eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
908 دنبال‌کننده
149 عکس
25 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام گلیشید امیدوارم حالت خوب باشه واجب نیست اگر حوصله نداشتی حتی نخونش* خب راستش یکی از دوستام یه داستانی نوشته و می‌خواد به چاپ برسونتش برام فرستاده و احتمالا بابتش ذوق داره ولی محتوای داستان بهم اجازه نمی‌ده تشویقش کنم...طبیعتا باید منعش کنم حتی نمیدونم حرفم اثری میذاره یا نه؟ اصلا من چنین حقی دارم؟ واقعا نیاز داشتم که می‌خواستم نظر عرفانه رو بپرسم ولی اکانتش رو پیدا نکردم💔 و خب تو به ذهنم رسیدی. - سلام تکه‌نان من، پیامت رو توی پیوی دیدم و میام همون‌جا صحبت کنیم ان‌شاالله
https://eitaa.com/edrakxa/9655 خودت کانال بزن ادبیاتت با گلشید متفاوته هر چقدر گلشید زیرکانه و نرم مفاهیم رو می رسونه آرمن با جسارت اصل مطلب رو می گه - یادمه کدوم پیام بود، آدم و حوّا و فرزندان ناخلف‌شون. به‌هرحال دیگه خبری از آرمن جسور نیست.
https://eitaa.com/edrakxa/9669 چشمای طرف باید آبی نمیبو-؟ - در ویدئویی که یاسمن فرستاد؟ چرا انقدر نکته‌بین حالا؟ =)
https://eitaa.com/mohito_o/45459 سلام‌گلشید جانم گفتم شاید این رو ندیده باشی و من نشونت بدم. من ادمین این کانال نیستم - ممنونم از شما عزیز قلب من، دیدم و ازش تشکر کردم✨
میشه برام دعا کنی لطفا -
سلام عزیزم میشه لطفا منو راهنمایی کنید برای تغییر زندگیم یکی از دوستام گفتن باید از خود شناسی شروع کنم تا برسم به خدا شناسی چجوری شروع کنم؟ میشه لطفا کمکم کنید -
فکر کنم متوجه شدید که دیگه نفسم گرفته، ان‌شاالله ادامه‌اش بعداً.
Saeid Hadadian [ MusicViral.ir ]Emshab Se Ja Darad Aza.mp3
زمان: حجم: 14.4M
دخترِ بدرالدجی امشب سه‌جا دارد عزا.
دست‌نوشته را ورق زدم. [ غوغای اُحد، خاک را بر آسمان پاشیده بود. مسلمانان در نخستین موج، راه فرار را بر تیغ دشمن گم کردند و کوه و دشت، رزمایش گریز شد. در میان آن هرج و مرج، زنی چون کوه پابرجا ماند. زن آمده بود تا آب به لب تشنگان رساند و زخم مجروحان ببندد. بر تنش سلاح، در دلش ایمان، و در دستش شمشیر. این‌سه، هم‌صدا با هم. آن‌گاه که چشم‌ها از وحشت فرار می‌جستند، او به سوی رسول‌خدا دوید. غضب کرد و ابرو در‌ هم کشید. با شمشیر، حمله‌ها را بر می‌گرداند و با تیر، تهاجم را می‌شکست. تا آن‌که زخم، تنش را در برگرفت و او، جنگیده، بر خاک افتاد. رسول‌خدا خود شاهد بود، خود می‌دید، و این شهادت را هرگز از یاد نبرد. فرمود: «هر جا که می‌نگریستم، راست یا چپ، جز ام‌عماره را نمی‌دیدم که از من دفاع می‌کند و شمشیر می‌زند.» ناگهان، ابن‌قمیئه لیثی فریاد برآورد که: «محمد را به من بنمایید تا از پا درآورمش!» آتشِ کینه در جانش شعله کشید و به سوی حضرت یورش آورد. ام‌عماره، چون جنگنده‌ای بی‌بدیل، میان او و رسول‌خدا ایستاد. شمشیر دشمن، بر گردن او فرود آمد. زخمی عمیق بر جای گذاشت که تا یک‌سال بر تنش، ماندگار بود. رسول‌خدا، جویای حال او شد. و چون از سلامتی‌اش آگاه گشت، مسرور گردید. اما ام‌عماره، که دوازده زخم بر پیکر داشت و خود اسیر رنج بود، فرزندش را به میدان خواند و به نبردش ترغیب کرد. آری، همان زنی که خون از تنش می‌چکید، پسرش را به پیکار برمی‌انگیخت. رسول‌‌الله، مسرور از این همه استواری، نگاهش را بر او دوخت و آن جمله را به زبان آورد که تا قیامت، سبب فخر و افتخار آن زن جنگجو و شوالیه شد. «ای ام‌عماره! چه‌کسی به پای تو می‌رسد؟ چه‌کسی به قدر تو تواناست؟» ]
شب‌های‌حوّا.
دست‌نوشته را ورق زدم. [ غوغای اُحد، خاک را بر آسمان پاشیده بود. مسلمانان در نخستین موج، راه فرار را
کاغذ کاهی را کنار گذاشتم و به سوسوی شمع چشم دوختم. اشک‌هایم جاری بود. انگشتانم را در هم گره زدم و برای شب، برای نور، برای مهتاب و برای خداوند، خواندم: پروردگارا، مرا شوالیه‌ی شب‌های تنهایی نور کن، که تنم سپر وجود او باشد و جانم، هدیه‌ای در مقابلش. دستم را شمشیرِ راه نبوت کن، پایم را گِرد خیمه‌ی ولایت. ای صاحب عرش، بر من منعکس کن از جلال آن بانو که در میدان احد، میان نیزه‌ها، در برابر سینه‌ی پیامبر و رسولت ایستاد و گفت به قربانت ای رسول‌خدا. جانم را نذر نور کن، خونم را جاریْ رودی در راه تو، که هر جا پرچم حق برافراشت، من اولین فدایی باشم. و هر جا نامِ تو و انوارت گفته شد، من جنگجوترین عاشق. الهی، مرا نسیبه‌ی نگاه تو کن که شوالیه‌ای باشم با شمشیری خداوندی، در راه انوارت، آن نورهای ازلی، آن قداست‌های منزّه. خدایا، مرا در راه محمد و آلش بمیران، و در راه محمد و آلش از گور برهان و زنده کن. آمین.