☘
بسم الله
پتو را ارام روی فاطمه خاتون میکشم. با چند ترفند ریز راهی خواب کردمش. محمدحیدر روی پایم دراز به دراز خوابیده. تازه همین الان خواباندمش. به زور
محمدحسین اما، تبش دو آتشه است. هرچند دقیقه یکبار با دست چپم دارم تبش را میسنجم. توی خواب از هر دری چیزی میگوید. نصفه و نیمه. توی فکرم اما دارم روایت مینویسم. روایت روز ۱۳ ام جنگ. سوال طرح میکنم و مصاحبه میگیرم. من توی جنگم. حتی توی جنگ روایت ها.
هشتم|بهمنماه|۱۴۰۴
۳ و ۳۳ دقیقه بامداد
فاطمه زیرکفرد
هدایت شده از |بهارنارنج|
🪴
دیشب داشتم با فاطمه چت میکردم. حرف رسید به اینجا که چه شد وارد #مبنا شدیم و چرا آمدیم سمت ادبیات. بعد فهمیدیم چقدر شبیه همیم. چقدر هردوتایمان بعد از روزهای سختِ نهچندان دور، تصمیم گرفتیم به ادبیات پناه بیاوریم و چقدر نوشتن، پناه خوبیست.
۹/بهمن/۱۴٠۴
🔰 @baahaarnaranj
☘
بسم الله
چند مدت پیش با بنده خدایی صحبت سر این بود که همانطور که ما دستورات خدا را با واسطه پیامبر عزیزمان محمد رسول الله(ص) از خدا دریافت میکردیم، یکعده هم هستند که دستورات ابلیس را مستقیم یا با یک واسطه دریافت و اجرا میکنند.
حالا چند روزی ست که پرونده اپستین و جزئیات کثیف و شنیعش رو شده است. چند روز است دائم و بدون توقع، این جمله بت شکن بزرگ تاریخ، امام روح الله دارد توی ذهنم هی تکرار میشود که
"آمریکا شیطان بزرگ است".
والله ما که سال هاست این را قبول داریم. سند و مدرک آن چنانی هم نیاز نداشتیم. ولی واقعا و عمیقا نمیدانم بعضی از مسئولین و مردم ما، دیگر چه چیزی باید رو شود که متوجه بشوند بابا، این آمریکا خود شیطان بزرگ است. مردم، این آمریکا شیطان بزرگ است.
در یک بخشی از سخنرانی آقا آمده است که ابلیس فقط وسوسه کننده است ولی این آمریکا هم وسوسه میکند، هم دزدی میکند، هم تحریم میکند هم ریاکاری میکند هم کشتکار میکند.
پس آمریکا خودش شیطان بزرگ است.
بدتر از آن یک عده توقع دارند آمریکا بیاید و نجاتشان بدهد.
یعنی خدا کند چشم آدمیزاد روی حقایق بسته نشود.
#پناه_میبرم_به_خدا_از_شر_شیطان_رجیم
هفدهم|دیماه|۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
https://eitaa.com/esfandha
☘
بسم الله
توی قلب و مغز من صدتا آدم دارند زندگی میکنند. شوخی نمیکنم.باور کنید. صدتا آدم که همه شان یک شکل و یک جورند. ولی دارند کارهای مختلفی انجام میدهند.
گاهی آدم های قلبم کوچ میکنند و میروند توی مغزم. گاهی هم به زور میفرستمشان. یکجوری دیپورتشان میکنم. گاهی هم آدم های مغزم سرازیر قلبم میشوند. این جاده همیشه پر رفت و آمد است.
نمیدانم متوجه میشوی چه میگویم یا نه. ولی من با هیچ کدامشان کاری ندارم. من با خودم کار دارم. اینقدر کار دارم که باهاش دعوایم میشود. حرفمان میشود. آخر سر، من از خستگی کارهای همه آن آدم های یک جور و دعوای با خودم میروم میخوابم ولی باز هم آن صد نفر مشغول کارند. این جوری است که مغز من تا صبح بیدار است.
#افکار_درهم_و_پراکنده_نیمه_شبانه
#عکس_اصلا_ربطی_ندارد
۱۹ام|بهمنماه|۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
☘
شب الله اکبر
بسم الله
امشب تولد دعوت بودیم. جایی وسط معالی آباد.
خانم صاحب خانه ضد جمهوری اسلامی است. خودش هم.
یک هفته تمام است خواب ندارم. سه تا بچه ها باهمسرما خورده اند. آخری بدتر و بیشتر. بیشتر جملات و کلماتم را اشتباه میگویم اخیرا. از کم خوابی البته.
نشسته بودم توی یکی از اتاق خواب ها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی میکردم و هم زمان به این فکر میکردم که چطور این تن خسته و خواب آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمائی. به خودم نهیب زدم که این راهپیمایی فرق دارد ها.باید فردا حتما شرکت کنم. با همین سه تا بچه سرماخورده و تن خسته و درد دار. دیدم، در واقع شنیدم، صدای تیر و ترقه میآید. با آن وضع بی خوابی چند روزه و خستگی روحی و جسمی، اولین چیزی که همان ثانیه اول به ذهنم خطور کرد این بود که ، اخ که دوباره جنگشد. شاید هم باز اغتشاش شده. بهم ریختم. بعد دیدم پشت در حیاط خلوت نورهای رنگی رنگی توی آسمان روشن میشود. بعد هم صدای الله اکبر میآید.
به ساعتم نگاه کردم.دقیق ساعت ۹ شب بود. یادم آمد امشب شب ۲۲ بهمن است. شب الله اکبر گفتن.
