☘
روز خدا
بسم الله
سه تایشان را کاملا آماده کرده بودم. لقمه هایشان را هم پیچیده بودم. مانده بود چادرم را سر کنم و راه بیفتیم. دم در خانه یادم افتاد برای رفتن به راهپیمایی مطابق هر سال، باید وضو بگیرم. قانون نانوشته خودم بود. نگاهی به مچ لباس گرمم کردم که بالا نمیرفت و باید برای وضو گرفتن حتما درش میآوردم. روسری هم که پوشیده بودم. با آنهمه اَتم و اتومش. کمی دو دوتا چهارتا با خودم کردم. خیلی برایم سخت بود همه این مراحل را انجام بدهم.
نتوانستم دلم را راضی کنم بدون وضو بروم راهپیمایی روز خدا.
راهپیمایی۲۲|بهمنماه|۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
https://eitaa.com/esfandha
☘
آرام، عمیق، پرمعنا
بسم الله
چادرش دو رنگ بود. بالایش، از روی سر تا انتهای کمرش به قرمزی میزد و پایینش، ای، بویی از سیاهی برده بود.
دقیقا پشت سرش بودم. کمی دولا راه میرفت. یک گام بلند برداشتم که برسم بهش و قیافه اش را ببینم. صورت چروکی داشت. کمی از زلف سفیدش از جلوی پیشانی، از زیر سراندازش، زده بود بیرون. ماسکی که روی صورتش زده بود پارچه ایی بود. نخی و گلدار و دولایه. پود پود شده بود حسابی. با این سر و وضع بنظرم خیلی با شرایط اقتصادی الان چالش داشت ولی آمده بود دیگر.
انگار سنگینی نگاهم را حس کرده باشد برگشت نگاهم کرد. چشم هایش اما آرام بود و عمیق و پر معنا. مثل همین انقلاب که برایش آمده بود.
راهپیمایی
۲۲|بهمنماه۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
https://eitaa.com/esfandha
☘
من طرف دار انقلابم
بسم الله
خیلی نمیخواهم آب و تابش بدهم. حرف دلم را میزنم. نمیدانم چرا این توی ذهن ماها، خودم بیشتر، حک شده است که الا و بلا انقلابی جماعت مثلا باید ظاهرش مذهبی طور باشد. همان اصطلاح بچه مذهبی که کف جامعه میگویند.
این زن اما، تیپ و ظاهر و رنگ لباسش جار میزد که همه جوره طرفدار انقلاب اسلامی است.
زن است دیگر. روی ظاهر و استایلش حساس است. همه چیزش باید به همه چیزش بیاید. هارمونی و هم خوانی رنگ شال و شلوار و بلوز یا کتش.
شلوارش سبز بود.
کتش سفید
شالش قرمز
برای یک زن، این دیگر آخرِ آخرش است که با سه رنگ، آن هم سه رنگناهمخوان در ترکیب لباسش بگوید:
-بابا جان، من طرف دار انقلابم.
راهپیمایی
۲۲|بهمنماه|۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
https://eitaa.com/esfandha
اسفندها
☘ شب الله اکبر بسم الله امشب تولد دعوت بودیم. جایی وسط معالی آباد. خانم صاحب خانه ضد جمهوری اسلامی
دوستان بزرگوار حوزه هنری زحمت کشیدند و این مطلب را در خبرگزاری فارس منتشر کردند. الحمدلله تا الان ۴۳هزارتا بازدید داشته و روایت منتخب کاربران شده.
این یعنی ما تریبون داریم. باید بنویسیم تا میدان روایت در دست های ما باشه نه دشمن.
*تولد الله اکبر*
🔹تولد دعوت بودیم. صاحبخانه ضد جمهوری اسلامی است؛ مهمانها هم پنجاه پنجاه. یک هفته بود خواب نداشتم. سه تا بچهها باهمسرما خوردهاند. نشسته بودم در یکی از اتاقها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی میکردم و همزمان به این فکر میکردم که چطور این تن خسته و خواب آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمایی. به خودم نهیب زدم که این راهپیمایی فرق داردها! باید حتما شرکت کنم.
🔹حیاط خلوت نورهای رنگی توی آسمان روشن میشود. بعدهم صدای الله اکبر میآید. به ساعت نگاه کردم. دقیق ساعت ۹ شب بود. یادم آمد امشب شب ۲۲ بهمن است. شب الله اکبر گفتن. هنوز ذهنم درگیر بود که صدای خواهرم توی خانه بلند شد. رفته بود سمت پنجره محوطه و بلند داد میزد الله اکبر. قند توی دلم آب شد. خدارو شکر کردم که او یادش بود که الله اکبر بگوید.
[بیشتر بخوانید](https://farsnews.ir/ravadar/1770873434201349126)
@farsnews_fars
☘
تولدِ عزیزنازی فامیل
بسم الله
خانواده ما خیلی بزرگ است. خیلی بزرگ که میگویم، وافعا بزرگ تصور کنید. همه جور آدم هم تویش پیدا میشود. ریز و درشت. کوچک و بزرگ. پیر، جوان، دختر، پسر. پولدار و فقیر. خیلی خیلی محجبه و ریش دار و سر به زیر و خیلی خیلی کم حجاب و بی حجاب و ...
کمتر میشود که همه فامیل بزرگ ما دور هم جمع شویم. مثلا یک مراسمی که داریم بیشتر مذهبی و محجبه ها هستند و تک و توک کم حجاب و کم اعتقاد و کمتر مقید. یک وقت هایی هم میشود طیف آن طرفی ها بیشترند و کمتر محجبه و ریش دار تویشان پیدا میشود.
