eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
734 دنبال‌کننده
66 عکس
11 ویدیو
0 فایل
بایگان‌ پیام‌ها: https://eitaa.com/fagatbego
مشاهده در ایتا
دانلود
ما هنوز در تبعید همان سیب نفس می‌کشیم.
سلام، به او گفتم دیگر تمایلی به زیستن ندارم. ‌به شخصه میان مشکلاتم، فقط یک‌خورده زندگی دارم. درجواب گفت، حق داری، تنهایی آدم را خسته می‌کند. من هم به قد و قواره‌ام برخورد. لیوان را کوبیدم و گفتم، بنده اصلا هم تنها نیستم. از کدام نیستی صحبت می‌کنی؟ کدام تنهایی؟ بحث اصلاً سر تنهایی نیست. مگر نمی‌دانی آدمِ تنها هیچ‌وقت تنها نیست و همه‌جا بارِ آینده و گذشته را با خودش به همراه دارد؟! در ادامه‌اش هم که می‌بینی این همراهی یا بهتر بگویم حمالی، جسممان را مانند واژه ″غَم″ خمیده کرده است! گردن رو به جلو، قوز هم که می‌کنیم، چشمتان روشن تازه خیلی از ماها سیگار هم می‌کشیم. باز هم مقصر خودمان هستیم؟! -من،در‌مرحله‌ی‌فاسد‌شدن‌،‌شعبه‌نمی‌دونم‌چندم
سلام. بگذارید اول از همه، با توجه به موضوع ′وابستگی و تلاش برای رها شدن از آن′ سوالی را مطرح کنم. جوابش هم با خودتان. اِهم. بگویید ببینم. دستی که شمارا می‌کُشد، زخم‌هایتان را چگونه شفا خواهد داد؟! این ناعدالتی‌ِ زیادی نسبت به خودتان است، اگر بکوشید قلبتان را به چیزی قانع کنید که مغز می‌داند یک دروغ بزرگ است. به راستی که درخت امید، همیشه ثمره‌‌هایش خوب نمی‌شود. گاهی آنقدر رشد می‌کند تا ریشه‌هایش رسوب کند و ایستاده بمیرد! حرفم را کوتاه زدم، بعد هم نا‌مه‌ای کوچک خواهم نوشت. برای محبوب‌های از دست رفته. که ای‌کاش جای شما بودند و می‌دیدند عاشقی، چه کار دشواری‌ست. سرتان را به‌درد نمی‌آورم، رها کنید. مگر چه‌قدر زمان لازم است تا بوی کسی را که دوست داریم، از یاد ببریم؟!
ببینید! این جماعت ادعای آزادی، چه عجب! آمده‌اند با پرچم اعتراض وارد شوند، اما ابزارشان، تیشه به ریشه زدن است. انگار که ملک شخصی‌شان است و هر بلایی خواستند سرش بیاورند! می‌گویند گرانی شده، حق دارند! اما دست در دست دشمن گذاشتن برای تخریب سفره‌ای که باید با هم پرش کنیم اعتراض نیست، وطن‌فروشی‌ست. ای مرتجعین مدرن! ای زباله‌های تاریخی که خود را در لفافه‌ی شعارهای مُدام‌المصرف پیچیده‌اید. شما که میراث این خاک را به تازیانه‌ی نادانی می‌فروشید، چه نامی جز محتشمینِ تباهی سزاوارید؟ نمی‌دانم کِی یاد می‌گیریم که خشم، اگر عقل نداشته باشد، فقط اسباب شادی دشمنان پنهان ماست. بس کن ایرانی! به اسم اعتراض پیکر بی‌رمق وطنت را سلاخی‌شده به دشمنان نده.
[ دیدم که حرامزاده شد دشمنِ تو بر دامنِ پاکِ مادرم می‌نازم ]
وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ.
عزیز دلم، در حالِ حاضر اوضاع و احوالم درست و حسابی به‌هم‌ ریخته است. اگر جایی از نوشته‌ام کاملاً واضح نیست رنجیده خاطر نشو. تمامِ روز سه‌شنبه را با حالی افتضاح به پرسه ‌زدن پرداختم، بیشتر اوقاتم را با مردم گذراندم، اصلاً نخوابیدم، ناگهانی سراغ دوستانم رفتم و ناگهانی آن‌ها را ترک کردم. مثلِ این‌که در خلأ هستم.
معشوقِ جان به بهار آغشته‌ی من، سلام؛ آن‌روز، چشم‌هایت نمی‌توانست چیزی را از من پنهان کند، خودت هم می‌دانستی و نگاهت را می‌دزدیدی، من هم صورتت را نوازش کردم و گفتم، ببوس مرا! امیدوار هستم این بوسه تلخ‌کامت نکند. پیش‌بینی‌ام درست بود. بیشتر از یک هفته از آن بوسه‌ی شیرین نگذشته بود، اما آن‌چنان به تو دل‌ بسته بودم که پس از چند صباحی به همه‌چیز شک می‌کردم، چشمانم ترسیده بود و احساس می‌کردم که می‌خواهند از تو دورم کنند و مرا از روح و جانم بربایند. حالا دیگر اختیار هیچ‌چیز را نداشتم، دیگر دست بردار تو نبودم، با وجودت، جان به جسمم آمد و پلک‌هایم را گشودم. خواسته‌ام از تو ماندن شده بود و دیگر مثل حرف‌های ساده‌ی بچگانه‌ نبود. دیگر می‌خواستم با یک سینیِ چای به اتاق بیایی. سینی را زمین بگذاری و نزدیک‌تر از قبل کنارم بنشینی. با دسته‌ای از موهایم که پشت سرم جمع کرده‌ام، مشغول بازی شوی. سنجاقم را باز کنی و موهایم را بر شانه‌هایم پخش کنی. من هم غر بزنم و در جواب بگویی: «اگه یه دختر خوشگل برام بیاری، اون وقت با موهای اون بازی میکنم!» بعد از آن هم دیگر آخر دنیا می‌شود و کیلو کیلو قند می‌آورند و در دلم آب می‌کنند. -سلام،داستان‌واقعی‌ما،لیلی‌و‌مجنون،خداحافظ
ما را نمی‌توان یافت‌ بیرون از این دو عبرت، یا ناقص الکمالیم یا کامل القصوریم.