هدایت شده از تبادرات هرز.
سرم را می چرخانم و اطرافم را نگاه میکنم. هیچ چیزی به نام نجات دهنده نیست. پلک هایم را دو سه بار تند تند پشت سر هم به هم میفشارم تا بتوانم بهتر ببینم، عینکم را جا به جا می کنم. توی گوشم میخواند "ددیلر یار گلجک". بغضِ عجیبی گلویم را می فشارد. دلم می خواهد جا بزنم و همین جا نوشته ام را تمام کنم. اما من از تمامِ نیمه ها بدم می آیند ، از بودن هایی که معلوم نیستید، و از حرف هایی که بوی ادعا میدهند. من از نیمه ها نفرت داشتم. باز شب شده و تمامِ حواسِ پرت ام را به خودم میدهم و سعی میکنم چشم بسته خیابان ها را پشت هم بگذرانم. نمی دانم چه چیزی را می خواهم ثابت کنم، اما باور کنید دلم بسیار زیاد برای خودم تنگ است. دلم می خواهد از احساسات کوچکم و چیزهایی ریز تر که چقدر مرا به وجد می آوردند بگویم ، از فصل مورد علاقه ام، از علاقه ام به چایی و کوکی های گرمی که توی ظرف چیده شده بودند. از نرمیِ رنگ سفید، و از گرمیِ رنگ سبز . از بوی خوشِ غذاهای مامانپز یا لذت باد بهاری یا از این طور چیزهای رویایی طور. اما هیچکس نیست و با گفتنشان هم چیزی درست نمیشود. من دوست داشتم علاقه هایم و چراغ های توی دلم روشن بمانند اما هر بار یکی یکی خاموش شدند و حالا تاریک تاریکم. ذوقِ هیچ چیز جدیدی را ندارم. دلم نمیخواهد بمیرم و دوست دارم دوباره تمام چیزهای دنیا را تجربه کنم، همه جا را بگردم، چیزهای جدید بخرم، جوراب های رنگ و وارنگ را امتحان کنم، کفشم را تمیز کنم. اما تنها فکرش برایم ممکن است، جان و رمقی برای این کارها نیست و هیچ فایده ای نمیبینم. گاهی وقت ها تقصیرش را بزرگسالی میدانم. اما تو هم میدانی که تین ها بهانه اند.
#سیزده (سین مثل سیزده)
-ازتبادراتهرزیکذهنمشوش