تازگیا نسبت به بوها ، مزه ها ، صداها و همچی حساس شدم
دیگه بستنی شکلاتی خوشمزه نیست برام بوی شکلات و شیرش اذیتم میکنه ، حس میکنم مزه خاک میده ، صداها و حرکات عصبیم میکنه ، هرچیزی که اطرافمه فقط زاویه بدش میاد تو ذهنم ؛ مخصوصا بوی هرچیزی . دیگه غذاهای موردعلاقم خوش بو و خوشمزه نیستن یا از آدما بدم میاد و اگه بهم دست بزنن چندشم میشه و میرم دستامو میشورم .
ستاره ها از چشمات افتاد و گم شد
شایدم بین شیار های عصبی مغزت گیرکرد و همونجا نورشو از دست داد و پودر شد ، یه پودر مُرده .
به هرحال هرچی بود به نابودی کشیده شد درست شبیه خودت آوار شد ، آوار شدی ، آوار شدیم
اخترک ب612
ستاره ها از چشمات افتاد و گم شد شایدم بین شیار های عصبی مغزت گیرکرد و همونجا نورشو از دست داد و پود
ولی این ستاره ها هروز میمیرن و زنده میشن ، درد میکشن ، نابود میشن و دوباره زنده میشن و باز .. .
اما اِرمیا ، یه روز بالاخره طاقت ستاره ها تموم میشه و جسم خونی و زخمیشون به سیاهچاله تبدیل میشه و کل وجودتو میبلعه درون خودش