حالا دیگر از کابوس جنگ از خواب میپرم.
درست بالای سرم، جنگنده ها، آسمانِ شهر را می شکافند.
انسان ها خوابند.
و آنهایی که بیدارند خیابان ها را متر میکنند.
دلم شور میزند.
شهر هم مثل خواب های من مختل شده است.
زیر لب دعا میکنم...
کاش میتوانستم یک ایران را بغل کنم .
شاید آنگاه به همین بهانه میتوانستم تو را نیز بغل کنم و سفت بر سینه بفشارم..
اما نفرین به خیالاتِ پوچ!
حال ،همه گرم و آرام فشرده می شویم در آغوش وطن.
چیزی نمیتوانم بگویم،و کاری از دستانِ ناتوانم جز دعا بر نمیآیند،و چشم های کم طاقتم مداماشک را ذکر می گوید؛
پس مدام صبر به جا می آوریم.
صبری نیکو؛
«فَاصبِر، صَبراََ جَمیلا»
روزی اگر زندگی بود، همراه دلتنگی ها و اشک ها و ترس هایم به دیدارت خواهمآمد ، و کف دستانت را -که بوی سیب سرخ می دهند- خواهم بوسید.
میسپارمت به خدا، که او نگاه دارت باشد؛
به امید دیدار، ارادت: ف.
۲۲ژوئن۲۰۲۵.