21.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▷ ●━━━━━━───
ㅤㅤ ◁ㅤ❚❚ㅤ▷ㅤ↻ 🥀
. ּ࣪ ּ Ꞌꞌ🖤››
@engizeshighmgin
starless night
📚ࢪمآن 🧡خیـــآلتــــــــــو🧡 #بہ_قلم_بانو #قسمت4 #غزال سمت صغرا خانوم رفتم و گفتم: - تورو
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت5
#غزال
صغرا خانوم سری تکون داد و گفت:
- والا چی بگم خانوم تازه امشب هم مهمونی خانوادگی گرفتن حالا اگه شما به عنوان دایه بچه رفتی کنایه بهتون زد نه جواب شو بدین نه به دل بگیرین و خانوم اصلا اقازاده رو تنها نزارید این زن اصلا ذات و خوی مادرانه نداره.
نگران گفتم:
- نگران کردی منو صغرا خانوم واقعا ترسیدم.
صغرا خانوم بلند شد و گفت:
- بترسید بهتره خانوم اینجوری حواستون رو جمع می کنید.
سری تکون دادم و بلند شدم و گفتم:
- ته دلم خالی شد من برم یه سری به محمد بزنم.
از اتاق بیرون اومدم و نگاهی به مبل انداختم که دیدم محمد نشسته و داره چشاشو می مالونه.
سمت ش رفتم که زیر لب داشت اسمم رو صدا می زد.
بغلش کردم که دستاشو دور گردنم انداخت و گفتم:
- غروب بخیر اقای خابالو بریم دست و صورت پسرمو بشورم بعد هم یه عصرونه خوشمزه بهش بدم.
اومدم سمت روشویی برم که تلفن توی سالن زنگ خورد.
کسی نبود پس خودم رفتم و تلفن و برداشتم:
- بعله بفرماید؟
که صدای اقا پدر محمد پیچید:
- اتفاقا با خودت کار داشتم حال پسرم چطوره؟
نگاهی به امیرعلی انداختم و گفتم:
- اقا زاده خوبه توی بغلمه.
گفت:
- اماده اش کن دارم میام دنبال ش گوشی رو بده به پسرم.
گرفتم سمت محمد که گرفت و گفت:
- سلام بابایی.
......
- خوبم بابایی مامانی بغلم کرده بریم دست و صورت مو بشوره بعد هم غذا بده بخورم.
.....
مامانی هم میاد؟
......
پس من نمیام
.....
باشه بابایی دوشت دالم.
گوشی رو گرفت سمتم که گفتم:
- کار دیگه ای ندارید؟
که گفت:
- خودت هم اماده شو من نزدیکم عصرونه رو خونه ی پدربزرگم می خوریم.
بعله ای گفتم و تلفن رو قطع کردم.
سمت روشویی رفتم و دست و صورت محمد رو شستم.
توی اتاق ش رفتیم که چشاش درخشید و گفت:
- وای مامانی کار توعه؟
روی تخت گذاشتمش و گفتم:
- اره عزیزم دوست داری؟
سری تکون داد و گفت:
- اره خیلی.
یه دست لباس براش در اوردم و تن ش کردم.
موهاشم شونه کردم و گفتم:
- وای که چقدر پسرم خوشکل شده اخه کی به اندازه تو خوشکله؟
ژست گرفت و گفت:
- هیچکس!
قربون صدقه اش رفتم و گفتم:
- خوب لباس من خوبه یا عوض کنم؟
سر تا پامو نگاه کرد و گفت:
- من دوسش دارم این لباسو خیلی قشنگه!
سری تکون دادم و گفتم:
- پس بریم؟
روی تخت وایساد و دستاشو باز کرد و گفت:
- بغل.
بغلش کردم و برگشتم از اتاق بیام بیرون که در باز شد و اقا اومد داخل.
لب زد:
- اماده این؟
من و محمد هر دو باهم بعله ای گفتیم.
نگاهی به اتاق انداخت و گفت:
- خیلی خب بریم.
محمد و از بغلم گرفت و شروع کرد حرف زدن باهاش.
توی حیاط بعد پارکینگ عمارت رفتیم که 5 تا ماشین با مدل های مختلف گرون پارک شده بود.
سمت بی ام وی ابی رفت و نشست.
حالا من مونده بودم برم عقب یا برم جلو؟
عقب و انتخاب کردم که گفت:
- بیا جلو.
درو بستم و جلو نشستم.
خواست حرکت کنه که گفتم:
- محمد و بدین به من خطرناکه.
نگاهی بهم انداخت و گفت:
- خودم می دونم چی خطرناکه چی نیست.
خواست حرکت کنه که فرمون رو گرفتم و گفتم:
- ولی اگه حتی یه ترمز کوچیک کنید فرمون توی بدن محمد فرو می ره لطفا بدین ش به من.
چند ثانیه نگاهم کرد و بعد محمد و داد بغلم.
روی پام نشوندمش و بهم تکیه داد.
حرکت کرد و حدود 20 دقیقه بعد از روستا که گذشتیم رسیدیم به یه روستای دیگه!
مردم ش لباس باحالی تن شون بود و خیلی خیلی سر سبز بود روستا.
وارد یه عمارت دیگه بزرگ تر از عمارت قبلی شدیم ماشین و نگه داشت.
از ماشین پیاده شدم و محمد و توی بغلم جا به جا کردم سویچ و به بادیگارد داد تا ماشین و جا به جا کنه.
سمت عمارت اصلی راه افتاد و منم پشت سرش حرکت کردم.
محمد خم شد کنار گوشم گفت:
- اگه اون خانومه گفت منو بهش بدی بهش نده خوب.
: