در میانِ حرفهایش گفت:
از شب میترسم
خندهای کردم و گفتم:
نکند از هیولا های دو سر و چهار چشم میترسی؟
لبخندی غمگین زد و پاسخ داد:
کاش هیولا بود،خاطرات را میگویم که هر شب به سراغم میآیند.
دستانش را زیرِ چانهاش قلاب کرده بود و به او خیره شده بود؛
گفتم:گویی ماه است که آنقدر عمیق و زیبا نگاهش میکنی!
همانطور که مشغول نگاه کردن بود جواب داد:
آری،او ماهِ شبِ تارِ من است:)))))))
هدایت شده از دیگرهیچکدام . | فورنده .
کاش میدونستم آخرین غروبِ
شهرمون جنگه خیابونا شلوغه
دستت تو دستم میدوییدیم تو کوچه
که ازم گرفتنت با یه گلوله
-کوروش و تامارا