#نامه #نامه_اول به وقت ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۴. سلام قوت این تن خسته؛ امید به اینکه حالت خوب باشد دلم برای
#نامه
#نامه_چهارم
به وقت ۴ خرداد ۱۴۰۴.
سلام نور قلبم، سلام هنوز عزیز ماندهی دلم.
انگار هنوز هم به من فکر میکنی! این را من نمیدانم، اما حس ششمم بیداد میکند.
خودم را با همین دلخوش نگه میدارم.
میگویم که
آیا از خیابانی که ما در آنزندگی میکنیم گذر میکنی؟
آیا دلت میخواهد من را ببینی، و با تصور دیدنِ من قلبت گرومپ گرومپ میزند؟
آیا میتوانی احساسِ قلب مرا احساس کنی؟
بگذریم از این ها، حال خودت چطور است؟
کمی دیگر اتفاقات خوبی رقم میخورد(البته امید وارم)
امیدوارم خیلی غصه نخوری، امیدوارم خیلی دلِ کوچکت غصه نگیرد از اینکه در کنارت نیستم ؛ من هم ناراحتم که در کنارت نیستم، عیبی ندارد! یعنی دارد ، اما چه کنم؟ چه کاری از دستمان بر میآید؟
-روز هایم چگونه میگذرد؟.
از روزم بگویم؟
آها! ... روز هایم.
آخ که من به قربانت شوم، خیلی وقت بود که کسی از روزهایم نپرسیده است. خوبم. به ظاهر طاقت آورده ام.
نمیدانی که به قلبم فهمانده ام که روزی خواهی آمد؛ دیر یا حتی به غلط.
دلت به ظاهر از سنگ است، اما به معجزه اعتقاد داری؟
روزی کمخواهی آورد ، امیدوارم خیلی دردت نیاید. اشکالی ندارد. برگرد. من در آغوشت خواهم گرفت. نگران شانه هایم نباش، آنها تو را رد نخواهند کرد، یک دل سیر گریه کن.
محکم لباسم را بگیر و با صدای بلند اشک بریز... آری، بیا؛ تو را همیشه خواهم پذیرفت، دیگران نباید اشک های تورا ببینند!
چشم هایش
همچون ناقوسیست
که طنین میافکند
بر جانِ کلیسا...
چشمانی آتشین
از عشق؛
با پیچکِ مژگانی
که رعشه اندازند
خوشا به غم
و خوشا به فرح
اگر که ساکن زیباییهایند
در آن دو دُرِ کهرباگون
و آن آواز،
که لرزشیست مداوم؛
بر دلِ درختان
و ساکنینشان
بر جان گنجشک ها
و جانِ مرغابی ها
و لکلکانی
که سُرور نجوا میکنند.
لبانی یاقوتِ کبود
که رنگ میافکند
بر سرخیها
بر گیلاس ها و سیب ها
این نغمه
زمزمهی چیست؟
این سرودِ سرزندهایست
از کلیسایِ هستی
این صدایتوست
که نماد است
از چشمانت
و از سرخی لبانت
این ها آیت اند
از جانِ نحیف نیمه جانمان
که عزت نهادی
و حیاتمان دادی.
-ف.