eitaa logo
82 دنبال‌کننده
243 عکس
21 ویدیو
0 فایل
فاقد محتوای فاخر؛ ‌ @salin_shop 🌟 @empty_music @empty_book ________ https://daigo.ir/secret/61232205127
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کاش می‌شد از انسان بودن مرخصی گرفت، و درخت بود. نه مِن بابِ دلزدگی از -اشرف مخلوقات- بودن نه از ناتوانی در کشیدن بارِ انسان بودن و قدرتِ بی نهایت آدمی؛ نه... تنها کمی خسته ام. خستگی ای که آدم را از خودش بیرون می‌کند. در این وقت ها، وقتی به چیزی به غیر از انسان بودن فکر می‌کنم ، درخت ها از ذهنم گذر می کنند. ساکت اند، نفس می‌دهند، سیاست نمی‌دانند ، با گنجشک ها رفیق اند، پناه اند، مهربان اند، سبز اند و ایستاده اند با ریشه ای محکم. خوش به حال درخت‌های سیب و توت. سیب هایی که پای‌سیب می‌شوند و توت هایی که مربا. یا درخت‌هایی که شاخه‌های تنومندشان، طناب تاب می‌گیرند و می‌شوند شادیِ کودکان. یا آن هایی که با شاخه ها بلند و برگ هایی انبوه می شوند ، سایه! درخت، یکی از موجوداتی است که فی الذاته آسیب ندارد. و شاید این فقط درباره درخت نباشد ،هر چیزی که انسان در آن دخیل ندارد، مهربان‌تر است. طبیعت ذاتِ مهربان دارد. کافی‌ست زخمی شوی، تا بفهمی طبیعت چطور با دستانِ ظریفش مرهم می‌گذارد. شاید کمی رویایی باشد؛ اما خداوند دریا، جنگل، صحرا ودشت را درمانِ آدمی ‌قرار داد تا کمی به سکوتِ پرمعنای طبیعت پناه ببریم ، فرار کنیم به آغوش نرم طبیعت. طبیعت نیازِ طبیعی انسان است - انسان هایی که آن را پشت دیوار های بتنی، پنجره های بسته و پرده های ضخیم گم کرده- و خود دخیل در چیزهایی‌ست که با آن در منافات است. کاش می‌شد از انسان بودن مرخصی گرفت... و برای مدتی، فقط درخت بود؛ آرام، بی‌صدا، مهربان‌.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بچهای غزه رو فراموش کردیم ؟‌ :)❤️‍🩹🇵🇸 🌞 <<< @babae_asmr >>>🐑
حالم از دنیا بهم می خورد.‌ آن وقت ما را باش، نشسته ام با کلمات بازی می‌کنم درحالی که هیچ‌از غم‌نمی‌دانم. هیچ از اشک نمی‌دانم، هیچ‌از انسانیت نمی‌دانم. می‌دانم نمی‌توانم کاری بکنم ، اما حالم از دنیا بهم می‌خورد ،از سیاست، غارت، ظلم، گرسنگی و تشنگی، برخی حیوان ها در قالب انسان. حتی از خودم حالم‌بهم میخورد. سگ بریند توی دنیا و همه چیز. حداقل کاش می‌توانستم در هیاهوی بازیِ انسان های بی‌شعور با عقایدِ کثیف‌شان، کودکان را به آسمان ها ببرم ، و بعد از این هیاهو به زمین بر می‌گشتند و وقتی پدر و مادرهایشان می ‌پرسیدند کجا بودید می گفتند: داشتیم با ستاره ها بازی می‌کردیم. اما همین هم نمی‌شود، همین هم از دستم بر نمی‌آید. پس می سپارمتان به خدا. بوسه بر چشم هایتان. ف.
+شب ها چیکار می‌کنی؟ --بخاطر اینکه سیستم دفاعیِ رنج، بی خوابی، کابوس، تفکرات منزجر کننده و... را پایین بیاورم. به مطالعه، گوش دادن سخنرانی، اسکن تمام کانال های موجود و نوشتن، نوشتن و نوشتن می‌پردازم. در غیر این صورت تسلیم تمام آنچه که نباید هستم. مقاسات همیشگی.
هدایت شده از تبادرات هرز.
الان که فکر می‌کنم من نه تنها الان چیزی ندارم، بلکه قبلا هم . مدرسه که می رفتم از جایی به بعد نمرات خوبی نداشتم، همه می‌گفتند استعداد خوبی داری، اما بحث استعداد نبود، انرژی و انگیزه بود .الان چقدر دلم می‌خواهد برگه امتحانی ۱۹ و ۲۰ در دست داشته باشم. معدل بالا داشته باشم. انرژی کافی داشته باشم‌ .‌من حتی الان دوست هایم را هم ندارم. ولی بیشتر که فکر میکنم می‌بینم نمرات خوبی نداشتم اما زندگی خوبی داشتم. چند آدمِ مسخره فارغ از دنیا(نه چندان فارغ، اما شاید در لحظات کنار هم) می گفتیم و می‌خندیدیم و کسانی دهان بودند و می خندانند و کسانی گوش بودند و قهقهه می زدند، بساط آغوش و رفاقت و کلاس پیچاندن و از زیر فلان درس و فلان دبیر فرار کردن و کلی چیز های دیگر. نمی‌دانم.زندگی آنقدر پیچیده است که نمی‌دانم کی دقیقا زندگی کردم. شاید زندگی همین غم هاست، بیشتر که فکر می‌کنم‌آن‌دورهمی ها هم‌فراری بود روشن،‌از دست تمام افکار و رنج های چسبیده به تن‌. باز هم که فکر میکنم یادِ خداحافظی های سر کوچه می افتم، که از دوستانمان جدا می‌شدیم‌ . دقیق یادم می آید هیچ رمقی برای رفتن به خانه نداشتم. متوجه گرسنگی ام می‌شدم و ضعف می‌آوردم، دوباره غم ها مرا به آغوش می گرفتند. به خانه که می رسیدم بساط خواب بود و انتظارِ دوباره برای فرار. از چاله به چاه؛ از غمِ درونم به مدرسه نفرت انگیز و آن معدل های نفرت انگیز تر و استرس ها و شب بیداری های آخر سال. از غم به غم. که با هم می‌شدند کوه و این کوه را هر روز از مسیر خانه تا مدرسه حمل می‌کردم و حتی کسی گمان هم نمی‌کرد با آن لبخندِ مضحک ،کوهی به دوش داشته باشم‌. استثنائات هم بود ، اما نه چشم‌گیر . در حد خوشحالی های چند ساعته و باز هم بعد آن فکر و فکر و فکر. فکر کلمه خوبی نیست، باید بگویم‌ رسوخ. رسوخ به جایی که همه در کمین من اند.‌ از من اند ولی من نیستم، حداقل نمی‌خواهم‌ «من»، آن باشم. الان هم بساط همان‌است، اما در مکان و موقعیت جغرافیاییِ متفاوت. خبری از معدل و نمرات مدرسه نیست، اما همان چاله به چاه است. از من به خیابان، به کلاس های جور واجور ، به اتوبوس، به نیمکتِ آن ایستگاهِ اتوبوسی که مرا به گریه می اندازد. از من به جهنم. -از‌تبادرات‌هرز‌یک‌ذهن‌مشوش.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
امروز از صبح پروسه پوست لبم رو کندن شروع شد، ظهر نرسیده پوست لبم‌ تموم شد .