با لب سرخت مرا یاد خدا انداختی
روزگارت خوش که از میخانه، مسجد ساختی
روی ماه خویش را در برکه میدیدی ولی
سهم ماهیهای عاشق را چه خوش پرداختی
ما برای با تو بودن عمر خود را باختیم
بد نبود ای دوست گاهی هم تو دل میباختی
من به خاک افتادم اما این جوانمردی نبود
میتوانستی نتازی بر من، اما تاختی
ای که گفتی عشق را از یاد بردن سخت نیست
«عشق» را شاید، ولی هرگز «مرا» نشناختی.
-فاضلنظری
هدایت شده از آن سوی من (روایتهای یک زن مهاجر)📝
به نام خدای روشنِ واژه،
به نام صبرِ کوهستان
که هنوز
در گلوی باد
ترانه میکارد.
ما از سرزمینِ زخم و زندهگی آمدهایم،
جایی که
شعر
از میانِ خاکستر
قد میکشد
و امید
نامِ دیگرِ فرداست.
امشب
با کلمه آغاز میکنیم،
با صدایی که
از دلِ این خاک
تا دلِ جهان
راه بلد است.
معصومه سادات حلیمی✍
https://eitaa.com/joinchat/2313487855Ce71a70c4db