eitaa logo
𝑝𝑟𝑖𝑣𝑎𝑐𝑦𝑜𝑓𝑙𝑜𝑣𝑒💍🤍
51 دنبال‌کننده
49 عکس
1 ویدیو
0 فایل
تُ‌قَشَنگ‌تَࢪ‌‌ین‌دَلیل‌بَࢪ‌‌ای‌ِتُند‌زَدن‌ِقَلب‌ِمَنی؛🦋 . کُپے‌‌‌اَزࢪ‌‌مان؟لا! . ࢪ‌‌مانِ!حَࢪ‌‌یمِ‌عِشق . بهِ‌قَلَمِ‌ࢪ‌‌.ق
مشاهده در ایتا
دانلود
بی توجه بهش رفتم توی اتاق که دیدم ریحانه تو خواب داره ناله میکنه و مدام اسم مهدی رو میاره. +رها رهاااااا -هوی چته صداتو انداختی تو گلوت هوار میزنی +عفت کلام داشته باش -نداشته باشم چی میشه؟ +فعلن خفه شو بیا ببین تب داره رفت سمت ریحانه دستشو گزاشت رو پیشونیش و گفت: -عاره تب داره نکنه میخای ببریش دکتر؟بزار همین جا بمیره هممون از دستش... محکم خوابوندم تو گوشش که حرفش نصفه موند .دستشو گزاشت رو صورتش و زد زیر گریه و رفت بیرون. به ثانیه نکشیده بود بهراد اومد تو اتاق و گفت: +گوساله چه مرگته چرا رها رو میزنی داد زدم و گفتم: -برای اینکه حرف مفت میزنههههه +دلیل نمیشه این بدبخت رو بزنی پوزخنده ای زدم و گفتم: -بدبخت؟هه این خودش یه شیطون درس میده +حالا این دختره چه مرگشه -ببین بهراد درست درباره ریحانه حرف بزن وگرنه یه بلایی بدتر رها سرت میارم داشت میرفت بیرون که زیر لب چیزی میگفت که صداش رو شنیدم: +هار شده معلوم نیست چشه باید پاچه هامون رو بالا بدیم و بیایم سمتش +هوی آقا بهراد فهمیدم چی گفتی حواست باشه -خفه بابا اومدم برم سمتش که دو تا پا داشت دوتا دیگه ام قرض کرد و الفرارررر. یه نگاهی به ریحانه انداختم که توی خواب داشت ناله میکرد و یهو از خواب بیدار شد و گریه میکرد و میگفت مهدی شهید شده مهدی شهید شده. رفتم سمتش و گفتم: +ریحانه خوبی؟نترس خواب دیدی منو که دید گریش شدت گرفت و گفت: -مهدی.. مهدیم شهید شده با اخم گفتم: +انقدر اسم مهدی رو نیار تا یه بلایی سرتون نیاوردم اشکاشو پاک کرد و گفت: -می..میخام برم خونمون دلم برای مامان بابام تنگ شده +فعلن باید دورشون رو خط بکشی -انقدر تو ظالمی که از دیدن مامان بابام محرومم میکنی ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
یه نگاهی بهش انداختم و گفتم: +ظالم نیسم نمیخام از دستت بدم نگاش کردم که با مظلومیت نگام می‌کرد بعد چند دیقه آروم و با بغض گفت: -نمیشه برم مامان و بابام و زهرا رو ببینم؟تروخدا +ریحانه گفتم که نه نمیشه میخای منو بکشی تو لونه خرس؟تا رسیدیم‌اون جا مارو میگیرن فکر نکن من سادم -دلم تنگ شده نمیشه تلفنی ام باهاشون حرف بزنم؟ +نه ردمون رو میزنن -فردا مهدیم میاد چند روزه ازش خبر ندارم حداقل بزار برم ازش خبر بگیرم +بیین ریحانه هیشکی حق نداره توی این خونه اسم مهدی رو بیاره پس بسه حرفشو نزن بعدم پاشدم از اتاق اومدم بیرون که دیدم رها بق کرده یه گوشه و به تلوزیون خاموش نگا میکنه بهرادم سرش تو گوشیه. +خسته نباشین چقدم کار کردین که خسه شدین -همینه ک هس حالام هری برو در اتاقو ببند این دختره میاد بیرون +هه من بیشتر از چشام به ریحانه اعتماد