شبهایحوّا.
فصل تابستان را بهخاطر زیر آسمان خوابیدنش دوست داشتم. از اوایل اردیبهشت که سرمای هوا میشکست، تختها
«بگذار لحنم سوزناک باشد، چرا که نام تو خود آتش است، و دل من در شعلهاش بیتاب مانده. من زندگی آرامی داشتم، بیهیاهو، بیتمنا، روزها میآمدند و میرفتند بیآنکه ردّی از تب بگذارند. تا اینکه تو از راه رسیدی، نه، دروغ نگوییم، تا اینکه بلا از راه رسید! و جهانِ من، از هم گسیخت. دیگر همهچیز بوی تو را میدهد! هوا، دیوار، حتی خوابم نیز شبیه موهای توست، همان موجِ لغزنده و مستکنندهای که از آن بوی بهشت برمیخیزد. تو مقصری! تو بودی که نظم جهانِ کوچک مرا فروپاشاندی، که از من مردی ساختی بیخویش و بیمرز. نگاهت به جانم افتاد و من دیگر هیچکجا نماندم. حالا من در هر زن، تو را جستوجو میکنم، در هر سایه، در هر لبخند، و نیستی مگر تو. همهجا تورا میخواهم، تمامت را، تمامِ تمامت را، برای همیشه میخواهم، نه که بگویم ″اگر″ یا ″شاید″. خودم میدانم که این نیاز است. تو زیبایی را از معنا تهی کردهای و خود معنا شدهای. هر مژه بر هم زدنت، حکم صبحی تازه دارد، و هر حرکت لبانت، فرمان زندهماندن من است. پوستت به لطافت گل مرا دیوانهتر میکند، و صدایت.. صدای تو یعنی فرو رفتن در آغوش شب میان خواب و خلقت. تو سرنوشت منی. معبدی که نماز به آن بردهام بیهیچ قناعت و بیهیچ تردید. تو را با شرط "اگر" و ترس "شاید" نمیخواهم، تو را با تمام جنونم، با همه سایههای درونیام، با عطشِ وحشیِ خونی که در رگم میجوشد، برای همیشه خواستهام. و اگر روزی عقل بازگردد، بگذار بداند بیفایده است. من در تو باختهام، و چه باختن باشکوهیست.»
شبهایحوّا.
«بگذار لحنم سوزناک باشد، چرا که نام تو خود آتش است، و دل من در شعلهاش بیتاب مانده. من زندگی آرامی
نامه تمام شد، ادبیات خودش بود، مشخص بود در موقع نوشتن نامه، بسیار دلباخته بوده است. حالم نمیدانم چه حالی بود، اما دوستش داشتم، تا خود صبح هم نتوانستم خوب بخوابم، با اینحال، فقط نامه را بوسیدم و برایش در جواب نوشتم.
«که حالا، لحظه لحظه، تورا من عزیزتر دارم.»
-بفرماییدمحبوبحقیقی،بهصرفشیرینیوبوسه
موهام رو میبافه و من به تصویرش خیره میشم، میگم حالا موهام رو ولش کن، بند بند وجودم رو که به نگاهش گره زدم چهکار کنم؟
آری، نصیبهی بشر از ازل تا به امروز رنج بوده است و درد و مصیبت.
اصلاً هم فرقی نمیکند جوان باشی یا پیر، غم تا زمانی که به گور بروی پابهپایت قدم برمیدارد. خیالش از مرگت که راحت شد، آنوقت میرود. من هم به شیوهی خود اگر قرار بود دنیا را نجات بدهم، شک نکنید آن را نابود میکردم. اَه.
-من،نمیدانمکییاکجا