eitaa logo
شب‌های‌حوّا.
909 دنبال‌کننده
149 عکس
25 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فکر کنم متوجه شدید که دیگه نفسم گرفته، ان‌شاالله ادامه‌اش بعداً.
Saeid Hadadian [ MusicViral.ir ]Emshab Se Ja Darad Aza.mp3
زمان: حجم: 14.4M
دخترِ بدرالدجی امشب سه‌جا دارد عزا.
دست‌نوشته را ورق زدم. [ غوغای اُحد، خاک را بر آسمان پاشیده بود. مسلمانان در نخستین موج، راه فرار را بر تیغ دشمن گم کردند و کوه و دشت، رزمایش گریز شد. در میان آن هرج و مرج، زنی چون کوه پابرجا ماند. زن آمده بود تا آب به لب تشنگان رساند و زخم مجروحان ببندد. بر تنش سلاح، در دلش ایمان، و در دستش شمشیر. این‌سه، هم‌صدا با هم. آن‌گاه که چشم‌ها از وحشت فرار می‌جستند، او به سوی رسول‌خدا دوید. غضب کرد و ابرو در‌ هم کشید. با شمشیر، حمله‌ها را بر می‌گرداند و با تیر، تهاجم را می‌شکست. تا آن‌که زخم، تنش را در برگرفت و او، جنگیده، بر خاک افتاد. رسول‌خدا خود شاهد بود، خود می‌دید، و این شهادت را هرگز از یاد نبرد. فرمود: «هر جا که می‌نگریستم، راست یا چپ، جز ام‌عماره را نمی‌دیدم که از من دفاع می‌کند و شمشیر می‌زند.» ناگهان، ابن‌قمیئه لیثی فریاد برآورد که: «محمد را به من بنمایید تا از پا درآورمش!» آتشِ کینه در جانش شعله کشید و به سوی حضرت یورش آورد. ام‌عماره، چون جنگنده‌ای بی‌بدیل، میان او و رسول‌خدا ایستاد. شمشیر دشمن، بر گردن او فرود آمد. زخمی عمیق بر جای گذاشت که تا یک‌سال بر تنش، ماندگار بود. رسول‌خدا، جویای حال او شد. و چون از سلامتی‌اش آگاه گشت، مسرور گردید. اما ام‌عماره، که دوازده زخم بر پیکر داشت و خود اسیر رنج بود، فرزندش را به میدان خواند و به نبردش ترغیب کرد. آری، همان زنی که خون از تنش می‌چکید، پسرش را به پیکار برمی‌انگیخت. رسول‌‌الله، مسرور از این همه استواری، نگاهش را بر او دوخت و آن جمله را به زبان آورد که تا قیامت، سبب فخر و افتخار آن زن جنگجو و شوالیه شد. «ای ام‌عماره! چه‌کسی به پای تو می‌رسد؟ چه‌کسی به قدر تو تواناست؟» ]
شب‌های‌حوّا.
دست‌نوشته را ورق زدم. [ غوغای اُحد، خاک را بر آسمان پاشیده بود. مسلمانان در نخستین موج، راه فرار را
کاغذ کاهی را کنار گذاشتم و به سوسوی شمع چشم دوختم. اشک‌هایم جاری بود. انگشتانم را در هم گره زدم و برای شب، برای نور، برای مهتاب و برای خداوند، خواندم: پروردگارا، مرا شوالیه‌ی شب‌های تنهایی نور کن، که تنم سپر وجود او باشد و جانم، هدیه‌ای در مقابلش. دستم را شمشیرِ راه نبوت کن، پایم را گِرد خیمه‌ی ولایت. ای صاحب عرش، بر من منعکس کن از جلال آن بانو که در میدان احد، میان نیزه‌ها، در برابر سینه‌ی پیامبر و رسولت ایستاد و گفت به قربانت ای رسول‌خدا. جانم را نذر نور کن، خونم را جاریْ رودی در راه تو، که هر جا پرچم حق برافراشت، من اولین فدایی باشم. و هر جا نامِ تو و انوارت گفته شد، من جنگجوترین عاشق. الهی، مرا نسیبه‌ی نگاه تو کن که شوالیه‌ای باشم با شمشیری خداوندی، در راه انوارت، آن نورهای ازلی، آن قداست‌های منزّه. خدایا، مرا در راه محمد و آلش بمیران، و در راه محمد و آلش از گور برهان و زنده کن. آمین.
کسی که از مرگ و فنا گریزانه از حیات و بقا هم گریزانه.
چه‌طور جاودانگی آن یگانه‌ جاوید رو منکر می‌شی درحالی که خودت‌هم حیاتی جاوید پس از فنای جسمی در پیش داری انسان فانی؟
هر زمانی بتونم در کلمات بپچیم این احساس مرگ‌گرایی در عین گریز از بقای جاوید پسش رو، احتمالاً آدم آروم‌تری بشم. گاهی برام این‌طور شکل می‌گیره که انگار آدم و حوّا گندم و سیب و انجیر و عناب چیدن برای حیات در جاودانگی اعمال‌شون و من دائم گندم و سیب و انجیر و عناب می‌چینم برای گریز و فرار از حیات در جاودانگی اعمالم. میوه‌ی ممنوعه همونه اما حتی نیت، مارو از هم متمایز می‌کنه. دست به هر ریسمانی زدن برای گریز از آن‌چه یقین دارم گریزناپذیره و فرار ازش ناممکن بهم احساس دل‌مردگی می‌ده. فنا رو می‌چشم و به بقایی نمی‌رسم.
این‌که عزیز قلبم سالیان پیش گفت مرگ برای من شیرین‌تر از عسله اما من‌ حالا تنم عطش داره برای مرگ اما وحشت ازش عقبم می‌کشه اذیتم می‌کنه. وحشت از فنا نه، وحشت از بقای جاوید پسش. وحشت از آن‌چه بودم و هستم. امیدوارم همون دردانه‌ی ولی و امام خداوند که مرگ براش شیرین‌تر از عسل بود این شیرینی رو بهم بچشونه. سلول به سلولم درد می‌کنه برای چیزی که می‌خوامش و ازش وحشت دارم.
تنهایی و ناپذیر بودن آزارم می‌ده، خانواده‌ای نداشتن درحالی که مثل بچه‌ی کبوتر نمی‌تونی خودت بال بزنی. همه‌چیز دست به دست هم داده تا جلوی جریان حیات رو بگیره و منشأ این مانع خودمم. از انسان‌ها گریزانم چون از فانی بودن گریزانم و فراموش می‌کنم حیات فانی در حیات جاودانه آمیخته شده. مثل انشعباتی از اقیانوس بی‌کران. چیزهایی هست که آرزو می‌کردم بدون به زبون آوردنش بقیه بفهمن چون می‌دونم گاهی کلمات خیلی عاجزن. من از استفاده ازشون عاجزتر.
اون‌روز تشعشعات نور از بین ابرهای سفید به بیرون راه پیدا کرده بودن و وقتی بهشون خیره شدیم، بهش گفتم آسمون زیباتر از اونه که گناه کنی. داشتیم از کوه بالا می‌رفتیم که گفت آسمون زیبا جون می‌ده برای گناه کردن. محمدحسین گفت انقدر سیب خوردی رو دل نکنی فرزند ناخلف آدم.