شبهایحوّا.
مسیر./ «خب، رسیدم. فعلاً خداحافظ. میبینمت یاسمن. خدانگهدار.» تماس را قطع کردم و با اشارهی مادر، چم
بازگشت./
بعد از یک روز شیرین کنار عزیزترینهایم، شب بالاخره از راه رسید. همهمان سوار مترو شدیم و مسیر تا هیئت را با خنده و شوخی و تعریفهای بیسر و ته گذراندیم. ولی هرچه به مقصد نزدیکتر میشدیم، تپش قلبم بیشتر خودش را به سینهام میکوبید. کسی نمیفهمید. میخندیدم، اما درونم آشفته بود. از ایستگاه که بیرون آمدیم کمی راه رفتیم تا رسیدیم همان کوچه. همان دیوارهای پیر. همان چراغ زرد که همیشه نصف کوچه را روشن میگذارد و نصف دیگر را میفرستد توی تاریکی. چند قدم مانده به در، ایستادم. صدای سخنران از داخل میآمد. در میان همهمهی جمعیت جاری بود. بوی اسپند با هوای خنک شب قاطی شده و خادمها پس از تفتيش، یکییکی راه را باز میکردند. یک لحظه دلم خواست برگردم. واقعاً خواستم. گفتم اگر برگردم، هیچکس هم نمیفهمد آمده بودم. دستم رفت سمت صلیب روی گردنم. زیر انگشتم سرد بود. با خود گفتم «الان میفهمن. نگاهم میکنن. میگن این دیگه کیه.» اما نوبتم که شد، با ضربهی آرام یاسمن به خود آمدم. بالأخره قدمی برداشتم. فضای هیئت نیمهتاریک بود. پرچمهای مشکی، صدای هقهقهای پراکنده، بچههایی که کنار مادرشان نشسته بودند، صدای آرام صحبتهای جمعیت، نور قرمز رنگ و آسمان لاینتهی بالای سرمان. صلیب روی گردنم نور قرمز را گرفت و برق انداخت. چند نگاه تیز و زودگذر سمت من چرخید. تهوع بالا آمد. حس کردم مثل لکهای تاریک روی صفحهای روشنم. یک وصلهی ناجور. با مانتویم، با صلیبم، با ذهنی که هنوز هزار سؤال دارد. چشمم دنبال یاسمن گشت. دیدم که کنار خانوادهیمان جای خالی پیدا کرده و برای من دست تکان میدهد. روضهخوان شروع کرد به مناجات و همهمهی جمعیت ساکتتر شد. سرم را خیلی آرام تکان دادم. کنارش نشستم. اولش کمی صحبت کردیم و وقتی بالأخره شروع شد، فقط صدای روضه بود. در شروع مثل دفعهی قبل نبود. آن حس ناگهانی نیامد. نشستم و گوش دادم. سعی کردم منطقی باشم. گفتم ببین، این فقط یک مجلس است. آدمها گریه میکنند. احساساتی میشوند. قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد.
اما وقتی روضهخوان از اصحاب گفت، تنم یخ کرد. وقتی خواند غریب، انگار مستقیم زد وسط همان یک سال سرگردانیام.
نفسم سنگین شد. گفتم نه. نه الان. مگر مسیح، برهی خداوند را بر صلیب نکشیدهاند؟ اینها چیزی نیست. احساساتی نشو. اما اشک خودش آمد. آرام از گوشهی چشمم سر خورد پایین. پاکش نکردم. گفتم بگذار بیاید. بعد یکی دیگر آمد. بعد یکی دیگر. چند دقیقه بعد دیگر نتوانستم صاف بنشینم. بغضم آنقدر بزرگ شده بود که انگار گلویم را گرفته بود. صدای روضه از چهکسی میخواند؟ زبیر؟ وهب؟ حرّ؟ نمیدانم، فقط انگار داشتم کودکیام را میدیدم. شروع کردم به گریه کردن. نه آن گریهی کمرنگ و بیصدا. واقعی. با لرزش شانه. با نفسهای بریده و فریادهای خفیف. یکهو هوا کم آمد. خواستم نفس بکشم، نشد. انگار چیزی قفل کرده بود سینهام را. نفس بالا نمیرفت. هقهق خشک خفهام کرد.
شبهایحوّا.
بازگشت./ بعد از یک روز شیرین کنار عزیزترینهایم، شب بالاخره از راه رسید. همهمان سوار مترو شدیم و مس
لمسِ نور./
همان لحظه یاسمن در آغوشم گرفت. محکم. آنقدر محکم که حس کردم اگر ول کند میافتم. دستش را گذاشت پشت سرم. «گلی، آروم باش. گلشید. نفس بکش، با توئم!»
نمیتوانستم.
بطری آب را گرفت، چند قطره پاشید روی صورتم. شالم را کنار زد و صورتم را تکان داد. «گلی، ببین منرو. گلی!» صدای خفیف خاله فاطمه در میان شیونها گم شد، ولی فکر میکنم چیزی راجعبه "بذار داد بزند. بذار گریه کند. فقط حواست به نفسش باشد." گفت. صدایش هم لرزان بود. خودش هم داشت گریه میکرد. یاسمن پیشانیام را چسباند به شانهاش. دستش مدام پشتم را میمالید. با زور هوا را کشیدم توی ریهام. سوز داشت. بالأخره بالا رفت. و بعد دیگر نتوانستم خودم را جمعوجور کنم. سرم روی شانهی یاسمن بود و فقط گریه و شیون میکردم. فریاد میکشیدم. برای چه؟ دقیق نمیدانم. برای آن یک سال. برای آن شبهای تیرهام. برای آن صلیب برعکس. برای لجبازیهایم. برای تنهاییام. برای تاریکیام. برای حسین.
با صلیبم برای حسین گریه میکردم. و هیچکدامشان با هم نمیجنگیدند. نه صلیب بر گردنم میسوخت، نه نام حسین در دلم غریب بود. برای اولین بار، حس کردم شاید قرار نیست هویتهایم با هم بجنگند. شاید قرار نیست برای پیدا کردن نور، بخشی از خودم را خفه کنم. شاید نور، بزرگتر از چارچوبهای من است.
تمام شد.
در راه بازگشت که از احوالپرسی و ابراز نگرانیها فرار کردم، به آسمان خیره شدم. دستانم هنوز میلرزید و یاسمن شانهام را گرفته بود. حس سبکی عجیبی داشتم. انگار چیزی از درونم کنده شده و رفته بود. چیزی چرک. چیزی کهنه. در حیاط و در انتظار عبور جمعیت ایستادم. آسمان سیاه بود، اما ستارهها کمجان میدرخشیدند. دست کشیدم روی صلیبم. سرد بود، اما دیگر سنگین نبود. با صدایی که از ته چاه میآمد زمزمه کردم: «یاسمن. نمیدونم کنار چهکسی ایستادم، اما حس میکنم تنها نیستم.» و برای اولین بار بعد از سالها، این جمله مرا نترساند.
-محرمچهارصدودو
گرچه مسیحی است ولی بر سرِ این ماتمِ سرخ، همچو مسلم به عزای شهِ مظلوم بگرید.
هدایت شده از فروپاشی روانی
@karbalaihoseintaheri -352706813_-7731815.mp3
زمان:
حجم:
9.2M
دیشب توی پرایوت بحث این شد که چرا مسیحیت نه؟ چرا میگی تحریف شده؟ و من امروز چهار استدلال برای این گزارهام رو برای بچهها گفتم. فقط توضیحات رو فرستادم اینجا (بهپایین). اگر کسی مایله و میخواد تحقیق کنه، میتونه بخونه. باقیاش هم در روزهای آینده مینویسم.
شبهایحوّا.
توضیح راجعبه متی یا متا. اگر مشکلتون برطرف شد اطلاع بدید که ما متی خودمون رو بخونیم.
من نمیدانم چرا هرکس را صدا کردم، هرکس را دوست داشتم، ناگهان در خَم کوچه گم شد. همیشه چشم به راه کسی بودهام. حتی یکنفر را پیدا نکردم که با او درد دل کنم و از حَسینا برایش حرف بزنم. کسی باشد که به او بگویم دوستش دارم، میفهمی؟ میدانی عشق یعنی چه؟ خیال نمیکنم بفهمی. هیچکس نمیداند من چه حالی دارم. هیچکس. روحم از تنهایی میپوسد و دردهای ناگفتنی در دلم تلمبار میشود. آخر ببینید، آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غمانگیز نیست؟ آه. میخواهم سرم را روی پای مادربزرگ بگذارم. بگویم، برایم قصه بگو. از قصههایت برای ما سرزمینی که عطر خون نداشته باشد بیرون بیاور. مادرانی که بیمار نشوند بیرون بیاور. مردانی که عاشق باشند و ترک نکنند بیرون بیاور. دوستانی که مهاجرت نکنند بیرون بیاور. خانهای آرام بیرون بیاور که جنگ نشانیشان را نمیداند. مادربزرگ عزیزم، ما، به ستوه آمدهایم از افسانهها، تازه جوانیم، اما زِ غصه پیر شدهایم، پیر.
سلام. روزتون بهخیر. جهت دریافت تقدیمی این پیام و یک پیام دلخواه دیگه از چنلرو فوروارد کنید، تا منهم روایت یک احساس و یا خاطرهای که فکر میکنم براتون ملموس و قابل درکه رو بهصورت یک دستنوشتهی نسبتاً کوتاه بنویسم.
ظرفیت تمام شد.