[ مادر میگفت قدیسان، ردّی از خود در جان آدمی به جا میگذارند. آنها ارثی خاموش که از نسلی به نسلی دگر در رگهای روح جاری میشود را هدیه میکنند. ]
قدیسهام، رزا، تاج خار پنهانیاش را به من بخشید. من سردردهای بیبدیل و آن چکهچکهی خون از شقیقههایش را به ارث بردم.
مریم مجدلیه جام طوفانهای هفتگانهی روح را به دستم داد و گفت بنوش. من نوشیدم. و از آن پس، خوف او در من خانه کرد. مُسخرِ هراس دل در لحظهای که نام عیسی را با تهدید پاسخ میدادند، شدم و کابوسهای شبانهاش را به ارث بردم.
عروس روحالقدس، بانوی غمگین، سوگِ ایستاده بر پای صلیب و شکستگی آهستهی روح را بر جانم نشاند. از او گریههایی نصیبم شد که پایان ندارند. عزایی که هرگز جامه از تن برنمیکند. من گریههای بیامان و دائمالعزاییاش را به ارث بردم.
و در آخر، سرورم عیسی، مسیحِ عالیمان دردِ تازیانهزدن رومیان و رنج میخهای عبوردهنده از تن تا ابدیت را در وجودم ریخت. من فقط گریه بر اورشلیم و لازاروس و اشک در باغ جتسیمانی را نه، که من از او تمام اندوه جهان را به ارث بردم.
مادر میگفت قدیسان، ارثی در جان آدمی بر جای میگذارند.
و من وارث شما هستم. اما آنچه به من رسید، نه شکوه نور بود و نه آرامش روحالقدس. تنها رنج.
پس اکنون با همان میراث خونآلود بدرودتان میگویم.
خدا نگهدار. دیگر در عشای ربانی شرکت نخواهم کرد. خدا نگهدارت باشد، مسیح.
-بهمنماهِ هزار و چهارصد. یکشنبه. عشای ربانی. شیراز را ترک خواهیم گفت.
شبهایحوّا.
[ مادر میگفت قدیسان، ردّی از خود در جان آدمی به جا میگذارند. آنها ارثی خاموش که از نسلی به نسلی د
و شاید تنها میراثِ ما، رنج است.
https://eitaa.com/edrakxa/1950 مگا نگفتی دیگه مسیحی نیستی!!!!!!
-
متنرو خوندی؟ سال هزار و چهارصد. اونموقع هم مسیحی نبودم. حیران بودن در وادی ادیان و چنگ زدن به هر ریسمانی با جزئی از اون آیین شناخته شدن متفاوته.
دلم برا تو و خانوادت میسوزه بدبختای کافر مسیحی که همش کفر میگین به خیال خودتون دارین خدارو میپرستید اما اینکه بگید مسیح پسر خداست کفره بدبختا کاش کمی عقل داستین . گمراهیت از حرفایی که راجب خدا زدی مشخصه دخترک مسیحی برو بیشتر ازین مردمو گمراه نکن کافر !
-
"با اهل کتاب مجادله نکنید مگر به شیوهای که نیکوتر و پسندیدهتر است، مگر با کسانی که از میان آنان ستم کردند.. سوره عنکبوت، آیه 46"
"اهل کتاب یکسان نیستند. برخی از آنان قومى درستکردارند که آیات خدا را شبانه میخوانند و سجدهکناناند. (خلاصه گفتم) سوره آلعمران، آیه 113-115"
"حضرت رسولالله: هر کس به یک ذمّی (غیرمسلمان تحت پیمان در جامعه اسلامی) آزار برساند، مرا آزار داده است.
ابن حجر هیتمی، الزواجر عن اقتراف الكبائر، ج 2، ص 250
همچنین با مضمون مشابه در طبرانی، المعجم الاوسط"
"حضرت رسولالله: آگاه باشید. هر کس به فردی که با مسلمانان پیمان دارد (غیرمسلمانِ همپیمان) ظلم کند، یا از حق او بکاهد، یا بیش از توانش بر او تکلیف گذارد، یا چیزی از او بدون رضایتش بگیرد، من در روز قیامت مدافع او خواهم بود.