هنوز ذهنم درگیر همین ها بود که صدای
فرزانه خواهرم توی خانه بلند شد.دهانش را گرفته بود سمت پنجره محوطه و بلند بلند داد میزد الله اکبر. قند توی دلم آب شد. خدا رو شکر کردم که از این جمع حداقل او یادش بود که الله اکبر بگوید. آن هم وسط معرکه تولد و توی خانه مردم. صاحب خانه و بقیه را نمیدیدم ولی صدای مرد صاحب خانه میآمد که به سمت پنجره و فرزانه دوید و گفت: شعار نده.اینجا و توی این محوطه تعدادی مخالف نظام هستند. فرزانه خنده بلندی کرد و صدایش را انداخت توی سرش و داد زد
مرگ بر آمریکا
درود بر خامنه ای مقتدر
۲۱ ام|بهمنماه|۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
https://eitaa.com/esfandha
☘
روز خدا
بسم الله
سه تایشان را کاملا آماده کرده بودم. لقمه هایشان را هم پیچیده بودم. مانده بود چادرم را سر کنم و راه بیفتیم. دم در خانه یادم افتاد برای رفتن به راهپیمایی مطابق هر سال، باید وضو بگیرم. قانون نانوشته خودم بود. نگاهی به مچ لباس گرمم کردم که بالا نمیرفت و باید برای وضو گرفتن حتما درش میآوردم. روسری هم که پوشیده بودم. با آنهمه اَتم و اتومش. کمی دو دوتا چهارتا با خودم کردم. خیلی برایم سخت بود همه این مراحل را انجام بدهم.
نتوانستم دلم را راضی کنم بدون وضو بروم راهپیمایی روز خدا.
راهپیمایی۲۲|بهمنماه|۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
https://eitaa.com/esfandha
☘
آرام، عمیق، پرمعنا
بسم الله
چادرش دو رنگ بود. بالایش، از روی سر تا انتهای کمرش به قرمزی میزد و پایینش، ای، بویی از سیاهی برده بود.
دقیقا پشت سرش بودم. کمی دولا راه میرفت. یک گام بلند برداشتم که برسم بهش و قیافه اش را ببینم. صورت چروکی داشت. کمی از زلف سفیدش از جلوی پیشانی، از زیر سراندازش، زده بود بیرون. ماسکی که روی صورتش زده بود پارچه ایی بود. نخی و گلدار و دولایه. پود پود شده بود حسابی. با این سر و وضع بنظرم خیلی با شرایط اقتصادی الان چالش داشت ولی آمده بود دیگر.
انگار سنگینی نگاهم را حس کرده باشد برگشت نگاهم کرد. چشم هایش اما آرام بود و عمیق و پر معنا. مثل همین انقلاب که برایش آمده بود.
راهپیمایی
۲۲|بهمنماه۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
https://eitaa.com/esfandha
☘
من طرف دار انقلابم
بسم الله
خیلی نمیخواهم آب و تابش بدهم. حرف دلم را میزنم. نمیدانم چرا این توی ذهن ماها، خودم بیشتر، حک شده است که الا و بلا انقلابی جماعت مثلا باید ظاهرش مذهبی طور باشد. همان اصطلاح بچه مذهبی که کف جامعه میگویند.
این زن اما، تیپ و ظاهر و رنگ لباسش جار میزد که همه جوره طرفدار انقلاب اسلامی است.
زن است دیگر. روی ظاهر و استایلش حساس است. همه چیزش باید به همه چیزش بیاید. هارمونی و هم خوانی رنگ شال و شلوار و بلوز یا کتش.
شلوارش سبز بود.
کتش سفید
شالش قرمز
برای یک زن، این دیگر آخرِ آخرش است که با سه رنگ، آن هم سه رنگناهمخوان در ترکیب لباسش بگوید:
-بابا جان، من طرف دار انقلابم.
راهپیمایی
۲۲|بهمنماه|۱۴۰۴
فاطمه زیرکفرد
https://eitaa.com/esfandha
اسفندها
☘ شب الله اکبر بسم الله امشب تولد دعوت بودیم. جایی وسط معالی آباد. خانم صاحب خانه ضد جمهوری اسلامی
دوستان بزرگوار حوزه هنری زحمت کشیدند و این مطلب را در خبرگزاری فارس منتشر کردند. الحمدلله تا الان ۴۳هزارتا بازدید داشته و روایت منتخب کاربران شده.
این یعنی ما تریبون داریم. باید بنویسیم تا میدان روایت در دست های ما باشه نه دشمن.
*تولد الله اکبر*
🔹تولد دعوت بودیم. صاحبخانه ضد جمهوری اسلامی است؛ مهمانها هم پنجاه پنجاه. یک هفته بود خواب نداشتم. سه تا بچهها باهمسرما خوردهاند. نشسته بودم در یکی از اتاقها و داشتم به امورات نوزادم رسیدگی میکردم و همزمان به این فکر میکردم که چطور این تن خسته و خواب آلود را فردا بکشانم ببرم راهپیمایی. به خودم نهیب زدم که این راهپیمایی فرق داردها! باید حتما شرکت کنم.
🔹حیاط خلوت نورهای رنگی توی آسمان روشن میشود. بعدهم صدای الله اکبر میآید. به ساعت نگاه کردم. دقیق ساعت ۹ شب بود. یادم آمد امشب شب ۲۲ بهمن است. شب الله اکبر گفتن. هنوز ذهنم درگیر بود که صدای خواهرم توی خانه بلند شد. رفته بود سمت پنجره محوطه و بلند داد میزد الله اکبر. قند توی دلم آب شد. خدارو شکر کردم که او یادش بود که الله اکبر بگوید.
[بیشتر بخوانید](https://farsnews.ir/ravadar/1770873434201349126)
@farsnews_fars