eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
733 دنبال‌کننده
66 عکس
11 ویدیو
0 فایل
بایگان‌ پیام‌ها: https://eitaa.com/fagatbego
مشاهده در ایتا
دانلود
میدونی چیه همیشه از تو امثال تو مثل اون عرفانه متنفر بودم و هستم. فک میکنین با پریدن و چرت و زرت کردن راجب خود ارضایی و مانهوا و دارک رومنس و هرچیزی که نوجوون های ممکلت بهش دل خوش کردن یعنی خیلی باخالین و اینا لعنت به تو و عرفانه و آگاتا و هر سگ دیگه ای - آن‌چه تو از‌ش با نفرت یاد می‌کنی، بیش از هر چیز فقر استدلال خودت رو عیان می‌کنه. وقتی کسی به‌جای اندیشه به فحاشی و نفرین پناه می‌بره در واقع اعتراف کرده که توان مواجهه با حقیقت رو نداره. نام بردن از چند نفر و چند سلیقه هم چیزی رو عوض نمی‌کنه. جهل وقتی بلندتر فریاد می‌شه، فقط آشکارتر می‌شه. مشکل تو فقط نفرت نیست، ناآگاهیه. حتی نمی‌فهمی وسط چه پروژه‌ای داری له می‌شی. فرهنگ مصرف جنسی، از شما موجودات کاریکاتوری شهوت‌زده ساخته. بعد شما با وقاحت، علیه هر کسی که اسم خودکنترلی و حقیقت رو میاره گارد می‌گیرید. نمی‌فهمی دارن ازت یه مصرف‌کننده‌ی دائم‌التحریک می‌سازن، که نه توان عشق داره و نه عمق، فقط و فقط واکنش شرطی. شما از حقیقت نمی‌ترسید، شما اصلاً ظرفیت دیدنش رو ندارید. هر بار حقیقت نزدیک می‌شه ذهن‌های ضعیفتون با ناسزا و لعن و نفرین دفاع بدوی می‌گیرن. حرف‌هات اعتراف‌نامه‌ی امضاشده‌ی خودته. نه مسئله رو می‌فهمی، نه ابعاد بلایی که دارن سرتون میارن. فقط خوشحالی که زنجیرات رنگیه. کاش چشم‌هات رو باز کنی. کاش چشم‌هامون رو باز کنیم.
هيچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسه که به‌خاطر صحبت من‌باب "خودکنترلی و رفتار انسانی در روابط جنسی" مورد تنفر واقع شم. عجیبید ملت. عجیب.
می‌تونید خودتون رو بکشید یا به قول مهلا بشینید ضجه بزنید ولی گلشید همیشه محبوب ماست و ما دوستش داریم.
هدایت شده از آبیو💙🫐
🌌
کربلایی حسین طاهری 1404040612-3.mp3
زمان: حجم: 14.1M
می‌روم عمود عمود، ذکرِ من لعنت‌الله علی‌الیهود.
گلشید بانو میدونم ناشناسارو الانا جواب نمیدی اما میشه اینو جواب بدی لطفا. شما که به حضرت مسیح انقدر ارادت داریو.. میشه یه چیزی از این پیامبر به ما هم آموزش بدی؟ چی ازش یاد بگیریم؟ -
شب‌های‌حوّا.
گلشید بانو میدونم ناشناسارو الانا جواب نمیدی اما میشه اینو جواب بدی لطفا. شما که به حضرت مسیح انقدر
وقتی عیسی‌بن‌مریم علیه‌السلام فرود آید، صاحب‌الزمان ارواحنافداه به او می‌گوید جلو بایست و نماز بخوان. عیسی می‌گوید: نه، بعضی از شما بر بعضی دیگر امیر هستید، این کرامتی است که خدا به این امت داده است. سپس پشت سر امام انس و جن، مهدی صاحب‌الزمان نماز می‌خواند. [ عیسی‌بن‌مریم علیه‌السلام فرمود: خوشا به حال کسی که زمان قائم از اهل‌بیت محمد صلی الله علیه و آله و سلم را درک کند و از یاران او باشد. ]
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خاطر رنج‌های دردناک عیسی، بر ما و بر تمام جهان رحم فرما.