دارم -آره اون موقع که اومد بیرون بهت میگم آقا حامد +خفه شو دیه بهراد چقدر زر زر میکنی بی خیال نگاهی بهم انداخت و سرگرم گوشیش شد. نگاهی به رها انداختم و گفتم: +رها خانوم یا پا میشی یا هری برو بیرون با اخم نگام کرد و گفت: -نمیخام برم +یا اینجوری بق نکن یه کنار یا پاشو برو یکم خودشو جمع و جور کرد و پاشد روی مبل نشست و تلوزیون رو روشن کرد که صدای اذان اومد که دیدم ریحانه صدام میکنه. -آقا حامد آقا حامد پاشدم رفتم و گفتم: +جو... ببخشید بله؟ -من میخام برم وضو بگیرم اجازه میدین؟ +بله برو توی آشپزخونه -ممنون ریحانه: رفتم بیرون که چشم خورد به رها. تعجب کردم و آروم گفتم: -ر..رها تو اینجا چیکار میکنی؟ یه پوزخنده ای بهم زد و گفت: +هه فکرشو نمیکردی؟ ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
با بهت بهش نگاه میکردم و باورم نمیشد که حامد پرید وسط افکارم و گفت: +خب ریحانه مگه نمیخاسی نماز بخونی برو بخون رها یه نگاه چندشی بهم انداخت که حامد اخمی تحویلش داد. رفتم توی اتاق و نمازم رو خوندم و توی نماز از خدا خواستم مهدیم رو بهم برگردونه. نمازم رو خوندم و روی تخت نشستم و فکر میکردم به اینکه مهدی الان کجاست. گریم گرفته بود که نمیتونم یه خبری از مهدی بگیرم. گریه میکردم که دیدم حامد داره نگا میکنه سریع اشکام رو پاک کردم. +گریه میکنی؟ -نه میخندم لبخندی زد و گفت: +بی مزه +میای بریم بیرون؟ -نه +نیای برای خودت بد میشه خود دانی بعدم از جلوی چشام محو شد و رفت. آروم از پله ها میرفتم پایین که رها جلوم وایساد. +کجا به سلامتی؟ تا اومدم جواب بدم حامد به جام گفت: -باهم میریم بیرون به توعم هیچ ربطی نعره حالام فضولی نکن اومد سمتم و گفت بریم. پشت سرش رفتم و نشستیم تو ماشین که گفت: +کجا بریم؟ -امم گلزار با تعجب نگام کرد و گفت: +کجا؟ -گلزار تاحالا نرفتی؟ +نه رسیدیم گلزار و به خاطر اینکه ته گلزار قشنگ تر بود به اون سمت رفتم و چون تاریک بود میترسیدم تنها برم. وایسادم و به حامد نگا کردم انگار دفعه اولش بود گلزار میومد. برگشتم سمتش و کنارش وایسادم چون تنهایی می ترسیدم برم. رسید بهم که گفتم: -چرا انقدر آروم میای عه نگاهی بهم انداخت و گفت: - می ترسی؟ به جلو نگاه کردم و گفتم: + نه. یهو شروع کرد به دویدن و گفت: ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
- جن بخورتت. یهویی بود که جیغ آرومی زدم و مجبور شدم بدوئم چون باردارم بودم برام سخت بود ولی شروع کردم به دویدن که بهش برسم وایساد و قش قش خندید و به قیافه ام نگاه کرد. با اخم نگاش کردم و گفتم: +بیشعور با خنده گفت: -اخم نکن تروخدا اصلا خوشگل نمیشی بعدم خندید. قهرم کردم و راحت رفته رو داشتم برمیگشتم که یهو دیدم حامد دستمو گرفته دستمو از تو دستش کشیدم بیرون که نگام به ته گلزار افتاد. تو شوک بودم ای..این م..