هدایت شده از 𝒀𝒆𝒈𝒂𝒏𝒆𝒉
https://eitaa.com/ejnkdu/1245 شنیدم شمام قرار بوده پارتبدین😪
خوابم میاد ولی مجبوررررررم براتون پارت بدم🥱
منتظر پارت هیجان انگیز که پای جون ریحانه وسطه باشین../
"بِسم ربّ مَجنون"
#رمان_حَریمِ_عِشق❤️🩹🩹
نویسنده: ر.ق
!کپی راضی نیسم!
"هر روز²پارت"
"کانالمون"
https://eitaa.com/ejnkdu
#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_چِهِلُ_نُه
جواب مهدی رو دادم:
+بله؟
-بله و زهرمار گوشیو بده ریحانه
+میگه نمیخام بات حرف بزنم
-ینی چی گوشیو بده بهش
+من نمیدونم پاشو بیا ببین چشه
-خنگ خدا من که نمیتونم بیام اون جا
+چرا میتونی
-هوففف از دست شما دوتا الان میام
تلفن رو قطع کردم رفتم توی اتاق دیدم ریحانه داره نماز میخونه درو بستم.
صدای در اومد که درو واسه مهدی باز کردم.
+کجاس ریحانه
-تو اتاقه
مهدی:
سری تکون دادم و رفتم توی اتاق. ریحانه داشت نماز میخوند و نشستم نگاش میکردم.
برگشت تا منو دید اخماشو کرد توی هم و پاشد بره که دستشو گرفتم.
+چرا از من فرار میکنی؟
چیزی نگفت که دوباره حرفمو تکرار کردم که دیدم گریه میکنه.
+چرا گریه میکنی ریحانه
یهو خودشو انداخت توی بغلم و گریه میکرد.
محکم بغلش کردم و کنار گوشش زمزمه کردم:
+ریحانه من خیلی دوست دارما یادت نره
بعد از چند دیقه علی اومد داخل و گفت ساناز دم دره.
خیلی ناراحت شدم که نمیتونم بیشتر پیش ریحانه بمونم و از ریحانه خدافظی کردم رفتم بیرون.
قرار بود چند روز دیگه ماموریت تموم بشه ولی من خیلی نگران ریحانه بودم.
باعلی نقشه ای چیدیم که ریحانه بره فلش رو پیدا کنه چون امیرسام به ریحانه اعتماد داشت و فقط اون رو توی اتاقش راه میداد.
قرار شد شب ریحانه بره اتاق امیرسام و فلش رو برامون بیاره.
+ریحانه اگه فلش رو پیدا کنی عملیات امشب تمومه
ریحانه با تردید گفت:
-من میترسم علی
+نترس ما مراقبیم اگه اتفاقی افتاد کمکت میکنیم
با ترس سرش رو پایین و بالا کرد و رفت یه آبی به صورتش بزنه.
سریع رو به علی کردم و گفتم:
-علی بزار من خودم برم الان پای جون دونفر وسطه
+مهدی نمیشه امیرسام به ریحانه اعتماد داره
ادامه دارد...
کپی؟لا لا!
نویسنده:رق
https://eitaa.com/ejnkdu
#حَریمِ_عِشق
#پارتِ_پَنجاه
ریحانه:
شب شد و به سمت اتاق امیرسام قدم برداشتم که ساناز جلوم ظاهر شد.
+به به ریحانه خانوم از این طرفا
صدای علی رو شنیدم که از توی ایرپادی که توی گوشم بود گفت:ریحانه برو برو.
اخم کردم و از کنارش رد شدم که بازوم رو گرفت و محکم به زمین پرتم کرد که درد بدی توی کمرم پیچید.
یهو دیدم علی دوید سمتم.
+ریحانه ریحانه خوبی؟
با سر اره ای گفتم که ساناز گفت:
+ببین دختره خیره سر دیگه دور و بر مهدی نبینمت شیرفهم شد؟
آروم با کمک علی پاشدم که یهو امیرسام از دور داشت بهم نزدیک میشد که علی سریع رفت.
+سلام سارا جووون
-سلام امیرسام خان چطوری
+خوبم تو خوبی؟
-ممنون مهمون نمیخای؟
+به به بانو افتخار دادی بیا بریم
دنبالش راه افتادم که علی از توی ایرپاد گفت:ریحانه دمت گرم برو برو تو میتونی.
رفتم توی اتاقش یه اتاق نقلی کوچیک با یه تخت یه نفره و یه میز کار.
رفتم سمت میز کارش که گفت:
+کجا بیا برات نوشیدنی بیارم
با سر باشه ای گفتم که رفت توی آشپزخونه.
آب دهنم رو قورت دادم و به سمت میز کارش قدم برداشتم سریع کشو میزش رو باز کردم که چشمم به یه فلش طوسی رنگ افتاد سریع برش داشتم و گزاشتم توی جیبم.
نشستم روی مبل که اومد نوشیدنی رو شروع کرد به خوردن که مست شد.
با ترس گفتم:
+م..من برم دیگه دوباره میام
بلند شد که سمتم خیز برداره که سریع زدم از اتاق بیرون و به سمت اتاق خودمون میدویدم.
رسیدم به در اتاق که در باز شد سریع فلش رو دادم علی که زد به لپتاپ.
کلی اطلاعات از پارتی ها و اطلاعات از مافوق امیرسام اومد بالا علی یه دمت گرمی گفت و شروع کرد به فرستادن اطلاعات برای سرهنگ که مهدی اومد سمتم.
+ریحانه خوبی؟
-اوهوم خوبم
+مطمئنی؟
-اره
ادامه دارد...
کپی؟ لا لا!
نویسنده:ر.ق
https://eitaa.com/ejnkdu
𝑝𝑟𝑖𝑣𝑎𝑐𝑦𝑜𝑓𝑙𝑜𝑣𝑒💍🤍
#حَریمِ_عِشق #پارتِ_پَنجاه ریحانه: شب شد و به سمت اتاق امیرسام قدم برداشتم که ساناز جلوم ظاهر شد. +ب
نوووش جوووون یه قُلُب ابم بخورین راحت بره پایین😂👨🦯
یه چند وق دیه آزاد میشم میشینم رمان مینویسم تا یکم اون فکری که تو ذهنمه از سرم بپره 👨🦯
سلام🩴
میدونم خیلی خیلی بدهکارم .
ولی یکم صبررررر کنین تا یه چند روز دیگه عید بیاد کلی عیدی میدم خدمددون .