سنن ابیداود، حدیث شماره 3052
بیهقی، السنن الکبری، ج 9، ص 205"
متأسفم که شور نهی از منکریات رو خاموش میکنم اما من و پدرمادرم مسیحی نیستیم. شبتبهخیر.
شبهایحوّا.
هنگامی که آدم و حوّا از کنار فرات گذر کردند، با ندای خداوند سخت گریستند. و فرزندشان مریم گریست، و عیسی، و حواریونش، و موسی، و داوود و در آخر، تمامی عالمیان بر آن ذبح عظیم گریستند.
تا جایی که فهمیدم، میان ادیان گشتی و به اسلام رسیدی ...
چرا رها نکردی و به جاش بی دینی رو انتخاب نکردی؟
من هر روز این پاسخ که چرا دین داری از بی دینی هزار بار جلو تره رو به خودم میگم ولی بازم از خودم میپرسم چرا..؟
تو به این سوال که چرا دین چه پاسخی میدی؟
-
بله. من میان ادیان گشتم و حتی مدتی در سکوت بیدینی ایستادم. و حقیقت اینه که بیدینی برام مثل دشتی باز بود، آزادی داشت، هیچ فرمانی نبود، هیچ تعهدی، اما همزمان معنایی هم. و همونجا فهمیدم آزادی مطلق اگر مقصدی نداشته باشه، کمکم شبیه سرگردانی میشه. فهمیدم اینکه اینجام دلیلی نداره، فقط هستم. همونطور که جهان، فقط هست. همهی راهها برام بهظاهر باز بود اما هیچکدوم منرو به خونه نمیرسوندن. مسئله هيچوقت برای من این نبود که آیا میشه بدون دین زندگی کرد؟ بله. میشه. انسان میتونه بدون دین هم زندگی کنه، فکر کنه، حتی اخلاق داشته باشه. اما کافیه از خودت بپرسی آیا جانم در اون وضعیت ساکن میشه؟ آیا وجود من معنایی داره؟ آیا تمام این تشویش و رنجها، صرفاً رنج هستند؟ و عجیبه اما همین فروتنی نوعی آزادی تازه میاره. بیدینی میگفت جهان هست، و همین. اما دین بهم گفت جهان هست، و کسی اونرو میبینه. و تو برای دلیلی پا در این جهان گذاشتی. و تنها این جهان نیست، بلکه سرای مطلقی در انتظار توست. وقتی به اسلام رسیدم، بیش از اینکه مجموعهای از قوانین ببینم نوعی گفتوگوی دائمی دیدم. گفتوگویی میان انسان و حقیقتی که از او بزرگتره. در نماز، در آیات، در همون واژه سادهی الله، در تمام روایت کربلا، در کوچههای مدینه، در صلح، در جنگ، در اشک و در خون چیزی بود که انسان رو از مرکز جهان بالا میاورد و دوباره در جای واقعیش مینشوند. شاید دلیل اینکه رهاش نکردم همین باشه. چون وقتی انسان لحظهای احساس میکنه در این جهان دیده میشه، خوانده میشه، برای دلیلی اینجاست، حضورش معنایی داره، و حتی با همهی ضعفهاش مورد خطاب قرار میگیره، دیگه نمیتونه به سادگی به جهانی برگرده که درش هیچ مخاطبی نیست. هیچ معنایی نیست. هیچ ارزشی نیست. برای من اسلام حقیقته. پاسخهام، حقیقتم، آرزوم، شعفم، رنجم، نورم، ارثم و روحم. اسلام سراسر پاسخ بود برای منِ حیران، تماماً رابطه و محبت بود برای منِ مطرود. و انسان وقتی طمع رابطهای واقعی رو بچشه دیگه به سکوت مطلق قانع نمیشه. اینهارو گفتم که چرا بهجای بیدینی، دینرو انتخاب کردم. اینکه چرا به جای باقی ادیان، اسلامرو انتخاب کردمهم داستان خودشرو داره.
همیشه گفته میشه که ما جزئی از خداییم و نور خدا درون ماست ، چه تو انجیل و چه تو قرآن .
و اینجوری شد که من نشستم به این فکر کردم ، که این نظریه ای که میگه مفهوم خدا در واقع یه انرژی یا ذهن کامله که تیکه هاش به شکل زندگی های مختلف تو جهان پخش شدن ، یه جورایی هم با عقل جور در میآد هم با دین .
شاید اون ندای وحی که به محمد آیه هارو میرسوند همون انرژی درونش باشه که به نسبت انرژی بقیه قوی تر بوده و کمتر روش سایه افتاده بوده .
و شاید اینجوریه که گفته میشه ما خدارو از راه خودشناسی میشناسیم
نظر تو چ
-
حتی مدتی در چنین اندیشههایی سرگردان بودم. وقتی انسان میبینه در درونش نوری هست از آگاهی، محبت، وجدان، طبیعیه که بپرسه آیا این همون خداست که در ما پخش شده؟ آیا ما تکههایی از اون ذهن بزرگیم که نامش رو خدا گذاشتیم؟
این تصور در نگاه اول آرامبخشه. چون فاصله میان انسان و خدا رو برمیداره. نظریهای که هم با عقل جور در میاد و هم با ذوق عرفانی. اما هرچه بیشتر درش تأمل کنیم، میفهمیم چیزی بسیار ظریف اما بنیادیای کمه و تکهای از پازل گم شده. اگر ما تکههای خدا باشیم، پس چه کسی صدای ما رو میشنوه؟
چه کسی دعوت میکنه؟
چه کسی اون "قل"رو بر زبان پیامبر میذاره؟
انسان میتونه در خودش گم شه، اما نمیتونه خودش رو از بیرون صدا بزنه. کسی که در ما حل شده، دیگه "دیگری" نیست که خطاب کنه. و وحی، هرچیزی که بود، خطاب بود. این رو نمیشه نادیده گرفت. ما جزئی از خدا نیستیم، ما نشانهایم. رد پایی بر شن ساحل. آینهای که اگر نور نباشه، خودش هیچ نداره. و جملهی خودترو بشناس تا خدارو بشناسی یعنی اگر درست به اعماق جانت نگاه کنی، میفهمی چقدر ناپایدار، محتاج، و محدود هستی. من بازهم حرفهای زهرا رو تکرار میکنم. چیزی نیستی تو که، یک چرخهای، یک مکثی، یک لحظهای، یک جسم نیازمند و بیچارهای، یک ذهن و روح گمشده و محدودی. بیست سال پیش، نوزده سال پیش، هجدهسال پیش یک نطفه ناچیزی، یک اسپرم و یک تخمک و یک کدگذاری بالقوهای و بعد از تخم بیرون میای و تا آدمْ بزرگ این جهان میشی خیال میکنی جهان، جهان توئه. خیال میکنی آه تکهای از خداوندی. اما تو سراسر محدودیتی. و همین محدودیت به شکلی عجیب، تو رو به سوی نامحدود میکشه. اونجا تازه میفهمی این نور کوچک که در دل توست، از تو نیست. تو فقط ظرفی. پرتویی از خورشیدی دیگر روی تو افتاده. آدمیزاد تو قدرتی از خودت نداری. ایمان لحظهای رخ میده که بفهمی تو نور نیستی،
تو فقط روی به نوری.
و تمام زندگی چیزی نیست جز قدم گذاشتن به سمت اون روشنایی بزرگ که هرگز در تو حل نمیشه، اما همیشه در تو میتابه. همیشه گرمت میکنه. وقتی خودشناسی رو یاد بگیری و محدودیتت رو درک کنی، تازه میفهمی نیازترو به لاينتهیای. ایکاش بفهمم. ایکاش بفهمیم.