مرد مهدی من بوددددد. خوشحال شدم و شروع کردم به دویدن و حامدم دنبالم میدوید رسیدم به مهدی و داد زدم:مهدیییییییییی مهدی برگشت و تا منو دید خوشحال اومد سمتم که حامد رسید بهم و دستمو کشید. مهدی تا حامد رو دید دوید سمتم که حامد دستمو کشید که بدوعه که دستمو کشیدم بیرون و دویدم سمت خیابون که یه نوری اومد تو صورتم که مهدی داد زد ریحانهههههه. چشامو باز کردم دیدم مهدی خونی افتاده روی زمین دویدم سمتش و گریه میکردم حامدم داشت نگا میکرد ولی حرکتی نمی‌کرد. گریه میکردم و صداش میزدم ولی جواب نمی‌داد. زنگ زدیم آمبولانس و تا خود بیمارستان گریه میکردم. مهدی رو بردن اتاق عمل منم زنگ زدم به زهرا و گفتم بیاد بیمارستان. گریه میکردم که زهرا و علی رو دیدم دویدن سمتم و بغلم کردن. کل ماجرا رو براشون گفتم و نشسته بودیم که دیدم حامد ته بیمارستانه و داره نگام میکنه. با اخم نگاش میکردم که علی متوجه شد و به سمتش قدم برداشت ولی حامد فرار کرد. گریه میکردم و تصمیم گرفتم برم سراغ رها. با زهرا سوار ماشین شدیم‌و رفتیم سراغ رها. یدونه محکم خوابوندم تو گوشش و با گریه گفتم: +دعا‌کردن بلدی؟دعا کن دعا کن مهدیم زنده بمونه وگرنه زندت نمیزارم رها با کلی التماسای زهرا سمت بیمارستان حرکت کردیم و کلی نگران مهدی بودم. بعد از چند ساعتی دکتر اومد بیرون و گفت تا یه ساعت دیگه به هوش میاد. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
راوی: دل او برای مهدی میتپید نه برای کس دیگه ای حاضر بود هر کاری بکنه برای زنده موندن عشقش؛❤️‍🩹 دل نگران مهدی بود حال خودش برایش مهم نبود الان حال مهدی اش مهم بود. ریحانه: خوشحال بودم چون چیزی نخورده بودم ضعف کرده بودم زهرا رفت از بوفه بیمارستان سه تا ساندویج گرفت و سه تایی خوردیم و به سمت نمازخونه حرکت کردم و نماز شکر که خوندم خوابم برد. با تکونای دست زهرا بیدار شدم که گفت مهدی به هوش اومده. بلند شدم و به سمت اتاق ¹³ که اتاق مهدی بود حرکت کردم. درو باز کردم که دیدم مهدی به یه نقطه نا معلوم خیره شده با بغض اسمشو صدا کردم و بغضم ترکید. برگشت سمتم و خوشحال نگام می‌کرد. دستاشو باز کرد دویدم تو بغلش و گریم شدت گرفت. +ریحانه جانم گریه نکن -مه..دی د..دلم برات تن..گ شد..ه بود +قربونت برم منم دلم برای تو و اون کوچولو تنگ شده بود بین گریه خندیدم و اشکامو پاک کردم. بعد از چند دیقه از بغلش بیرون اومدم و فین فین کنان گفتم: +مهدی نکنه حامد دوباره بیاد سراغم -نه قربونت برم نمیاد +دفه قبلی ام اینو گفتی ولی اومد -نمیاد من حواسم بت هست +مهدی میدونسی رها توی دار و دسته حامده؟ تقریبا با داد گفت: -چیییییییی؟ +عه داد نزن میترسم عاره من که خونه حامد بودم رها رو دیدم -ببخشید جدی میگییی +آره -خب این خیلی برای این پرونده به درد میخوره به علی چیزی دربارش گفتی؟ +نه هنو -پس بگو بهش +باشه پس من میرم تا زهرا بیاد با اونم حرف بزن مهدی: اون نمی‌دونست با بودنش حال من چقدر خوبه ولی روزگار بود. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
