من فقط میدوئیدم ، تا به خونه برسم، خونه ای که تو هم هستی.
بیدار شدم، تو خونه تنها بودم.
روزی احساساتم را در پاکتی بستهبندی کرده، روانهی تو خواهم کرد.
روزی تمامم را روانهی تو خواهم کرد.
روزی در همین روزها ،بدون توجه به زمان و فصلَش؛
چرا که همه روزها پاییزند، شب اند، غروب اند.
روزی جسمِ کوچکم را راهیِ خانه ات میکنم؛ همانند کودکی خندان، دست در دستهایت و لباسی عطرآگین و خنده ای به ژرفای یک اتفاق خوب .
همه چیزَم را به تو میسپارم؛ نه غم های دژخیمم را ، بلکه جوانی ام را، اشتیاق و امیدم را، خانه ام را و شادی ام را.
و آن روز نزدیک است؛ روزِ تمامیت من برای آغاز و شاید آغازیت تو برای اتمام .
تقدیم به جانخستهی تو، که آرامش جانِ بی جانِ ماست.