☫
به باز آمدنت چنان مشتاقم
که طفلی به صبحِ عید
پرنده ای به پرواز
و من به تو
وچنان به تو مشغولم
که زمان از کنار من می گذرد
و جهان،
بدون اینکه حتی توجهی داشته باشم.
در فصل های آتشین هم
میتوان عاشق بود.
به نورهای عاشق حسد میورزم
که به اذن تو میتابند
و به ستاره ها که بر چهرهی ماهتابی ات بوسه میزنند
و آفتابگردان که به اشاره تو میشکفد.
در فصل های آتشین هم میتوان عاشق بود
اگر از راه رسی
اگر آیی!
اگر از آفتاب درآیی
و بر شکوفه ها سر بزنی
وگرنه روز خلاء است؛
و تابوتیست سنگین بر دوشِ ابر
که ما را به هیچ میسپارد؛
و عشق، آهوی سبکپاییست،
که سر بر شانه های جنگل میگذارد
بیا.
با اندامی از آتش بیا
و جلوه ای از آذرخش
هیهات!
من کجا باز ببینمت ای ماهِ روشن
که بیتو
تا شبگیر پیر میشوم
اگر بازآیی
ستارهها همه عاشق میشود
و جوانی از راه میرسد.
•الهام از آقای علی باباچاهی•
-ف.
[۱۸مرداد ۱۴۰۴]
☫
#نامه #نامه_سیزدهم ۱۱ مرداد۱۴۰۴|ساعت 15:49 عصر به وقت عراق. اینجا، همهچیز مرا یاد تو میاندازد م
#نامه
#نامه_چهاردهم
۱۴مرداد۱۴۰۴| ساعت 11:07 صبح به وقت نجف-عراق.
حالا همان جایی نشستم که سال پیش با تو از اینجا صحبت میکردیم ، با تو و درباره تو، خودم و حال خوب بینمان...
از تو و طرح لبخندت، از عاشقانه های کتاب پریدخت و عشق ناب محمود و پریدخت.
آنها همه بهانه بودند ، ناب تویی، کتاب تویی، خانه تویی...به قول محمود 《و اَنت حلُُ بهذاَ البلد》؛ که تو ساکن این خانه ای:)...
حالاآن کتاب خوانده شده، یکسال گذشته، من هم مثل آن کتاب روی میز جا مانده ام و احساساتم در ورق ورق کتاب دفن شده اند و به گفته پریدخت ما که دلمان نخ کش و چروکیده هست، حالا من میگویم که ما تمام شدیم تصدقت گردم.
خلاصهکه قاعده به راه نیست.
میگویند خدا با صابران است، ما هم صبر می کنیم که تمام ما همین کاسه صبرمان است.
بوسه به پیوست است.
تقدیمِ تو، از جان عزیز تر.
هدایت شده از
فانوس سر در ورودی خانهاش واقع در دامنه کوه، روشن است و پرنور؛ خانه، خانهی عزیز. پناهگاهی گرم و راحت، تنها جایی که همه چیز عالی است. هنگام باز کردن در اتاق با صدای بلند اعلام میکند من آمدم! روحیهاش فوق العاده است. داخل خانه سکوت محض است، اما این موضوع جلوی استاد را نمیگیرد. در حالی که دسته گل را مثل مشعل در دست گرفته، از راهروهای خانه عبور میکند و وارد اتاق کارش میشود. من آمدم. توی باران گیر افتادم؛ عجب افتضاحی! اینها را دوست داری؟ به من گفتهاند همه چیز درست همانطور که میخواهم میشود.
«استاد با قاب عکسی حرف میزند که بالای میز کارش قرار دارد. داخل قاب، عکس زنی قرار دارد که اندکی پیش استاد برای همیشه از او جدا شد.»
صفحه ۳۲.