ریحانه از اتاق رفت بیرون و پشت بندش زهرا دوید اومد تو و کلی نگرانم شده بود. راوی: ولی کسی از دل ریحانه خبر نداشت که آشوب بود دل نگرانی برای مهدی و نگران برای اینکه دوباره حامد بیاد سراغش و هزاران دل نگرانی دیه. مهدی: بعد از چند ساعت کارای ترخیصم رو انجام دادم و علی و زهرا مارو رسوندن خونه. با کمک علی رفتیم بالا و ازشون خداحافظی کردیم و رفتیم توی خونه. ریحانه اول از همه رفت سراغ یخچال ک گفتم: +بابا یکم امون بده برسیم بعد به فکر شیکمت باش یه چش غره ای برام رفت و گفت: -به من چه گشنمه +راستی ریحانه -هوم؟ +خب راستش -چیشده؟ +ببین من و علی باید توی یه عملیات بریم دوتا خانوم هم باید باهامون باشن سرهنگ یکی از خانوما رو معرفی کرد یه جورایی مثل رهاعه ولی از اون بدتره از لحاظ پوشش یه نفر دیگه ام میخایم که سرهنگ گفت به تو بگم ولی من قبول نکردم چون خطرناکه خصوصن الان که یه نفر نیستی من باید با ساناز خانوم برم توهم اگه بیای با علی ولی ریحانه من دارم میگم من دلم راضی به اینکه بیای نیست چون خطرناکه -یعنی من باید ساناز رو کنار تو تحمل کنم؟ +خب عاره ولی مجبورم ریحانه -منم میام +ریحانه جانم خطرناکه -همین که گفتم منم میام بعدم رفت توی اتاق و درو بست. خیلی نگران ریحانه بودم چون این عملیات عملیاتی بود که خطر داشت و ممکن بود هر مرد هیزی نگاهش روی ریحانه بچرخه. آروم پاشدم رفتم توی اتاق دیدم نشسته رو تخت. رفتم کنارش نشستم و دستشو گرفتم توی دستم و گفتم: +ریحانه جانم من بخاطر خودت میگم -میخام بیام +خوب خطرناکه ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
-نمیتونمم بشینم ببینم یه نفر دیه کنار عزیز ترین کسم قدم برداره +قربونت برم من مجبورم -نمیخام منم میخام بیام +قول میدی مواظب خودت باشی؟ -اره +قول قول؟ -اره +خب پاشو آماده شو باید بریم خونه یکی از رفیقام اونجا باید آماده شیم برای شب -باشه ریحانه: لباسامو عوض کردم و با مهدی راه افتادیم سمت اداره. با همه سلام کردیم که یهو همون دختری که مهدی ازش حرف می‌زد اومد سمتمون. همون جوری که ادامسش رو باد میکرد گفت: +به سلام مهدی جوون معرفی نمیکنی؟ -خانومم هستن ریحانه دسشو آورد سمتم و با نگاهی بد گفت: +خوشبختم منم سانازم نامزد مهدی توی مهمونی یه لبخندی زدم که حدس میزدم بیشتر شبیه پوزخنده و گفتم: -خوشبختم با مهدی قدم برداشتیم به سمت اتاق که کلی عکس روی دیوار بود که نشون از ادمایی میداد که امشب توی مهمونی ان. سرهنگ همه رو معرفی کرد و من اسمم توی مهمونی سارا بود و ساناز هم مبینا. مهدی سامان بود و علی هم امیر. رفتیم سمت اتاق لباسامون رو عوض کردیم. مهدی یه پیرهن استین بلند که یقش باز بود و زنجیرم گردنش بود . پیرهنش توی شلوار مشکی لشش بود و موهاشم حالت داده بود. علی برعکس مهدی لباس سفید پوشیده بود. سوار ماشین شدیم و ساناز با مهدی و منم با علی. رسیدیم به مهمونی و صدای آهنگ میومد و معلوم بود پارتیه. یکم ترسیدم ولی علی بهم روحیه داد. رفتیم داخل که با یه دختر و پسر روبه رو شدیم. پسره با یه لحن چندشی گفت: +به سلام امیرخان این خوشگل خانومو معرفی نمیکنی؟ -دوست دخترمه سارا پسره دستشو آورد جلو . ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
که از روی مجبوری دست دادم بهش که گفت: -منم امیرسامم سارا جون +خوشبختم علی دستمو گرفته بود که احساس ارامش میکردم از اون دختر و پسر دور شدیم و رفتیم توی سالنی که مشروب میخوردن. یه حس بدی بهم دست داد که نگاهم افتاد به ته سالن که دیدم مهدی دست در دست ساناز داره میاد. ازش دلخور بودم ولی مجبور بودم به روی خودم نیارم. روی یه صندلی نشستم که علی گفت میره تا دم در و بیاد. میز کنارمون پر پسر بود که یکیشون گفت: +جیگر اسمت چیه؟ توی دلم کلی فوش دادم بهش و میخاستم پاشم لت و پارش کنم و گفتم: -سارام +به به سارا جون منم عارفم -خوشبختم دستشو اورد جلو که با زور باهاش دست دادم که سنگینی نگاهی رو حس کردم. سرمو برگردوندم که با قیافه عصبانی مهدی رو به رو شدم.اخم کردم و بهش توجهی نکردم پاشدم به سمت در حرکت کردم تا علی رو پیدا کنم که یهو از عقب کشیده شدم.هینی کشیدم که مهدی در دهنمو گرفت و گفت: +ریحانه من چندبار بت گفتم نیا هانن؟ اخم کردم و گفتم: -دوس دارم بیام هر کاری ام بکنم به کسی ربطی نداره اومدم برم که مچ دستمو گرفت و گفت: +ریحانه چرا متوجه نیستی مجبورم -عه؟منم مجبورم با یه پسر دست بدم تقریبا با داد گفت: +ریحانه -سر من داد نزن برو با ساناز جونت بگرد بعدم بدون هیچ حرفی رفتم سمت علی‌. +علی منو تنها نزار خندید و گفت: -ترسو نمیخورنت که +کوفت نمخام بیا بریم -باش دستمو گرفت و رفتیم به سمت اتاقی که برامون در نظر گرفته بودن. -ببین ریحانه یه کاری باید بکنی که من بتونم چک کنم ببینم دوربین داره اینجا یانه یه فکری زد به سرم که گفتم: ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
+من میرم توی آسانسور بعد دکمه هارو دستکاری میکنم که آسانسور خراب بشه بعد که همه سر گرم آسانسور شدن چک کن -نمیشه ریحانه برای بچت خطرناکه +میشه هیچی نگو -آخه.. +آخه بی آخه بیا بریم رفتیم سمت آسانسور رفتم داخل و گفتم: +تو از اون طرف هی دکمه هارو بزن منم از این ور با نگرانی گفت: -ریحانه خطرناکه +حواسم هست خدا باهامه داداشی -مواظب خودت باش خب؟قول میدم زیاد طول نکشه +قربونت برم شروع کردم دکمه هارو دستکاری کردن که یهو آسانسور سقوط کرد که جیغی کشیدم و برقای آسانسور رفت. علی: تا آسانسور حرکت کرد یهو صدای جیغ ریحانه رو شنیدم و ترسیدم. دويدم سمت کارکنای اونجا و گفتم ریحانه گیر کرده توی آسانسور که یهو مهدی داشت میومد سمتم. اومدم برم که دستمو گرفت. +علی ریحانه کجاست -هان.. چیزه.. هان توی اتاقه یهو صدای جیغ ریحانه از توی آسانسور اومد که مهدی گفت یا زهرا و دوید سمت آسانسور. منم از فرصت استفاده کردم و دويدم لبتاب رو در آوردم و مطمئن شدم دوربینی وجور نداره دويدم از اتاق بیرون که دیدم ریحانه روی مبل بی حال نشسته و مهدی ام داره با اخم نگاش میکنه. دويدم سمتش و گفتم: +ریحانه خوبی؟ آروم سری تکون داد و گفت: -دوربین نبود؟ +نه یهو مهدی گفت: +برای چی فرستادیش توی آسانسور هان نمیگی یه اتفاقی برای میوفته؟ اومدم جواب بدم که ریحانه گفت: -پیشنهاد من بود حرصتو سر داداشم خالی نکن علی بریم پاشد و دستمو گرفت و رفتیم توی اتاق که یهو دوید توی دستشویی. +ریحانه ریحانه خوبیییی؟ ادامه دارد..‌. کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
اومد بیرون و گفت آره. +چیشدی؟ -چون آسانسور بالا پایین شد حالم بد شد +الان خوبی؟ -اره +ببخشيد بخاطر من.. -هیچی نگو علی تقصیر تو نیس آروم رفت روی تخت خوابید و سریع خوابش برد. لباسامو عوض کردم و به سالن پایین رفتم که مهدی بلافاصله‌ اومد سمتم. +حالش خوبه؟ تا اومدم جواب بدم ساناز اومد سمتش و دستشو گرفت وبردش. واقعن از این دختر و رها بدم می‌اومد خیلی جلف بودن و میخاستن خودشون رو توی دل مهدی جا کنن ولی مهدی وا نمی‌داد. داشتم قدم میزدم که یهو امیر سام اومد سمتم. +داش امیر سارا کو؟ -حالش خوب نبود خوابه +میخای برم پیشش؟ -نه خودش کم کم میاد امیر یکی از باندا قاچاق چی بود و باید باهاش گرم میگرفتم که گفتم: -بیا یکم بگردیم +نظرت چیه بریم سالن شراب بخوریم؟ -نه بریم حیاط باغ +باش باهاش رفتیم توی حیاط و سعی می‌کردم از زیر زبونش چیزی بکشم بیرون که یهو یکی زیاد شراب خورده بود میخاست خودشو بندازه پایین. همه دورش جمع شده بودن به محض اینکه افتاد پایین در قصر رو باز کردن و پسره قشنگ افتاد جلوی پای ریحانه. دویدم سمتش که یهو ریحانه غش کرد. بردمش توی اتاق و یکم بهش آب پاشیدم که بیدار شد. یکم ترسیده بود و زد زیر گریه. +قربونت برم چرا گریه میکنی -علی میترسم خندیدم و گفتم: +گریه نکن گریه میکنی زشت میشی خندید و گفت: -بی ادب +خب پاشو حالا جواب مهدی رو بده صد باز زنگم زده -نمیخام بعدم پاشد رفت توی اتاق. ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu
جواب مهدی رو دادم: +بله؟ -بله و زهرمار گوشیو بده ریحانه +میگه نمیخام بات حرف بزنم -ینی چی گوشیو بده بهش +من نمیدونم پاشو بیا ببین چشه -خنگ خدا من که نمیتونم بیام اون جا +چرا میتونی -هوففف از دست شما دوتا الان میام تلفن رو قطع کردم رفتم توی اتاق دیدم ریحانه داره نماز میخونه درو بستم. صدای در اومد که درو واسه مهدی باز کردم. +کجاس ریحانه -تو اتاقه مهدی: سری تکون دادم و رفتم توی اتاق. ریحانه داشت نماز میخوند و نشستم نگاش میکردم. برگشت تا منو دید اخماشو کرد توی هم و پاشد بره که دستشو گرفتم. +چرا از من فرار میکنی؟ چیزی نگفت که دوباره حرفمو تکرار کردم که دیدم گریه میکنه. +چرا گریه میکنی ریحانه یهو خودشو انداخت توی بغلم و گریه میکرد. محکم بغلش کردم و کنار گوشش زمزمه کردم: +ریحانه من خیلی دوست دارما یادت نره بعد از چند دیقه علی اومد داخل و گفت ساناز دم دره. خیلی ناراحت شدم که نمیتونم بیشتر پیش ریحانه بمونم و از ریحانه خدافظی کردم رفتم بیرون. قرار بود چند روز دیگه ماموریت تموم بشه ولی من خیلی نگران ریحانه بودم. باعلی نقشه ای چیدیم که ریحانه بره فلش رو پیدا کنه چون امیرسام به ریحانه اعتماد داشت و فقط اون رو توی اتاقش راه میداد. قرار شد شب ریحانه بره اتاق امیرسام و فلش رو برامون بیاره. +ریحانه اگه فلش رو پیدا کنی عملیات امشب تمومه ریحانه با تردید گفت: -من میترسم علی +نترس ما مراقبیم اگه اتفاقی افتاد کمکت میکنیم با ترس سرش رو پایین و بالا کرد و رفت یه آبی به صورتش بزنه. سریع رو به علی کردم و گفتم: -علی بزار من خودم برم الان پای جون دونفر وسطه +مهدی نمیشه امیرسام به ریحانه اعتماد داره ادامه دارد... کپی؟لا لا! نویسنده:ر‌ق https://eitaa.com/ejnkdu
ریحانه: شب شد و به سمت اتاق امیرسام قدم برداشتم که ساناز جلوم ظاهر شد. +به به ریحانه خانوم از این طرفا صدای علی رو شنیدم که از توی ایرپادی که توی گوشم بود گفت:ریحانه برو برو. اخم کردم و از کنارش رد شدم که بازوم رو گرفت و محکم به زمین پرتم کرد که درد بدی توی کمرم پیچید. یهو دیدم علی دوید سمتم. +ریحانه ریحانه خوبی؟ با سر اره ای گفتم که ساناز گفت: +ببین دختره خیره سر دیگه دور و بر مهدی نبینمت شیرفهم شد؟ آروم با کمک علی پاشدم که یهو امیرسام از دور داشت بهم نزدیک میشد که علی سریع رفت. +سلام سارا جووون -سلام امیرسام خان چطوری +خوبم تو خوبی؟ -ممنون مهمون نمیخای؟ +به به بانو افتخار دادی بیا بریم دنبالش راه افتادم که علی از توی ایرپاد گفت:ریحانه دمت گرم برو برو تو میتونی. رفتم توی اتاقش یه اتاق نقلی کوچیک با یه تخت یه نفره و یه میز کار. رفتم سمت میز کارش که گفت: +کجا بیا برات نوشیدنی بیارم با سر باشه ای گفتم که رفت توی آشپزخونه. آب دهنم رو قورت دادم و به سمت میز کارش قدم برداشتم سریع کشو میزش رو باز کردم که چشمم به یه فلش طوسی رنگ افتاد سریع برش داشتم و گزاشتم توی جیبم. نشستم روی مبل که اومد نوشیدنی رو شروع کرد به خوردن که مست شد. با ترس گفتم: +م..من برم دیگه دوباره میام بلند شد که سمتم خیز برداره که سریع زدم از اتاق بیرون و به سمت اتاق خودمون میدویدم. رسیدم به در اتاق که در باز شد سریع فلش رو دادم علی که زد به لپتاپ. کلی اطلاعات از پارتی ها و اطلاعات از مافوق امیرسام اومد بالا علی یه دمت گرمی گفت و شروع کرد به فرستادن اطلاعات برای سرهنگ که مهدی اومد سمتم. +ریحانه خوبی؟ -اوهوم خوبم +مطمئنی؟ -اره ادامه دارد... کپی؟ لا لا! نویسنده:ر.ق https://eitaa.com/ejnkdu