شبهایحوّا.
یحتمل شش ساعت است که جاده زیر چرخهایمان میلغزد. بیوقفه. پدر کمرش را گرفته، مادر زیر لب غر میزند. بالاخره کنار میکشیم.
مقبرهای کوچک. نمزده. هیچکس حرفی نمیزند.
پدر دراز میکشد و انگشتش روی کتیبههای سرد میلغزد و حفظ میکند. مادر زود خوابش میبرد. سرم میچرخد. به دیوار تکیه میدهم و فرو میریزم. در خودم جمع میشوم. تیکتیک. نمیدانم چند دقیقه گذشته.
دلشوره دارم. بازهم تاریکی به چشمانم رسیده. دگر طاقت نمیآورم و لبانم با زمزمههایی مهگرفته میلرزد.
«ای قدیس میکائیلِ فرشته مقرب، ای شاهزادهی والا و پاسدار وفادار قلمرو آسمانی، ای که با فروتنیات غرورِ اغواگر را در هم شکستی و با قدرتت دشمن تاریکی را از آسمان فرو افکندی، به یاری ما بشتاب.»
شبهایحوّا.
یحتمل شش ساعت است که جاده زیر چرخهایمان میلغزد. بیوقفه. پدر کمرش را گرفته، مادر زیر لب غر میزند.
نفس میگیرم. مادر در خواب تکان میخورد.
«تو که کلیسای مسیح را نگاهبان و نگهبانی نیرومند هستی، ای مدافع قوم خدا، در برابر حملات شریر و وسوسههای دشمن ناپیدا، سپر بر ما بگشا.»
اشکهایم دامنم را خیس میکند. زانوهایم را بیشتر در بغل میگیرم. سردم شده، اما چرا عرق کردهام؟
«ای سردار لشکرهای آسمانی، انسان را از چنگال نیروهای ظلمانی برهان، آنان که در جهان میگردند تا ارواح را بفریبند، بیازارند و تباه کنند. با نور آسمانیات تاریکی را بزدای، با حضور قدرتمندت لرزه بر اندام شریران انداز، و با شفاعتت ما را در پناه خداوند نگاه دار.»
صدای برخورد قطرات باران بر سقف تکهپارهی مقبره کمکم شنیده میشود. هوا دم است. گرگومیش. شرجی. عرقکرده. دلم میلرزد. بازهم.
«ای میکائیلِ قدیس، تسلیم دلهایمان را در برابر ارادهی خداوند تقویت کن. به ما بیاموز که چون تو در برابر حقِ مطلق بایستیم و هیچگاه از نور حقیقت جدا نشویم.»
شبهایحوّا.
نفس میگیرم. مادر در خواب تکان میخورد. «تو که کلیسای مسیح را نگاهبان و نگهبانی نیرومند هستی، ای مد
سرم را بالا میآورم و به تسبیح سبزرنگ آویزان از ساک، خیره میشوم. دلم میلرزد. هوا تاریک شده. آه، عرق کردهام.
«از خداوند قادر متعال بخواه که سپاهیان آسمانیاش را گسیل دارد تا هر روح گرفتار را حمایت کند، و هر خانه، هر دل، و هر اندیشهی لرزان را به امنیت الهی برساند. به نام مسیحِ نجاتدهنده، او که پادشاهیاش جاودان است، و نورش بر هر سایهای غلبه میکند، ما را از هر شرّ آشکار و نهان رهایی بخش.»
نفسم میگیرد. چکچکچک. قطرات شدت گرفتهاند. میلرزم و تمامش میکنم.
«آمین.»
در خودم جمع میشوم. عرق. سرما. گرما. لرز و رعشه. تاریکی میآید.
«بلند شو، گلشید، بلند شو. دیر شده. باید بریم.»
پدرم دم در ایستاده و صدایم میزند. عرق کردهام، ساعت چند است؟ نمیدانم.
شب شده. تاریک و شرجی.
خواب میکائیل را دیدهام.
ببین. ابرها رد میشن، سیالن، تاریکی میاد و دوباره توسط دستهای نور خفه میشه.
