اونی که تو ناشناس اومدی یه جمله بهم گفتی میخوام بهت بگم که:
نه! شاید مادی و جسما؛ اما نه معنوی .
حسش میکنم،زندگیش میکنم، و این غم لذت بخشه، یکم تاکسیک بنظر میاد اما آخرین نقطه اتصاله. نیست؟.
میدونی یه دوستی داشتم موهاش فرفری بود بهش میگفتم ببعی، اصلا نقطه اتصالِ خاص یا حتی روابط خیلی صمیمی در قیاس با دیگران نداشتیم.
خیلی شوخ طبع بود. و من در برابرش یکم حرف کم میاوردم و نسبتا آروم تر بودم.
اما یه وقتایی غرق حرف میشدیم؛ غم، غم، غم.
نه این غمای یه قرون دوهزار؛ غم اصیل.
حتی یکی از ویسهاش رو ظبط و ذخیره کردم.
یه حرفی زد حرف جفتمون بود. گفت: ببین فلانی، اینی که ما داریم سرشت ماعه.
متوجهی؟
بابا هم همینو میگه.
بابا هم ذاتا آدمِ غمه. آدمِ غم!
میگفت حتی توی شاد ترین لحظات زندگیمیه غمی میومد گلوی منو میگرفت، بابا احساساتی نبود .
منو بابا وقتی میشینیم حرف میزنیم همیشه چاییمون سرد میکنه؛ من همیشه حواسم هست جلوش اشک هام نیاد.
اون حالا موهاش جو گندمیه، و هنوز تنهاست.
و یه دختر داره ، و وارث اون غم ها اون دختره. یعنی من.
من قلق این غم دستمه . میدونم زندگی باهاش چه مزه ای میده.
من شیرینیِ این تلخی رو خوب میفهمم.
این سوز، سوز و طعم رسیدن به تعالیه.
ما هیچ چیز رو از دست نمیدیم.
توی قلب هامون نگه میداریم و باهاشون -هرچند زجر آور- زندگی میکنیم.
ما هیچ چیز رو از دست نمیدیم،بلکه اون ها آتش میشن توی رگهامون، غم میشن توی قلب هامون.
راستش:
نوازش در این دنیا دروغ است.
همچون خواب مرگ!
آرامت می کند ،
پلک هایت را می بندد
تا برای هرگز نبینی؛
قلبت از کار می افتد
تا سنگ شود
و هیچ دردی را نفهمی؛
اما من شلاق میخواهم
سوزِ دانستن را،
تلخیِ زهر را،
احساس را،
حتی نبودن را.
بگذارید «آتش» روانهی رگ هایم شود.
تا آنکه بدونِ سوز آرام گیرم.
«ندانستن» همان مرگ است.
و جهل مهربان است.
اما من شلاق میخواهم؛
سوزِ دانستن را،
تلخیِ زهر را،
احساس را.
-ف.
It’s Not Good Without You
I really like to do the things I love,
Buy the stuff that makes me smile,
Go to places that feel like magic,
Sit and stay there for a while.
But something's missing all the time,
No matter what I say or do—
I still enjoy the world I see,
But it’s not good without you.
I can do it — yeah, I try,
But in every place and every sky,
In everything I say and do,
Somehow, I just remember you.
I see you in the things I touch,
In quiet streets I miss so much,
I feel you standing close to me —
Like you're where you’re meant to be.
-F
اگر سرخی، به لبهایم بیامیز
اگر تاری، به شبهایم بیاویـز
اگر نوری، بتابان بر تنِ تار
اگر عشقی، بسوزانم به تکرار
به هر رنگی، مرا رنگی بزن باز
به هر ذکری، مرا همگو به آواز
که گر هیچی، منم بیرنگ و بینام
و گر هستی، منم با عشق، در دام
اگر تو خوشهی گندم هستی، ای تن
منم آن دانهای، قوت ز تو من
و گر دستت ز خورشید است پر نور
منم شبنم، که می رقصد در آن نور
اگر ذاتت ز تردید است و امکان
اگر محتاجِ علت هست و حیران
منم واجب، به تو پیوسته، دلپوش
نه از غوغا، نه از فریاد و از جوش
اگر پایی، منم راهی شکیبا
اگر قلبی، منم خونت، نه بیجا
اگر چشمی، منم سوی نگاهت
وگر جسمی، منم جان در پناهت
تو ای افلاکِ این اختر، در این شور
اگر من خاک، تو بارانی، ببار نور
اگر من تار، تو خورشیدی در اوجم
بیا، بر من بتاب از مهر موجم
اگر برگم، تو ای باد موافق
ببر من را به سمت فصل صادق
اگر سرخی، مرا چون خون بجوشان
اگر نوری، به دل های شب افشان
اگر باشی، دلم گندمسرشته
تنم با رنگ تو، از نو نوشته
اگر قلبی، منم خون رگانت
وگر جانی، منم روح و روانت
مرا همرنگ و همراهِ خودت کن
مرا همراز و همسازِ خودت کن
که گر هیچم، دلم با توست، پُر نور
منم هستم، اگر باشی در این شور
-ف.