من نمیدانم چرا هرکس را صدا کردم، هرکس را دوست داشتم، ناگهان در خَم کوچه گم شد. همیشه چشم به راه کسی بودهام. حتی یکنفر را پیدا نکردم که با او درد دل کنم و از حَسینا برایش حرف بزنم. کسی باشد که به او بگویم دوستش دارم، میفهمی؟ میدانی عشق یعنی چه؟ خیال نمیکنم بفهمی. هیچکس نمیداند من چه حالی دارم. هیچکس. روحم از تنهایی میپوسد و دردهای ناگفتنی در دلم تلمبار میشود. آخر ببینید، آدم عاشق باشد و نتواند به کسی بگوید، غمانگیز نیست؟ آه. میخواهم سرم را روی پای مادربزرگ بگذارم. بگویم، برایم قصه بگو. از قصههایت برای ما سرزمینی که عطر خون نداشته باشد بیرون بیاور. مادرانی که بیمار نشوند بیرون بیاور. مردانی که عاشق باشند و ترک نکنند بیرون بیاور. دوستانی که مهاجرت نکنند بیرون بیاور. خانهای آرام بیرون بیاور که جنگ نشانیشان را نمیداند. مادربزرگ عزیزم، ما، به ستوه آمدهایم از افسانهها، تازه جوانیم، اما زِ غصه پیر شدهایم، پیر.
سلام. روزتون بهخیر. جهت دریافت تقدیمی این پیام و یک پیام دلخواه دیگه از چنلرو فوروارد کنید، تا منهم روایت یک احساس و یا خاطرهای که فکر میکنم براتون ملموس و قابل درکه رو بهصورت یک دستنوشتهی نسبتاً کوتاه بنویسم.
ظرفیت تمام شد.
کلماترو یکبهیک خوندم. رسیدم و درک کردم. گفته بود شما واقعاً هم هرگز نمیتونید بردهی حقیقت باشید، بندهی اسمهایید. گم شده در نامها و نمادها. حقیقت برای شما لقمهی سفت و سختیه، راحت الحلقوم نیست.
Mehdi Mokhtari ~ Music-Fa.ComMehdi Mokhtari - Eza Zolzelatel Arz (128).mp3
زمان:
حجم:
4M
تمامِ من جریان داره در این صوت.
شبهایحوّا.
یحتمل شش ساعت است که جاده زیر چرخهایمان میلغزد. بیوقفه. پدر کمرش را گرفته، مادر زیر لب غر میزند. بالاخره کنار میکشیم.
مقبرهای کوچک. نمزده. هیچکس حرفی نمیزند.
پدر دراز میکشد و انگشتش روی کتیبههای سرد میلغزد و حفظ میکند. مادر زود خوابش میبرد. سرم میچرخد. به دیوار تکیه میدهم و فرو میریزم. در خودم جمع میشوم. تیکتیک. نمیدانم چند دقیقه گذشته.
دلشوره دارم. بازهم تاریکی به چشمانم رسیده. دگر طاقت نمیآورم و لبانم با زمزمههایی مهگرفته میلرزد.
«ای قدیس میکائیلِ فرشته مقرب، ای شاهزادهی والا و پاسدار وفادار قلمرو آسمانی، ای که با فروتنیات غرورِ اغواگر را در هم شکستی و با قدرتت دشمن تاریکی را از آسمان فرو افکندی، به یاری ما بشتاب.»
شبهایحوّا.
یحتمل شش ساعت است که جاده زیر چرخهایمان میلغزد. بیوقفه. پدر کمرش را گرفته، مادر زیر لب غر میزند.
نفس میگیرم. مادر در خواب تکان میخورد.
«تو که کلیسای مسیح را نگاهبان و نگهبانی نیرومند هستی، ای مدافع قوم خدا، در برابر حملات شریر و وسوسههای دشمن ناپیدا، سپر بر ما بگشا.»
اشکهایم دامنم را خیس میکند. زانوهایم را بیشتر در بغل میگیرم. سردم شده، اما چرا عرق کردهام؟
«ای سردار لشکرهای آسمانی، انسان را از چنگال نیروهای ظلمانی برهان، آنان که در جهان میگردند تا ارواح را بفریبند، بیازارند و تباه کنند. با نور آسمانیات تاریکی را بزدای، با حضور قدرتمندت لرزه بر اندام شریران انداز، و با شفاعتت ما را در پناه خداوند نگاه دار.»
صدای برخورد قطرات باران بر سقف تکهپارهی مقبره کمکم شنیده میشود. هوا دم است. گرگومیش. شرجی. عرقکرده. دلم میلرزد. بازهم.
«ای میکائیلِ قدیس، تسلیم دلهایمان را در برابر ارادهی خداوند تقویت کن. به ما بیاموز که چون تو در برابر حقِ مطلق بایستیم و هیچگاه از نور حقیقت جدا نشویم.»
شبهایحوّا.
نفس میگیرم. مادر در خواب تکان میخورد. «تو که کلیسای مسیح را نگاهبان و نگهبانی نیرومند هستی، ای مد
سرم را بالا میآورم و به تسبیح سبزرنگ آویزان از ساک، خیره میشوم. دلم میلرزد. هوا تاریک شده. آه، عرق کردهام.
«از خداوند قادر متعال بخواه که سپاهیان آسمانیاش را گسیل دارد تا هر روح گرفتار را حمایت کند، و هر خانه، هر دل، و هر اندیشهی لرزان را به امنیت الهی برساند. به نام مسیحِ نجاتدهنده، او که پادشاهیاش جاودان است، و نورش بر هر سایهای غلبه میکند، ما را از هر شرّ آشکار و نهان رهایی بخش.»
نفسم میگیرد. چکچکچک. قطرات شدت گرفتهاند. میلرزم و تمامش میکنم.
«آمین.»
در خودم جمع میشوم. عرق. سرما. گرما. لرز و رعشه. تاریکی میآید.
«بلند شو، گلشید، بلند شو. دیر شده. باید بریم.»
پدرم دم در ایستاده و صدایم میزند. عرق کردهام، ساعت چند است؟ نمیدانم.
شب شده. تاریک و شرجی.
خواب میکائیل را دیدهام.
ببین. ابرها رد میشن، سیالن، تاریکی میاد و دوباره توسط دستهای نور خفه میشه.
انگار چیزی یادشون رفته.
سیاره میچرخه، کهکشان بهخروش میاد، هوا وارد ریهها میشه، کسی گریه میکنه و دیگری میخنده.
هیچکس حواسش نیست.
ببین، ما ایستادیم، کنارِ این همه عبور.
ببین، دنیا میگذره، ما هنوز اینجاییم.
فقط
من
و
تو