انگار چیزی یادشون رفته.
سیاره میچرخه، کهکشان بهخروش میاد، هوا وارد ریهها میشه، کسی گریه میکنه و دیگری میخنده.
هیچکس حواسش نیست.
ببین، ما ایستادیم، کنارِ این همه عبور.
ببین، دنیا میگذره، ما هنوز اینجاییم.
فقط
من
و
تو
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
چقدر بیچاره شدیم توی برنامهی ملی باید جواب یه عده نوجوون رو بدیم که میگن درسته توی فلان کتاب دختره روانی عاشق متج*اوزش میشه، ولی خاک برسرتون به سلیقه هم احترام بذارید. تو چطوری بدون اینکه درکی داشته باشی نظر میدی؟؟؟ خوبه منم بگم روانشناسی واقعا چرته ولی انقدر شعور دارم که نگم؟ هرچند همین الان گفتم؟
شبهایحوّا.
چقدر بیچاره شدیم توی برنامهی ملی باید جواب یه عده نوجوون رو بدیم که میگن درسته توی فلان کتاب دختره
تجاوز جنسی چیزی برای عادیسازی نیست. یک عمل پر از خشونت، ترس، و سلب اختیاره. اصلاً چیزیه که نمیخوام به وقاحتش بپردازم. پس هر جا یک رمان یا فیلم میاد و اونرو با ترفندهای روایت، مثل هیجان، جذابیت، مهربانی بعدی، یا بهظاهر عشق شدید، با پوست داستان میپوشونه دقیقاً داره جنایت رو قابلهضم و حتی جذاب نشون میده. اول میان رضایت رو تبدیل میکنن به ترفند روایی. در تجاوز، رضایت واقعی حذف میشه. اما در روایتهای دارک غلطانداز و کوفت و زهرمار، مخاطب با مونتاژ احساسات گول میخوره. بعدش بغل میکنه؟ بعدش گریه میکنه؟ بعدش تبدیل به رابطه میشه؟ اینها اصلاً اصل ماجرا رو پاک نمیکنه ملت. فقط اون کثافت و چرک رو پشت احساسات مصنوعی قایم میکنه. یعنی خود خشونت عادی میشه چون روایت، نتیجه رو قشنگ میسازه.
رسانه مثل تمرین ذهنه، شوخی نیست. ذهن آدم با داستان یاد میگیره چه چیزی عاديه. همینطور همجنسبازی هم عادیسازی شد. وقتی بارها میبینی کنترل و تحمیل به شکل شدتِ عشق تزریق میشه، کمکم معیارهای اخلاقی جابهجا میشه. این یک فاجعه رو به بار میاره. مرز بین رابطه و آسیب، بین رضایت و اجبار، کمرنگ میشه. و این خیلی غیرانسانیه. خیلی خیلی.
فانتزی اسم دیگهی بیحرمتی به قربانیست. اگر داستان تجاوز رو سرگرمکننده کنه، قربانی رو عملاً از انسان واقعی به وسیلهی درام تبدیل میکنه. قلب داستان میشه هیجان. برای تولید این هیجان دست به هر ریسمان ضد حقوق بشر میزنن، فقط برای اینکه چهارتا نوجوان ابله که افسارشون دست هورمونهای جنسیشونه، بیان همچین جنایتهایی رو بخونن. و این یعنی درد واقعی آدمها رو به مادهی خام برای لذت داستانی تبدیل کردن. چیز قابل توجیهی نیست. اصلاً. توجیه "فقط داستانه" فرار از اثره. این استدلال مثل اینه که بگی این موسیقی فقط صداست، پس چرا اثر داره؟ داستانها اثر دارن چون معنا میسازن. وقتی یک رفتار رو در پوشش زیبایی ارائه میکنی یعنی میگی این رفتار قابل توجیهه، یا بخشی از عشقه. و این دقیقاً همون چیزیه که باید از ریشه قطع بشه. بخشی از عشق بودن یعنی حیوان شمردن طرف مقابل؟ عشق؟ عشق؟ خدای من. عشق.