eitaa logo
دبیرستان شهید اژه‌ای دوره دوم خمینی شهر
640 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
176 ویدیو
63 فایل
کانال اطلاع‌رسانی دبیرستان دوره دوم شهید اژه ای خمینی شهر 1405-1404 ارتباط با مدیریت @abbas1404 معاون آموزشی @Hadi_Hosseiny معاون فناوری @shirani21
مشاهده در ایتا
دانلود
7.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥یک شب تابستانی جوانی هنگام خواندن قرآن به ناگاه از خداوند طلب یک نشانه‌ی خاص برای وجودش می‌خواهد و خداوند نشانه‌ی خود را.... 👈خودتون ببینید و بشنوید جالبه👌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
213.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️✨يامقلب،قلب من در دست توست 🌿✨يامحول،حال من سرمست توست ❤️✨كن تو تدبيري كه در ليل و نهار 🌿✨حال قلب من شود همچون بهار ❤️✨يامقلب،قلب او را شاد كن 🌿✨يامدبر، خانه اش آباد كن ❤️✨يامحول،احسن الحالش نما 🌿✨از بديها فارغ البالش نما ❤️✨خدايا: رحمتت را در روزهاي آخر سال 🌿✨برای ڪسانيڪه برايم عزيزند جاري ڪن ❤️✨پایان امسالتون سبز 🌿✨سال نو پیشاپیش مبارک ❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ 💫🌟🌙 شـــــــــب🌙🌟💫 ⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی 🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃 روزی بهلول، پیش خلیفه " هارون الرشید " نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت خلیفه بودند . طبق معمول ، خلیفه هوس کرد سر به سر بهلول بگذارد. در این هنگام صدای شیهه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد. خلیفه به مسخره به بهلول گفت: برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو کار دارد. بهلول رفت و بر گشت و گفت:این حیوان می گوید: مرد حسابی حیف از تو نیست با این" خر ها " نشسته ای. زودتر از این مجلس بیرون برو. ممکن است که : " خریت " آنها در تو اثر کند. 🍃 🌺🍃 ✍🏻📚
⚠️نشستن پای اینترنت بیش از 6 ساعت در روز خطر مرگ را به میزان 40 درصد افزایش می دهد. ⚠️ 🔻به طور کلی اگر در جایی بی حرکت نشسته باشید اما مغز و چشمانتان در حال فعالیت باشد، خطر مرگ افزایش می یابد.
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ 💫🌟🌙 شـــــــــب🌙🌟💫 ⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی 🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃 در زمان حضرت موسی (ع) پسر مغروری بود که دختر ثروتمندی گرفته بود. عروس مخالف مادرشوهر خود بود. پسر به اصرار عروس، مجبور شد مادر پیر خود را بر کول گرفته بالای کوهی ببرد، تا مادر را گرگ بخورد. مادر پیر خود را بالای کوه رساند، چشم در چشم مادر کرد و اشک چشم مادر را دید و سریع برگشت. به موسی ندا آمد برو در فلان کوه مهر مادر را نگاه کن. مادر با چشمانی اشک‌بار و دستانی لرزان، دست به دعا برداشت. و می‌گفت: خدایا! ای خالق هستی! من عمر خود را کرده‌ام و برای مرگ حاضرم، فرزندم جوان است و تازه‌داماد، تو را به بزرگی‌ات قسم می‌دهم، پسرم را در مسیر برگشت به خانه‌اش، از شر گرگ در امان دار. که او تنهاست. ندا آمد: ای موسی! مهر مادر را می‌بینی؟ با این‌که جفا دیده ولی وفا می‌کند. بدان من نسبت به بندگانم از این پیر‌زن نسبت به پسرش مهربان‌ترم. 🍃 🌺🍃 ✍🏻📚
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا