1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خاطر رنجهای دردناک عیسی، بر ما و بر تمام جهان رحم فرما.
خوابم نمیبرد. تنهایی، لبهای سردش را بر شقیقههایم میکشد. به نیستیها نگاه میکنم. لبانم باز میشود به واژگانی که ناخواسته راه خود را پیدا میکنند:
«ای بانوی نور، در بلندای شب، در این خلوت سنگین که صداها خاموشاند، و رنج، چون سایهای دیرینه بر شانههای من نشسته، به سوی تو دست دراز میکنم. ای مادر نیکی، دل من ترک برداشته و جهان چون راهرویی سرد و بیپایان بر من بسته شده است.»
روی تخت غلت میزنم. تابهحال اینچنین از انسانها دور نبودهام. چشمهی جاری خونِ کف دستم، پارچهی سفید را گلگون کرده، فکر میکنم حتماً باید بشورمش. ساعت تیکتاک میکند. تابهحال اینچنین مطرود نبودهام.
«در این خلأ خاموش، تو تنها نقطهی روشن جان منی. پس بر این روح خسته بتاب، چنانکه شمعی پنهان بر گوشهی محراب میتابد. تنهایی مرا آرام کن، بار نامرئی رنجم را سبک کن، و در تاریکترین جایگاه قلبم جایگاهی از نور بنا کن.»
غلت میزنم. بازهم. سقف سفید، نور را خاکستری نشان میدهد. فکر میکنم حتماً فردا مؤاخذهام خواهند کرد. باز غلت زدهام. پتو را پرت میکنم و روی تخت مینشینم. گرمم شده. سردمهم.
«اگر اشک میریزم، بگذار قطرههایش مرا به تو نزدیکتر کند. اگر فرومیافتم، دستم را بگیر و از این شب بیپناه، به سمت خدا بلندم کن.»
شبهایحوّا.
خوابم نمیبرد. تنهایی، لبهای سردش را بر شقیقههایم میکشد. به نیستیها نگاه میکنم. لبانم باز میشو
کف دستم را میخارانم. دستهایم خاکستریاند؟ نمیدانم. من ستارههارا هرگز از دستان خاکستری شما نگرفتهام. در ذهنم طنینانداز شده، بازهم.
«بانوی یگانهی قدیس در مقابل ابلیس، از میان سردی نگاهها و طرد آدمیان، به آستان تو پناه آوردهام. دل تنهایم را از سایهی این غربت در پناه مادری خویش بگیر. اگر جهان درها را بر من ببندد، تو دری از رحمت بگشا و مگذار این روح خسته در تاریکی بیپناهی خاموش شود.»
سرگیجهام آغاز شده. کاش کسی را داشتم. کاش کسی را. بدنم بیحس که میشود، آگاهی یافته و متوجهی شروع رعشهام. چند آیهی کوتاه بر ذهنم میگذرند. قبل از قفل شدن دهان و مسخ شدن زبانم، واژگان را بالا میآورم.
«در این شب تاریک، مرا در ردای خود بپوشان. و تا سپیدهی رحمت، رهایم نکن.»
نفس میگیرم. سرم را کج میکنم، کنار میز کوچکم همان کاغذ روغنی مزین به خط نستعلیق است. یا سيدةالنساء. بالا را نگاه میکنم، اَشکال تصویرش نقش بسته بر سفیدی خاکستر. کتابخانهرا از نظر میگذرانم، جملهای که در هنگام مرگ نوشتهام هنوز طبقهی دوم است. اغیثینی. نفس میگیرم، حالا آمادهام تا نامش را بر زبان جاری کنم.
«یا فاطمه، یگانه شهبانوی سپهر عصمت و فضیلت.»
زنده میشوم.
«یا فاطمه، ملکهی قدسی بشریت.»
حالا اشکهایم جاریست.
«یا فاطمه، به فریادم برس.»
شبهایحوّا.
تصویر فرشتگان رو که میبینم، تنها و تنها اشک بر سرور شهیدان، و بالهایی که میشن فرش قدوم سوگوارانِ پدرِ بندگانخدا برام تداعی میشه. از فضل وجود مطلق شماست که وقتی گام برمیدارم در کلیساها و به نقش و نگارهای پنجرهها خیره میشم، روضهات در ذهنم طنیناندازه. ذبح عظیم و مقدسِ پروردگار جهانیان، دائمالعزاییات گوارای وجود ما و اهالی عرش اعلا.