هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
فردا باید تیپ بزنم. باید ساعت بندازم. باید کفشی که واسه خواستگاریِ شیراز گرفته بودم رو دوباره بپوشم و انقدر واکسش بزنم که مثل روزگارم، سیاهِ سیاه بشه. روی نبض دست و رگ گردنم عطر بزنم. پیرهن یقهدیپلمات سفید و کت مشکی رو بپوشم و برم اُپال یا پالادیوم یا کوروشمال یا هر مالِ دیگهای که معمولا پولدارها میرن خرید. باید حواسم باشه آروم راه برم. نگاهم سنگین باشه. مستقیم به کسی نگاه نکنم. لازم نیست جواب سلامِ فروشنده رو بدم، فقط سر تکون میدم. هر از چندگاهی ساعتم رو چک کنم. قبل از حرف زدن کمی سرفه کنم. جنس رو که از فروشنده خواستم بیاره بذاره جلوم، تا خواست قیمت رو بگه، بگم نه قیمتش مهم نیست. بعد الکی بخندم و بگم اتفاقاً هرچی گرونتر، بهتر! هرکی هم پول نداره خب نخره! مجبوره مگه؟
اینارو به فروشنده نباید بگم که فکر کنه واسه خودش کسیه! باید رو به بقیه لباسها بگم، یا نهایتاً رو به یکی از مانکنها. نباید به فروشندهها بگم داداش شرمنده. باید بگم جناب ببخشید یک لحظه. و بعد کلی بیشتر از یک لحظه معطلش کنم. پول میگیره اینجا خدمات بده دیگه! باید برم دست بذارم رو گرونترین جنسها. بهترین کیفیتها. اونایی که تن مهمونهای صداوسیما هست. یا سمت اندرزگو و قیطریه و سعادتآباد و شهرک میپوشن. لباس اونایی که وقتی لباس میخرن که لباس قبلیها دلشون رو زده نه وقتی که پاره و خراب و کهنه شده. باید اون شلواری رو بپوشم که میدن خشکشوییها بشورن مبادا به پارچهی حساسش لک بیفته. لباس اونایی که هنو هیچی نگفته به تریج قباشون برمیخوره. باید از هرچی دلم میخواد بخرم نه هرچی لازم دارم. دیگه لازم نیست کفشی بخری که مثل سگ کار کنه بلکه باید کفشی باشه که قشنگ باشه. شلوارش اگه جنس خوب و قیمتش مناسب بود دو تا نمیخرم، یکی کافیه! هروقت لازم شد میام یکی دیگه میخرم دیگه. بعد همه خریدها رو میذارم جلوی صندوقدار تا حساب کنه. بهش میگم شاگردتون تا دم ماشین بیاره برام. لطفاً و اگه زحمتی نیست و ممنون میشم هم نمیگم. انعام هم نمیدم. بعدش هم تشکر نمیکنم. صندوقدار که گفت جناب قابلتون رو نداره نمیپرسم چقدر شد؟ کارت بانک ملی رو میذارم جلوش تا بکشه. رمز رو هم تا نپرسه نمیگم. وقتی پرسید و زد و دید و یادش افتاد کارتهای بانک ملی و سپه و صادرات و تجارت کار نمیکنه اخم میکنم. شاکی میشم. میگم خانوم یعنی چی؟ مسخره کردید؟ جنسها رو میذارم و عصبی میام بیرون. میام بیرون ببینم پولدار و بیشعور بودن همزمان چه حالی میده، وگرنه من کجا اینجاها و اینکارا کجا بلا به دور..
سید مصطفی موسوی مغروریان
@ir_tavabin
☫
فردا باید تیپ بزنم. باید ساعت بندازم. باید کفشی که واسه خواستگاریِ شیراز گرفته بودم رو دوباره بپوشم
ببخشید ولی واااا😂😂😂😂😂😂😂😂😂