دیروز اما تولد نازدانه و دردانه و عزیزنازی و سوگلی فامیل بزرگما بود. این نازدانه اینقدر دوست داشتنی است و خاطرخواه دارد که تولدش باعثشده بود طیف وسیعی از فک و فامیل ما دور هم جمع شوند. حالا این وسط اختلافاتی هم بینشان بودها. ولی به برکت تولد این سوگلی، بیشتر اعضا فامیلمان دور هم جمع بودند.
بزن و بکوبی بود. از کجا بگویم از کجا بشنوید. جا نبود برای نشستن و ایستادن. طوری شده بود که خانم فلانی با آن چادر و رو گرفتنش دقیقا کنار دختر وسطی آقای فلانی که پاچه شلوارش خیلی کوتاه است و ناخن میکارد ایستاده بود.اقای ش و آقای م با ان ریش پروفسوری بورش و آقای ج با ریش آنکادر در یک خط شانه چسبیده به هم گل میگفتند و گل میشنفتند.
پسر سیگاری عمه وسطی بابا با پسر آخری خاله ی باجناق بابا، که سرش را بالا نمیآورد ببیند به کی سلام داده به کی نه، نشسته بودند ور دل هم.
خدا این عزیزنازی فامیل ما را خیر و برکت و طول عمر بدهد که مایه الفت بین قلوب میشود.
#انقلاب_جان_تولدت_مبارک
#انقلاب_عزیزنازی_ما_است.
۲۴|بهمنماه|۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
https://eitaa.com/esfandha
☘
احمد
بسم الله
دقیقه ششم یا هفتم بود که نشستیم روی صندلی های ردیف پنجِ سالن نارنجِ پردیس سینمایی تارخ
خیلی اهل تحلیل فیلم نیستم. راستش علمش را هم ندارم. با توجه به حضور گرم و همیشگی بچه ها، ترجیحم این نیست که هر فیلمی را در سینما ببینم. فقط فیلم هایی که حرفی برای گفتن داشته باشند یا مورد اقبال تعداد زیادی از مردم باشد. تعریف فیلم احمد را شنیده بودم. دوست داشتم حتما در سینما ببینم. دیشب الحمدلله رزقمان بود.
اینکه کدام بازیگر قوی یا ضعیف بود. فیلمنامه چطور بود و اینها به کنار. در تمام طول مدت فیلم چند موضوع خیلی در ذهنم ضربات کوتاه و ممتد میزد. اول اینکه صرف اینکه ما فکر کنیم یک موضوعی در صدا و سیما درباره اش حرف زده شده و یا در فضای مجازی بهش پرداخته شده کافی نیست. همیشه حرفی برای گفتن وجود دارد و بازهم وجوهی دارد که ساخته و پرداخته و آشکار نشده و نیاز است بیشتر و بهتر درباره اش حرف زده شود. مثل همین زلزله بم و زیر و بمش.
دوم اینکه وقتی اتفاقی جایی میافتد و نیروهای امدادی هلال احمر و نیروهای مسلح و دولت و … به کمک میروند، ما آدم های عادی جامعه فکر میکنیم خب کافی ست.کاری دیگر از دست من برنمی آید. هرچه بود آنها انجام دادند.در حالی که در خلال فیلم من با خودم فکر میکردم که اگر یک نفر حتی یک قابلمه آش میپخت و برای اینها میبرد که حتی یک بچه هم سیر میشد خودش خیلی بود.
یا مثلا یک نفر در شهر چرخی میزد و یک تعداد پتو جمع میکرد حداقلش بیست نفر هم پتو داشتند باز از هیچ بهتر بود. البته این کارها بعدا انجام شد همان زمان ولی منظور من اول ماجراست که اکثر آدم ها نمیدانند چه کاری بابد بکنند.
سوم اینکه چقدر سوژه و موضوع داریم درباره شهدا و جنگ که همه جوره باید بهش پرداخته شود. ما که سنمان به حضور و بعد شهادت حاج احمد میخورد شناخت کافی نداشتیم و نداریم بهشان. بچه های ما که دیگر هیچ.
#احمد
#سینمایی_احمد
۲۶|بهمنماه|۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
https://eitaa.com/esfandha
☘
بی مقدمه برگشت به مادرش گفت: جنگ هم نمیشه یکم خوشحال بشیم!
پقی زدم زیر خنده.
مادر با تعجب نگاهش کرد.
_جنگ؟ جنگ چیز خوبی نیست مادر.اسمشم نیار
چای را گذاشتم داخل سینی و گفتم: مامان؟ دیدید یه نفر که بی ادب و بچه پرروئه. اذیت کنِ زن و بچه و پیرزن و ادمای مظلوم و بی زبونه و کلا لات کوچه خلوته. حسابی تا حالا با کاراش لجتو در آورده و حرص خوردی؟ منتظری برای آخرین بار، یه کم وزیادی بکنه، و تو یه جوری بزنیش که حالیش بشه با کی طرفه و بگیره بشینه سرجاش؟ و دیگه غلطای اضافیشو ببوسه بذار کنار؟
برگشت نگام کرد. یعنی خب؟
ادامه دادم، منظور پسرتون همینه. میگه یعنی کاش ترامپ دست از پا خطا کنه تا بقول آقا مشت محکمی بخوره و بشینه سرجاش.
چای ولرم را نزدیک لبش برد و گفت: آمریکا هیچ غلطی نمیکنه. سگ زرد هاپ هاپش تو خالیه!!
۲۷|بهمنماه|۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
🔍@esfandha