eitaa logo
اِغماء☫
94 دنبال‌کننده
554 عکس
97 ویدیو
1 فایل
- و چشم های مرا از آنچه مخالف عشق توست کور کن.. + دل سپرده به رسانه و تربیب انسان:)🌱. https://daigo.ir/secret/91693371850 جهت حرف های در گوشی . .
مشاهده در ایتا
دانلود
-
اِغماء☫
-
«هوالوحید» سامانه‌ی بدرقه‌ی آقا، مدام پیام می‌فرستد. هر بار که صفحه‌ی گوشی را روشن می‌کنم، انگار دستی، آرام اما بی‌رحم، دلم را تکان می‌دهد. روزشمار گذاشته‌اند برای تشییع شما... تشییعِ شما؟! آقا... این‌ها چه می‌گویند؟ وداعِ چه؟ آخرین دیدارِ کدام دیدار؟ اصلاً مگر می‌شود برای بعضی آدم‌ها واژه‌ی «آخرین» را به زبان آورد؟ وداع... تشییع... تدفین... عجب واژه‌های سنگینی‌اند. آدم زیر بار هر کدامشان چند سال پیر می‌شود. می‌گویند بعد از سال‌ها می‌خواهید از تهران بروید. اما مگر می‌شود کسی از شهری برود که در رگ‌هایش جاری است؟ مگر می‌شود تهران، شما را بدرقه کند؛ وقتی سال‌هاست با نام شما نفس کشیده است؟ می‌گویند دیگر قرار نیست به مقصد خیابانِ کشور، از کرج تا تهران پرواز کنیم. دیگر قرار نیست شبِ قبلِ دیدار خواب به چشممان نیاید. دیگر قرار نیست صبح‌ها، شوق، زودتر از آفتاب بیدارمان کند. با این شوقِ دیدار چه کنم؟ با آن بی‌خوابی‌هایی که از سرِ ذوق بود، نه از غم؟ آقا... گیریم من خودم را قانع کردم. گیریم هزار بار به خودم گفتم این، تقدیر است. این لنزِ دوربینِ زبان‌بسته را چه کنم؟ مگر دوربین به دست شدنم برای چیزی جز عکاسِ بیت شدن بود؟ مگر این همه سال، چشمم جز برای ثبتِ لحظه‌هایی که شما در آن حضور داشتید، تمرین دیگری کرده بود؟ مگر قلم به دست شدنم دلیل دیگری داشت، جز آنکه شما کتاب را دوست داشتید، ادبیات را دوست داشتید، واژه را حرمت می‌گذاشتید، و به ما یاد دادید که اگر قرار است چیزی از انسان بماند، همین اندیشه‌ای است که در واژه خانه می‌کند؟ کتاب‌خوان شدنم را چه کنم؟ شما گفته بودید کتاب بخوانیم... گفته بودید انسان، با هر کتاب، اندکی بیشتر انسان می‌شود. حالا هر صفحه‌ای را که باز می‌کنم، جای خالی توصیه‌های شما میان سطرها پیداست. آقا... من چقدر فرصت دارم تا تشییع؟ می‌گویند بعد از تشییع، باورمان می‌شود که دیگر نیستید. مگر باور، به همین سادگی اتفاق می‌افتد؟ مگر دل، تابعِ تقویم و ساعت است؟ چند تا بیست‌وچهار ساعت دیگر می‌توانم با بودنِ شما زندگی کنم؟ چند صبح دیگر می‌شود نامتان را با فعلِ «هستید» زمزمه کرد؟ چشم‌های من... به خود بیایید. چرا می‌بارید؟ مگر هنوز وقتِ باریدن است؟ چرا کاغذ را خیس می‌کنید؟ بگذارید این چند سطر، پیش از آنکه اشک، واژه‌ها را با خود ببرد، تمام شوند. چند تا بیست‌وچهار ساعت فرصت دارم برای باور نکردن؟ چند تا بیست‌وچهار ساعت تا صبحِ قیامت؟ چند تا بیست‌وچهار ساعت برای اشک ریختن؟ برای آنکه زیر لب بخوانم: «مکن ای صبح، طلوع...» شاید اگر صبح دیرتر برسد، این شبِ تلخ هم دیرتر حقیقت شود. آقا... من هنوز جرئت نکرده‌ام برای شما فاتحه بخوانم. هنوز تمام غم‌های دنیا بر سرم آوار می‌شود، وقتی کنار اسمتان واژه‌ی «شهید» را می‌آورم. این واژه، هرچند بلند و باشکوه است، اما دلم هنوز تابِ نشستنِ آن کنار نام شما را ندارد. آنجا که گفتم: «برای شادی روحِ رهبرِ شهیدمان فاتحه‌ای قرائت کنید...» کمرم شکست. نه از گفتن، از باور کردنِ جمله‌ای که زبانم گفت و دلم هنوز از پذیرفتنش سر باز می‌زند. ای اهلِ دنیا... چاه از کجا بیاورم که با آن دردِ دل کنم؟ کدام چاه، وسعتِ این بغض را دارد؟ کدام سکوت، طاقتِ شنیدنِ این همه دلتنگی را؟ من اما چاهی نمی‌شناسم که تابِ این داغ را داشته باشد. آقا... اگر چاهی بود که می‌توانست صدای شکستنِ دلِ یک ملت را در خود پنهان کند، سر بر آستانش می‌گذاشتم و فقط یک جمله می‌گفتم: هنوز باور نکرده‌ایم... هنوز هر چه می‌نویسیم، آخرش دستمان می‌رود به سمتِ فعلِ «هستید». هنوز هر چه اشک می‌ریزیم، امیدی پنهان در دلمان می‌گوید شاید این خبر، خوابِ بدِ تاریخ باشد سین.عین
:)💔
از خواب خسته ام به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم چیزی شبیه بیهوشی، برای زمان طولانی..
ما آدم‌ها وقتی خیلی غم داریم گریه می‌کنیم. وقتی خیلی هم خوشحال باشیم گریه می‌کنیم. ما تو این حسينيه هروقت شما رو می‌دیدیم، پرده‌ها کنار می‌رفت و با لبخند وارد می‌شدید، گریه می‌کردیم. الان هم که یاد اون قد و بالاتون میفتیم اشکی‌ می‌شیم. چه ایستاده‌ش، چه الان و درازکشیده‌ش.. حالا هربار خنده‌ی شما را ببینیم هم، گریه می‌کنیم. یاد گریه‌تون بیفتیم هم گریه می‌کنیم. حالا حتی با یاد اینکه باید موقع گریه «فابک‌ للحسین» باشیم و برای امام حسین گریه کنیم هم، گریه می‌کنیم.. باز خدا رو شکر شما شهیدین‌. شهید زنده‌ست. ما دست‌تون رو نبوسیدیم. یعنی فرصت نشد. حلقه اول نمی‌ذاشت. ولی دستِ شهیدتون‌ رو روی سرمون‌ حس می‌کنیم. سایه‌تون هنوز بالای سر ماست. باز خداروشکر آقاسید مجتبی هست. خامنه‌ای ادامه دارد هنوز. برای ایشون هم گریه می‌کنیم. خدا صبرش بده. @ir_tavabin
خانومْ حداد، شونه های دخترات با آستین های چین چینی برای داغت کوچیک بود، اما من می دونم خونی که از تو ریخته شد و خون دلی که این دخترا خوردن، همه اش قراره ما رو به منجی نزدیک تر کنه! خانومْ حداد، یکی از دخترات کنار پای من حالش بد شد، دستاش رو آورده بود جلوی صورتش و به لرزش عجیب دستاش داشت نگاه می‌کرد، دستاشو گرفتم تو دستام تو گوشش گفتم نفس عمیق بکش اما بازم می لرزید! خانومْ حداد، پدرتون اومده بود و داشت صحبت می‌کرد، این بچه برای اینکه صدای گریه شو روی صدای پدر شما بلند نکنه داشت می لرزید! خانومْ حداد، من فقط تونستم دوربینو بزارم رو پام و بغلش کنم تا آروم تر بشه. خانومْ حداد، خیلی می لرزید دخترک! تا پدرتون گفت: زهراخانوم به محمدامینت بگم اومدم وداع باهات و نتونستم تو رو ببرم، تو گوش دخترک لرزانت گفتم داد بزن و گریه کن… خانومْ حداد، من برا شماها کاری بلد نیستم بکنم، من برا شهدا کاری بلد نیستم بکنم، اما شما که دستت بازه بیا و یه کاری برا ما بکن…
سيدي و مولاي آجرك الله في مصيبتك...
خواب دیدم شعر می‌خواندم برای چشم‌هایت ؛ کاش این هم خواب باشد رفته‌ای .. جانم فدایت . سست شد زانوی من بعد از تو اما ایستادم ؛ من قوی می‌مانم آقا ! قول دادم ، قول دادم ..