خوابم نمی‌برد. تنهایی، لب‌های سردش را بر شقیقه‌هایم می‌کشد. به نیستی‌ها نگاه می‌کنم. لبانم باز می‌شود به واژگانی که ناخواسته راه خود را پیدا می‌کنند: «ای بانوی نور، در بلندای شب، در این خلوت سنگین که صداها خاموش‌اند، و رنج، چون سایه‌ای دیرینه بر شانه‌های من نشسته، به سوی تو دست دراز می‌کنم. ای مادر نیکی، دل من ترک برداشته و جهان چون راهرویی سرد و بی‌پایان بر من بسته شده است.» روی تخت غلت می‌زنم. تابه‌حال این‌چنین از انسان‌ها دور نبوده‌ام. چشمه‌ی جاری خونِ کف دستم، پارچه‌ی سفید را گلگون کرده، فکر می‌کنم حتماً باید بشورمش. ساعت‌ تیک‌تاک می‌کند. تابه‌حال این‌چنین مطرود نبوده‌ام. «در این خلأ خاموش، تو تنها نقطه‌ی روشن جان منی. پس بر این روح خسته بتاب، چنان‌که شمعی پنهان بر گوشه‌ی محراب می‌تابد. تنهایی مرا آرام کن، بار نامرئی رنجم را سبک کن، و در تاریک‌ترین جایگاه قلبم جایگاهی از نور بنا کن.» غلت می‌زنم. بازهم. سقف سفید، نور را خاکستری نشان می‌دهد. فکر می‌کنم حتماً فردا مؤاخذه‌ام خواهند کرد. باز غلت زده‌ام. پتو را پرت می‌کنم و روی تخت می‌نشینم. گرمم شده. سردم‌هم. «اگر اشک می‌ریزم، بگذار قطره‌هایش مرا به تو نزدیک‌تر کند. اگر فرومی‌افتم، دستم را بگیر و از این شب بی‌پناه، به سمت خدا بلندم کن.»
شب‌های‌حوّا.
خوابم نمی‌برد. تنهایی، لب‌های سردش را بر شقیقه‌هایم می‌کشد. به نیستی‌ها نگاه می‌کنم. لبانم باز می‌شو
کف دستم را می‌خارانم. دست‌هایم خاکستری‌اند؟ نمی‌دانم. من ستاره‌هارا هرگز از دستان خاکستری شما نگرفته‌ام. در ذهنم طنین‌انداز شده، بازهم. «بانوی یگانه‌ی قدیس در مقابل ابلیس، از میان سردی نگاه‌ها و طرد آدمیان، به آستان تو پناه آورده‌ام. دل تنهایم را از سایه‌ی این غربت در پناه مادری خویش بگیر. اگر جهان درها را بر من ببندد، تو دری از رحمت بگشا و مگذار این روح خسته در تاریکی بی‌پناهی خاموش شود.» سرگیجه‌ام آغاز شده. کاش کسی را داشتم. کاش کسی‌ را. بدنم بی‌حس که می‌شود، آگاهی یافته و متوجه‌ی شروع رعشه‌ام. چند آیه‌ی کوتاه بر ذهنم می‌گذرند. قبل از قفل شدن دهان و مسخ شدن زبانم، واژگان را بالا می‌آورم. «در این شب تاریک، مرا در ردای‌ خود بپوشان. و تا سپیده‌ی رحمت، رهایم نکن.» نفس می‌گیرم. سرم را کج می‌کنم، کنار میز کوچکم همان کاغذ روغنی مزین به خط نستعلیق‌ است. یا سيدة‌النساء. بالا را نگاه می‌کنم، اَشکال تصویرش نقش بسته بر سفیدی خاکستر. کتاب‌خانه‌را از نظر می‌گذرانم، جمله‌ای که در هنگام مرگ نوشته‌ام هنوز طبقه‌ی دوم است. اغیثینی. نفس می‌گیرم، حالا آماده‌ام تا نامش را بر زبان جاری کنم. «یا فاطمه، یگانه شهبانوی سپهر عصمت و فضیلت.» زنده می‌شوم. «یا فاطمه، ملکه‌ی قدسی بشریت.» حالا اشک‌هایم جاری‌ست. «یا فاطمه، به فریادم برس.»