حالا دیگر از کابوس جنگ از خواب میپرم.
درست بالای سرم، جنگنده ها، آسمانِ شهر را می شکافند.
انسان ها خوابند.
و آنهایی که بیدارند خیابان ها را متر میکنند.
دلم شور میزند.
شهر هم مثل خواب های من مختل شده است.
زیر لب دعا میکنم...
کاش میتوانستم یک ایران را بغل کنم .
شاید آنگاه به همین بهانه میتوانستم تو را نیز بغل کنم و سفت بر سینه بفشارم..
اما نفرین به خیالاتِ پوچ!
حال ،همه گرم و آرام فشرده می شویم در آغوش وطن.
چیزی نمیتوانم بگویم،و کاری از دستانِ ناتوانم جز دعا بر نمیآیند،و چشم های کم طاقتم مداماشک را ذکر می گوید؛
پس مدام صبر به جا می آوریم.
صبری نیکو؛
«فَاصبِر، صَبراََ جَمیلا»
روزی اگر زندگی بود، همراه دلتنگی ها و اشک ها و ترس هایم به دیدارت خواهمآمد ، و کف دستانت را -که بوی سیب سرخ می دهند- خواهم بوسید.
میسپارمت به خدا، که او نگاه دارت باشد؛
به امید دیدار، ارادت: ف.
۲۲ژوئن۲۰۲۵.
دیگر جنون دارد مرا از پای در می آورد.
و ذلتِ این اتصال دارد مرا تکه تکه می کند.
من دارم تمام می شوم.
تمام؟ چه کلمه کوچک و نفرت انگیزی.
من به همه چیز لعن می فرستم. به تمام ترانه هایی که همچون چاقوی تیز و برنده ای بیخ تا بیخ گلویم را احاطه میکند و راه نفس نمیگزارد.
تمام راه ها، کوچه ها و خانه هایی که بوی منزجر کنندهی فاصله را می دهند.
به تمام انسان هایی که تو نیستند.
به شادی هایی که از آن من نیستند، در کنار ما نیستند.
من دارم تکه تکه می شوم.
هر روز تکرار می کنم مگر از این بیشتر هم می شود؟ از این مخرب تر و نفرت انگیز تر؟
و فردای آن روز می فهمم که آری.
کاش این غم ارزشمند، هیچ از وفاداری نمی دانست.
کاش این کلمات کمی از درد مرا در خود جای بدهند.
باز لعن می فرستم به تمامِ این کاش ها.
کاش بودی.