eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
842 دنبال‌کننده
102 عکس
17 ویدیو
1 فایل
The Woman of God. بایگان‌ پیام‌ها: https://eitaa.com/velamkondige
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه به من توهم می‌دی، عرق سرد و هذیان می‌بخشی. من‌رو تا کلیسا و کنیسه و مسجد می‌بری و جوری رفتار می‌کنی انگار ایمان دارم. انگار پوزخند نزدی. انگار منتظر نیستی تا من پام رو از حریمِ حرم مبارک بیرون بذارم، تا دوباره با دستانت خفه‌ام کنی. از زانوان سستم سوءاستفاده می‌کنی، کردی، بازهم می‌کنی. از ضعف بدن من تغذیه می‌کنی. می‌خوری، خونم رو قطره قطره می‌خوری و آخر شب، بالأخره، بالأخره، برام کف می‌زنی. منزجرم می‌کنی حارث.
خیلی خوب منعکس می‌شی. زمانی که عیسی روح‌خدا در غار مشغول عبادت بود، چندبار برش نازل شدی. در قامت و چهره‌ی‌های مختلف. پیرمرد پرسش‌گر، زن عشوه‌گر، مار طغیان‌گر. حتی نگاهت هم نکرد. روی گردنت پا گذاشت و خرد شدی.
اما حالا این‌جایی. خوش‌چهره‌ای. کف می‌زنی و گردنبند صلیب انداختی. باعث می‌شی بالا بیارم، باعث می‌شی این تاریکی در معده‌ام بگَنده. رو به رویم نشستی و می‌خندی. چون من تاریکی‌ات رو دیدم، همون لحظه‌ی اول، می‌دونستم. اما بازهم لمس کردم. حقیقت اجتناب‌ناپذیر زندگی من همینه حارث، تاریکی تو با روح من آشناست. لمسش قدیمیه. جنس‌ش رو می‌شناسم. می‌بازم، می‌بَری، می‌بُری، منزجرم می‌کنی.
مفیستوفلس، بلزبع، آزمون‌گر. آشنا. حقیقت اجتناب‌ناپذیر اینه که تاریکی تو برای من، به اندازه‌ی روشنایی او آشناست.
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باعث می‌شی بالا بیارم، در معبد‌گاه‌ها هم احساس غریبی کنم. باعث می‌شی مسخ شم، دوباره و دوباره، جام‌های هفت‌گانه رو بچشم. منزجرم می‌کنی.
خیلی وقت پیش ازت فرار کردم. اما حالا این‌جا نشسته‌ام، به گردن‌بند صلیب‌ ظریف و تی‌شرت آبی‌اش خیره شدم. به زخم‌های روی گونه‌اش، بالای لبش، روی ترقوه‌هاش. مطمئنم قرص‌هام رو خوردم، ولی می‌خوام بالا بیارم. بیداره. دراز کشیده. بهش می‌گم چه‌قدر از مفیستوفلس متنفرم، از حارث. می‌گم گناه ما رو به‌هم نزدیک‌تر کرد. گریه می‌کنه. هیچ‌کدوم از ما نمی‌خواستیم روحمون رو به حارث بفروشیم. اما حالا نشسته رو به‌روی‌مون، کف می‌زنه، می‌خنده، افتخار می‌کنه. گریه‌مون گرفته. چه‌قدر از هم متنفریم.
آخرش غلت می‌خورم و چشم‌های نافذش رو می‌بینم. چی بگم؟ ای خداوند، بر من که گناهکار هستم، رحم فرما. می‌بینی تماماً کراهت تقدس‌نما؟ گناه ما‌رو به‌هم نزدیک‌تر کرد.
عجب سیریکی طبق معلوم. میان سگ گرما دایی بهروز شوخ طبعی‌اش بیدار شد. از آینه‌ی ماشین صندلی عقب رو نگاه کرد. گفت خب، نفس عمیق بکش و با من تکرار کن. من آنِ مسیحم و مسیح آنِ من است. یاسمن پرید وسط حرفش، گفت اگر می‌خوای انرژی‌هامون یکسان بشه کامنت بذار یا ودوود. گرمه. آقا پس کی می‌رسیم؟
طرف خودش می‌خنده. دیوانه‌ست؟ می‌گم گرمه دایی. نخونید دیگه. اَه، انقدر نزدیک نشین. دایی بزن کنار ما جاهامون رو عوض کنیم. این گیره‌ی روسری من کجاست؟ چه‌قدر گرمه. انقدر من‌رو نگاه نکن. برو اون‌ور. یقه‌ات رو ببند. این شیشه‌ی طرف من‌رو بزن پایین، گرممه. یک‌بار دیگه بهم بگی خیلی خوشگلی مثل رزا ليما صورتم رو چنگ می‌اندازم. از فردا پوشیه می‌زنم. انقدر من‌رو نگاه نکن. برو کنار ببینم. دایی، پس این جن‌گیری ما چی‌شد؟
گفتم دیگه بسه. از امروز قسم بخورم؟ نخورم؟ چه‌می‌دونم. از مفیستوفلس همه‌چیز برمیاد. هی، بیداری؟ می‌گم، قسم بخورم؟
دروغ نگفتم‌ها، چنگ می‌زنم. دیگه از ظاهرم تعریف نکن. می‌دونی که اصلش چنگ نبود، زنجیرهای فلزی تیز و پین‌های آهنی بود. اگر یک‌بار دیگه تکرارش کنی زنجیر فلزی پیدا می‌کنم. چه‌می‌دونم؟ ما که بتولیت. حالا برو اون‌ور. یقه‌ات رو درست کن. بخواب ببینم، با این زخم‌هات. عصبی‌ام می‌کنی. امیدوارم حضرت یحیی کمکت کنه. با این زخم‌هات.
هدایت شده از شب‌های‌حوّا.
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باعث می‌شی بالا بیارم، در معبد‌گاه‌ها هم احساس غریبی کنم. باعث می‌شی مسخ شم، دوباره و دوباره، جام‌های هفت‌گانه رو بچشم. منزجرم می‌کنی.