پناهِ احساس؛
فرهادی که کوه کند، یه تیکه بمب شد پر شد، دینامت بود، نتریکید، بغض شد:) - ناجی
نشست تو گلوم درگیرشم بد
کِز کرد تو سرمای سنگین بهمن
- ناجی
پناهِ احساس؛
کاش زندگی تمام میشد و زمان می ایستاد، درست در همان لحظه ای که برای آخرین بار با او آنجا بودم...
می دانی چند روز است که با من انجا نبودی؟!
حالا دیگر خیلی میگذرد، حسابش از دستم در رفته است!)
- جملهی خودم
پناهِ احساس؛
ساده بگویم: برگرد؛ گویی دنیا بدون تو رنگ ندارد گویی غذا طمع ندارد گویی خنده صدا ندارد و گویی هوا ا
به چه زبانی بگویم؟!
برگرد...
برگرد تا جان من تمام نشده
برگرد تا گل پژمرده نشده
برگرد تا چای سرد نشده
برگرد تا بهار ماتم نشده...
به چه زبانی بگویم؟! برگرد:)))
- جمله ای از اعماق دلِ خستهی من
پناهِ احساس؛
نشست تو گلوم درگیرشم بد کِز کرد تو سرمای سنگین بهمن - ناجی
انگار آخرین زخمیِ جنگم
یه سرباز، تو سکوت غمگینِ سنگر
- ناجی
خاطره ها عجیب اند،
خوب اند اما با به یاد آوردنشان احساس غم میکنی و به این فکر میکنی که گذشته اند و دیگر نمی آیند!
اما واقعا باید اینطور باشد؟!
منظورم این است که میتوانیم خوشحال باشیم که توانسته ایم آن روز های خوب را زندگی کنیم،
هر چند هم که بدانیم دیگر نظیر آن روز ها نخواهد آمد:)
- جمله ای از منِ خاطره پرست!
پناهِ احساس؛
خاطره ها عجیب اند، خوب اند اما با به یاد آوردنشان احساس غم میکنی و به این فکر میکنی که گذشته اند و د
درست شنیدید، منِ خاطره پرست!
بله، من خاطره هایم را میپرستم!
هر شب آنها را به یاد می آوریم تا به خواب میروم!
هر روز آهی میکشم و میگویم یادشان بخیر!
هر ثانیه به آنها فکر میکنم و خواستار تجربه آنها فقط برای یک بار دیگر هستم!
بله من خاطره هایم را میپرستم!
- جمله ای از منِ خاطره پرست!
پناهِ احساس؛
درست شنیدید، منِ خاطره پرست! بله، من خاطره هایم را میپرستم! هر شب آنها را به یاد می آوریم تا به خواب
شاید در آن خاطره ها به دنبال خودم هستم!
شاید منِ حقیقی، واقعا در آن خاطره ها به جای مانده!
کاش به بهانهٔ برگرداندن خودم هم که شده به ان خاطره ها بروم و دیگر برنگردم!
- جمله ای از منِ خاطره پرست!