Now I'm at my school and I got my diploma. I don't have to stay in this memorable place anymore. I miss everything about this school, and it hurts.
☫
امروز که داشتم برمیگشتم چشمم به یه کتاب خورد، اسمش کتاب "مرگ سبز" بود تصمیم گرفتم بخرمش. از توی کارتون ۵ هزار تومانیها درش آوردم و خریدمش. کلی به اسم کتاب فکر کردم و "مرگ سبز" یادآور یه چیزایی برای من شد، منو یاد یه چیزایی انداخت، یاد گذشتهی درختها یا آینده یک بذر کوچک توی دل تاریکیها و زیر خروارها خاک دفن شده؛ و از دل اون بذر ذاتوچیزی که هست، جوونه زده و رفته رفته تبدیل به یه درخت تنومند شده؛ در همین حین یاد ذات ما آدما افتادم، داشتم به این فکر میکردم بعضی وقتا توی بعضی اتفاقا، بعضی از دست دادنها، بعضی از تصمیمای سخت خودمونُ دفن میکنیم، -یعنی دفن میشیم- میمیریم بعد رفته رفته یه چیزی جوونه میزنه،میتونه یه چیزی که ریشه داشته باشه تو دلتنگی، میتونه یه چیزی که ریشه داشته باشه توی امید، یا یه چیزی خیلی شکسته و فرسوده و کم عُمر، در نتیجه میخوام اینو بگم هرچی باشیم و هرچی باشیم، کوچیک باشیم یا بزرگ باشیم، چشم رنگی باشیم یا چشم ابرو مشکی باشیم، سفید پوست یا سیاه پوست باشیم، احساساتی یا منطقی باشیم هیچ فرقی نمیکنه هممون آخرش توی دل یه اتفاق دفن میشیم، در ظاهر میمیریم و بعد رشد میکنیم. و این به ذاتت برمیگرده که چی جوونه بزنه!
یه جوونهی امید؟ دلتنگی؟ شاید هم غمِ فراوون که از پا در میاره. و یا هر چیز شادی آور دیگه ای که چون هیچ وقت با ذات و روحیه من تطابق نداره، هیچاشاره ای نمیکنم. کلیّت شاید اصلاً درخت، جوونه و خاک شدن یه بذر اصلاً همچین معنی رو نده، شاید به معنی از دست دادن چیزهای کوچک برای کمال و تعالی باشه، شاید رنج ، مراقبه و ریاضت رو معنا بده،
اما این چیزیه که من ازش حس کردم،وقتی که اون لحظه اون کتاب توی دستم بود؛
که همه ما همونی میشیم که ذاتمونه.
مثل من که شدم درخت بید مجنون، تو چی؟
نشسته ام میشمارم، روز هایی را که هنوز باید زنده بمانم، روزهایی که باید نفس بکشم. پس کی آن لحظه میرسد؟ لحظه ی تسکینبخش نیستی؟ لحظه ی آرام گرفتن جسم هایی خالی از معنی و روح هایی مملوء از بی قراری! چون که این جهان سرد است همانند بعضی کسان، هر چه خواهی کن ، باز میبینی سرما درون توست و وجود هیچ گرمایی موثر نخواهد بود. در این ظلمتسرا ما همه گمشده بودیم ، منتها در مسیرهایی جدا.