#نامه
#نامه_اول
به وقت ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴.
سلام قوت این تن خسته؛ امید به اینکه حالت خوب باشد دلم برایت تنگ شده و چند روز است که در به در دنبال دفترچهای میگردم، اما پیدا نمیشد و دیشب ناخودآگاه به دستم رسید؛ دوام نیاوردم. باید مینوشتم باید چیزی مختص میبود که برای تو و از تو در آن مینوشتم. چه حیف که نیستی؛ نیستی و من خسته را نمیبینی؛ نیستی و نمیبینی چه بودم و چه شدم؛ دلم برای صدا کردن آن اسم زیبایت تنگ شده. عزیزم، امروز جمعه یک توک پا بیرون رفتم کمی کار داشتم. عجب جمعه سگیست. حال ما را گرفت. نبودی و کلی در این خیابانهای مسخره گریه کردم؛ البته وقتهایی هم که بودی کم نبود. چقدر این پیاده روها نفرت انگیز هستند، چقدر از آنها متنفرم؛ از آدمها، با آن چشمهای نفرت انگیزشان زل میزنند به چشمهایت و انگار ندیدهاند گریه آدمی را. نیستی و من ویرانتر از آن هستم که کردی.
۱۸ اسفندچهارصدوسه رو نمیتونم فراموش کنم ، اون شب بارون میبارید، و من خیلی راه رفتم ، خیلی راه رفتم، نوشتم، از ته قلبم نوشتم. سردم بود.چشم هام از اشک نمیدید، و بارها کلمات رو اصلاح کردم.خوب یادمه چقدر منتظر موندم، اون خیابون بی رحم، آسمون بی رحم و اون لبخند. من لبخند قبل اون اشک هارو هم یادمه. تلخ بود و زهرمار. سنگین بود و کمر شکن . من اون شب رو یادمه. اون شب رقت انگیز.
حتی اگر از این خانه رفتی
از من نمیروی.
ما به هم باز خواهیم گشت
در تقاطع خیابان «صدوق»
روی صندلی های خاکستریِ انتهای کلاس
پشت میزِ کافه «مومنتو»
وقتِ خریدِ لباس
برای گرمیِ تابستان
در مغازه ای آشنا
در شلوغیِ پیادهرو های خیابان هایی که قدم زدیم
یا میان آدمهایی که به یکدیگر نگاه میکنند و شادی سر میدهند
ما به هر کجا رو بچرخانیم
یکدیگررا درست همانجا میبینیم؛
منتظر، شاید مضطرب
اما به حتم دلتنگ، دلتنگ...
ما روزی به هم بازخواهیم گشت
همانند روزی که به خدا،
به یقین.
-ف