پناهِ احساس؛
مثل برفی که نمیشینه ذوب شد، یادش اومد پاهاش جلوی شیرینش سُست شد - ناجی
فرهادی که کوه کند، یه تیکه بمب شد
پر شد، دینامت بود، نتریکید، بغض شد:)
- ناجی
بدتر از غم؟
تظاهر به شادی در حالی که غم را با تک تک سلول های بدنت
احساس می کنی
لمساش میکنی
و آن غم را زندگی می کنی:))))
_ جمله ای از خودم
665.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی هم واقعا مهم نیست
اما با خود میگویی: چگونه توانست؟!
پناهِ احساس؛
فرهادی که کوه کند، یه تیکه بمب شد پر شد، دینامت بود، نتریکید، بغض شد:) - ناجی
نشست تو گلوم درگیرشم بد
کِز کرد تو سرمای سنگین بهمن
- ناجی
پناهِ احساس؛
کاش زندگی تمام میشد و زمان می ایستاد، درست در همان لحظه ای که برای آخرین بار با او آنجا بودم...
می دانی چند روز است که با من انجا نبودی؟!
حالا دیگر خیلی میگذرد، حسابش از دستم در رفته است!)
- جملهی خودم
پناهِ احساس؛
ساده بگویم: برگرد؛ گویی دنیا بدون تو رنگ ندارد گویی غذا طمع ندارد گویی خنده صدا ندارد و گویی هوا ا
به چه زبانی بگویم؟!
برگرد...
برگرد تا جان من تمام نشده
برگرد تا گل پژمرده نشده
برگرد تا چای سرد نشده
برگرد تا بهار ماتم نشده...
به چه زبانی بگویم؟! برگرد:)))
- جمله ای از اعماق دلِ خستهی من