاد میآورد تا به زندگی بازگردد. سرت را درد نیاورم، حالم خوب است، شمعدانیها هم سرزنده شدهاند، رنج به جان کوچکت نرسد عزیزِ من، تورا میبوسم، شبت خیر باشد.
-روزهزارمِدوری
[ گریست همچون مادری نو یافتهی اندوه. ]
شاید گریهی حوّا تا چهل روزِ پیدرپی بود، روزها بر زمین میافتاد، شبها در دعا. حوّا شبها بسیار میگریست. شبهای حوّا.
میسوختم و مرا نمیدیدی؛
ندیدن، واژهی تلخیست. درواقع میگوید، نه که نخواهد نبیند، نمیتواند، دیدن برایش تعریف نشده است. درست مثل توقع داشتن میماند، اما، به خودت میآیی، میبینی، نه! طرف اصلا منظوری ندارد، فقط اینگونه بزرگ شده. موضوع عذاب آوریست. مثل جنین در خود جمع شدهام، هادی بالای سرم است، شبها مانند مرگ، آرام و رنجور میخوابم. حالا او هم مداوم غر میزند، بیماریِعزیز هم نه میکُشد، نه میرود، نه کسی را برای نجات میفرستد. دیگر نمیدانم، به قول علینور، به طبلی تو خالی و پر سروصدا میمانم.