روزی احساساتم را در پاکتی بستهبندی کرده، روانهی تو خواهم کرد.
روزی تمامم را روانهی تو خواهم کرد.
روزی در همین روزها ،بدون توجه به زمان و فصلَش؛
چرا که همه روزها پاییزند، شب اند، غروب اند.
روزی جسمِ کوچکم را راهیِ خانه ات میکنم؛ همانند کودکی خندان، دست در دستهایت و لباسی عطرآگین و خنده ای به ژرفای یک اتفاق خوب .
همه چیزَم را به تو میسپارم؛ نه غم های دژخیمم را ، بلکه جوانی ام را، اشتیاق و امیدم را، خانه ام را و شادی ام را.
و آن روز نزدیک است؛ روزِ تمامیت من برای آغاز و شاید آغازیت تو برای اتمام .
تقدیم به جانخستهی تو، که آرامش جانِ بی جانِ ماست.
هدایت شده از
و درد چنان بر جانم پنجه افکندهاند و چنان بیرحمانه درونم را در خود میفشارند که احساس مرگ میکنم. امواج ملتهب و تازه نفس این طوفان چنان بر دیواره رگهایم، قلبم و روحم میزنند که صدای شکستن استخوان را در اندرونم میشنوم
کاش در این لحظه میبودی و مرا از چنگ این کلمات بیدردی که مرا نمیفهمند رنجم را حس نمیکنند-و اکنون برای آنکه مرا به تو بگویند جز این قاصدان گنگ چارهای ندارم- نجاتم میدادی.
صفحه۵۷.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ.