در میانِ حرفهایش گفت:
از شب میترسم
خندهای کردم و گفتم:
نکند از هیولا های دو سر و چهار چشم میترسی؟
لبخندی غمگین زد و پاسخ داد:
کاش هیولا بود،خاطرات را میگویم که هر شب به سراغم میآیند.
دستانش را زیرِ چانهاش قلاب کرده بود و به او خیره شده بود؛
گفتم:گویی ماه است که آنقدر عمیق و زیبا نگاهش میکنی!
همانطور که مشغول نگاه کردن بود جواب داد:
آری،او ماهِ شبِ تارِ من است:)))))))
هدایت شده از دیگرهیچکدام .
کاش میدونستم آخرین غروبِ
شهرمون جنگه خیابونا شلوغه
دستت تو دستم میدوییدیم تو کوچه
که ازم گرفتنت با یه گلوله
-کوروش و تامارا
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از من نترس،از اون نخی بترس که درون خودته.
تو هم یه روز مثل بقیه؛
پشیمون برمیگردی پیشِ من
اما دیگه من اون آدمی که تو براش مهم بودی نیستم.