در جواب کسایی که میگن چجوری میتونی ثابت کنی قرآن تحریف نشده چی باید گفت؟یکی از نزدیکترین آدمای زندگیم میگه منم میتونم یه کتاب بنویسم و اسم اون کتاب را بزارم قرآن و بگم خدا بهم گفته و اون کتابو زیر زمین خاک کنم تا سالها بعد یه سری ازش پیروی کنن،چیزایی که که تو قرآن گفته یه سری چیزای معمولیه یعنی همه میدونن باید راستگو بود یا به والدین احترام گذاشت
یا مثلا میگه تو پیروی دینی هستی که پیامبرش به اسم فرمان خدا با افراد مختلف ازدواج میکرده،منم میتونستم بخاطر هوس ازدواج کنم و بگم فرمان خدا بوده
دینی که یکی از امامهای اون توی زندان بود و براش دختر و زن میآوردند و اون باهاشون رابطه برقرار میکرد جوابشو من چی باید بدم؟
میگه اینا همش میتونه یه داستان یا افسانه باشه داستان امامحسین،کربلا و همهی اینها
چجوری باید قانع کرد که بینگبنگ غلط بوده و این همه زیبایی در جهان قطعا یه علتی داره که این معلولها بوجود بیان،میگه همهی این زیباییها یا مثلا در اومدن خورشید از سمت خاصی و اینا دلیل علمی داره و چرا باید به خدا ربطش داد؟
-
سلام. یکی یکی پاسخ میدم، اولی قرآن.
شبههی تحریف شدن قرآن رو به جای شعار و اخم و نچنچ کردن باید با واقعیتها جواب داد. قرآن تنها کتابیه که تاریخنگاری کلمه به کلمه داره. هزاران حافظ در نسلهای پیدرپی، نسخههای متعدد و همزمان از صدر اسلام، نبودِ هیچ نسخهی متفاوت در سراسر دنیای اسلام، ثبت کاملِ قرائتها و نقلها و اینکه یک کلمه تغییر بدی، میلیونها نفر در همون لحظه متوجه میشن. شگفتیای که در باقی ادیان به وضوح نیست. کسی نمیتونه کتابی بنویسه، زیر خاک کنه و بعد بگه قرآنه. قرآن از روز اول متنِ جمعزیسته بوده. در جامعه خوانده شده، تکرار شده، حفظ شده، روش بحث شده، حتی دشمنان اسلام هم اونرو بارها نقل کردن و میکنن. کتابی که در یک جامعه زنده باشه، تحریفشدنی نیست. و اما مهمتر از همه، اگر کسی میگه منهم میتونم بنویسم، خب، یالا. باید واقعاً بنویسه. اصلاً یکچیز خندهداری که وجود داره اینه که قرآن خودش صراحتاً میگه اگر بلدی، یاعلی. پاشو بنویس. ادعا نکن، عمل داشته باش. 1400 ساله این ادعا تکرار شده. اما حتی یک متن، تنها یک متن، که بشه اونرو همسطح قرآن دونست، وجود نداره. زیبایی لفظ، عمق معانی، انسجام موضوعی، و اثرگذاری روانیاش. اینها رو نمیشه جعل کرد.
"اگر در آنچه بر بندهی خود نازل کردهایم تردید دارید، پس یک سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را جز خدا فراخوانید اگر راست میگویید. پس اگر چنین نکردید، و هرگز نخواهید توانست کرد، از آتشی بترسید که هیزم آن مردم و سنگها هستند و برای کافران آماده شده است.
قرآن کریم، سوره بقره، آیات 23 و 24"
"آیا میگویند او این قرآن را به دروغ ساخته است؟ بگو: اگر راست میگویید، یک سوره همانند آن بیاورید و هر که را میتوانید جز خدا به یاری بخوانید.
قرآن کریم، سوره یونس، آیه 38"
"بگو: اگر همه انسانها و جنها جمع شوند تا همانند این قرآن را بیاورند، هرگز نمیتوانند مانند آن بیاورند، حتی اگر یکدیگر را یاری دهند.
قرآن کریم، سوره اسراء، آیه 88"
قربان خدا برم حتی این چالشرو مرحلهبهمرحله آورده. یعنی،
آقا کل قرآن (اسراء 88)
نتونستی؟ جهنم و ضرر، ده سوره کافیه (هود 13)
بازم نشد؟ آقا اصلاً کی به کیه، یک سوره بیار من قبولت دارم (بقره 23، یونس 38)
و در طی این چند هزارسال سال با وجود تمام مدعیهایی که سینهسپر کردن، هنوز یک آیه که بشه حتی رقیب قرآن دونستش، نیومده.