هدایت شده از
و درد چنان بر جانم پنجه افکندهاند و چنان بیرحمانه درونم را در خود میفشارند که احساس مرگ میکنم. امواج ملتهب و تازه نفس این طوفان چنان بر دیواره رگهایم، قلبم و روحم میزنند که صدای شکستن استخوان را در اندرونم میشنوم
کاش در این لحظه میبودی و مرا از چنگ این کلمات بیدردی که مرا نمیفهمند رنجم را حس نمیکنند-و اکنون برای آنکه مرا به تو بگویند جز این قاصدان گنگ چارهای ندارم- نجاتم میدادی.
صفحه۵۷.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ.
خسته، اما راسخ؛
همچون کوهی پشتِ مه،
همچون خاورمیانهی زخمخورده،
همچون لبخندِ کودک فلسطینی، یا دخترکِ زیرِ آوارِ تهرانی.
خسته اما استوار؛
خسته اما امیدوار، امیدوار،امیدوار.
و خسته ای پر از تناقض، در کنار تمامِ نفهمیدن ها.