☫
This picture is from this morning. Actually, I think the mothers are younger than us!
First, they got up early and made some cake and tea. Then they called each other to go to the park this morning to have breakfast together.
My mother told me, “Come on, girl, let’s go to the park with me,” and I decided to go with her. I brought the glasses and the flask of tea.
When we gathered and wanted to eat breakfast, someone said, “Hey, stop! It’s not good to start yet. First, we should take a photo of this simple breakfast.”
I laughed and said, “Okay!” and they all took photos with their phones.
Then one of the mothers said, “No, it’s not enough! Come on, put your finger like me!” (like in this picture).
So we took another photo, and after that, we finally ate breakfast.
The mothers read some poems and laughed.
And I just watched them.
And I just thought.
And said to myself: such good mothers, with young hearts .
That's it.
Now I'm at my school and I got my diploma. I don't have to stay in this memorable place anymore. I miss everything about this school, and it hurts.
☫
امروز که داشتم برمیگشتم چشمم به یه کتاب خورد، اسمش کتاب "مرگ سبز" بود تصمیم گرفتم بخرمش. از توی کارتون ۵ هزار تومانیها درش آوردم و خریدمش. کلی به اسم کتاب فکر کردم و "مرگ سبز" یادآور یه چیزایی برای من شد، منو یاد یه چیزایی انداخت، یاد گذشتهی درختها یا آینده یک بذر کوچک توی دل تاریکیها و زیر خروارها خاک دفن شده؛ و از دل اون بذر ذاتوچیزی که هست، جوونه زده و رفته رفته تبدیل به یه درخت تنومند شده؛ در همین حین یاد ذات ما آدما افتادم، داشتم به این فکر میکردم بعضی وقتا توی بعضی اتفاقا، بعضی از دست دادنها، بعضی از تصمیمای سخت خودمونُ دفن میکنیم، -یعنی دفن میشیم- میمیریم بعد رفته رفته یه چیزی جوونه میزنه،میتونه یه چیزی که ریشه داشته باشه تو دلتنگی، میتونه یه چیزی که ریشه داشته باشه توی امید، یا یه چیزی خیلی شکسته و فرسوده و کم عُمر، در نتیجه میخوام اینو بگم هرچی باشیم و هرچی باشیم، کوچیک باشیم یا بزرگ باشیم، چشم رنگی باشیم یا چشم ابرو مشکی باشیم، سفید پوست یا سیاه پوست باشیم، احساساتی یا منطقی باشیم هیچ فرقی نمیکنه هممون آخرش توی دل یه اتفاق دفن میشیم، در ظاهر میمیریم و بعد رشد میکنیم. و این به ذاتت برمیگرده که چی جوونه بزنه!
یه جوونهی امید؟ دلتنگی؟ شاید هم غمِ فراوون که از پا در میاره. و یا هر چیز شادی آور دیگه ای که چون هیچ وقت با ذات و روحیه من تطابق نداره، هیچاشاره ای نمیکنم. کلیّت شاید اصلاً درخت، جوونه و خاک شدن یه بذر اصلاً همچین معنی رو نده، شاید به معنی از دست دادن چیزهای کوچک برای کمال و تعالی باشه، شاید رنج ، مراقبه و ریاضت رو معنا بده،
اما این چیزیه که من ازش حس کردم،وقتی که اون لحظه اون کتاب توی دستم بود؛
که همه ما همونی میشیم که ذاتمونه.
مثل من که شدم درخت بید مجنون، تو چی؟