eitaa logo
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
62 دنبال‌کننده
322 عکس
75 ویدیو
101 فایل
🎒سفری به درون برای کشف حقایق... 🌿برای اطلاعات بیشتر درباره کلاس و ارتباط با ما به آیدی زیر پیام دهید: @eshgh_mana313
مشاهده در ایتا
دانلود
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۸) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۳۸ ╭───────────
ـ من که نه ، اما جواد داره خودشو زیر و رو می‌کنه. فرق پارسال و امسالش اینه که اگه پارسال می پرسیدی تو کی هستی نمی تونست دو کلمه از خودش بگه . اما الآن دقیقا می دونه چه قدر لجبازه ، چقدر بد اخلاقه ، جواد امسال هر شب خودشو مرور می کنه ، کجا حرف مفت زده ، کی چشم درونده، کجا لمبونده. تلخندی می زنم و رویم را برمیگردانم و می گویم: ـ حتما بعدشم یاد گرفته که هواشو دائم تو پلاستیک کنه که نفس خبیثش حال نیاد . هان! خوب است. مرد شده جواد . تا حالا ول معطل بود ، حالا ... ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
☘ ذکر روز پنجشنبه ــــــــــــ💚ـــــــــــ 🕋 به نیت صد مرتبه ‌ ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
Ali FaniAli-Fani-Ziyarat-Ashoura.mp3
زمان: حجم: 11.7M
زیارت عاشورا🖤 التماس دعا رفقا🤲🏻 ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────
پنجره ای که بهت آسیب می‌رسونه رو ببند اهمیتی نداره که منظره پشتش چقدر قشنگه✨💚 ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
21 اوت،‏ 16.17​.m4a
حجم: 7.6M
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۹) ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۳۹) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۳۹ ╭───────────
متنِ کتـ📚اب سو من سه: پارت (۳۹) میدونی وقتی به من و تو و همه نگاه می‌کنه ، عاشقانه نگاه می‌کنه.دیدی پدر و مادر یه بچه شیرین و قشنگ دارن ‌ بچه راه می‌ره نگاش می‌کنن و می خندم ، هی عکس و فیلم می گیرن و قربون صدقه می‌رن. حالا فکر کن یکی خالق همین ماها باشه. پدر و مادر که خالق نیستن ،حال میکنن! خدا که خالقه چقدر ماهارو طلب می‌کنه ... چقدر عاشقانه نگاهمون می‌کنه... بابا و مامانه،انواع اقسام وسایل رو قبل از به دنیا آمدن بچه می‌خره. هی لباس می‌خرن،ذوق زده نگاه می‌کنن و به بقیه هم نشون میدن. بدن بچه‌شون می‌کنن و ضعف میرن. خدا خالقه،قبل از اومدن ما،زمین و آسمون رو برامون آفریده ،چیده ،رنگارنگ،انواع و اقسام. هزار مدل گل... هزار مدل میوه... هزار جور محبت؛ محبت مامان بابا یه جور،دوست و رفیق یه جور... ملائکه یه جور... عمو عمو دایی و خاله یه جور. ستاره و ماه و خورشید... یعنی عشقی داره به ما بی‌نظیر. هوامونو دارن از شیر مادر تا هرچی که هست. زودتر آماده می‌کنه که چی؟ که داریم میاییم این دنیا. بعد هم خودش میشه اولین تربیت کننده... رب العالمین. خسته میشی ؛ شب رو میاره، بخواب گلم. (( وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِباساً )) زمین باید بچرخه اما برای تو مثل گهواره است. (( اَلَمْ نَجْعَلِ الْأَرْضَ مِهاداً )) روزو دوست داری سر و صداشو، حالش رو... خورشید می آره و سایه. گرما و خنکی. نسیم و آب و... گرسنگی و تشنگی. خلاصه پیش پیش. هی آماده می‌کنه و میگه ای جان... این وسط دیدی پدر و مادر،بچه رو چه جوری به حرف میارن. چند ماه است میگن بگو : آقون ، آقون . بچه دست و پا می‌زنه می‌خنده چون می‌خوام توانایی لام بچه‌شون رو بالا ببرن، توانمندی یه اصل مهم تو زندگیه . رشد کردن با کمک وسیله‌ها. اینا دوست دارند صداشو بشنوند. با...با ، بگو با...با. خدا دوست داره صدا بشنوه از ما. کسی است که پدر و مادر بگه چرا میگی بچه‌ات برات حرف بزنه. یه بچه انقدر بی‌ادب باشه بگه من دلم نمی‌خواد براتون حرف بزنم. فلسفه نماز قرآن خوندن همینه. خدا دلش می‌خواد ما باهاش اختصاصی حرف بزنیم. می‌خواد رشد کنیم. کنار خودش رشد کنیم. کوتوله نمونیم. می‌خواد کلاس خصوصی بزاره برای قبولیمون تو کنکورهای سخت. کتاب و مدرسه رو قبول داریم، اما معلمی و کتاب و درس و قوانینشو برای قبولی تو آزمون بزرگ خدا و قوت گرفتن بزرگ شدن را قبول نداریم! عشق بین عاشق و معشوق دیدی. کلمه‌هاشون تو همه،چند ساعت با هم حرف می‌زنند. زن مطمئن مرد دوستش داره ،برعکس هم همینطور. ساعت‌ها دست تو دست هم،هم صحبت با هم... خدا مطمئنه دوست داره و اثبات کرده. من و تویم که فرار می‌کنیم چون نمی‌شناسیم. چون بهش فکر نمی‌کنیم. چون نمی‌خوایم بشناسیم. تو نمی‌بینیم. چون ... عجیب نیست لذت بودن با کسی که اصل وجود منه،پایه لذت منه،از این لذت رو خدا خودش خلق کرده ،برای من و تو هم خلق کرده. یه لذت همیشگی ، عمیق و تکرار نشدنی. یه محبوب قوی ، زیبا پسند ، دوست داشتنی، خالق زیبایی. خدا ؛ خالق لذت‌هاست . امکان نداره مخالف لذت بردن باشه وحید جان. حال خودت یه قلم بردار ، یه دفتر. با همین نگاه خدا برو جلو. کنار مهدوی آرام شدم انگار کلامش هم... باید برای علیرضا هم کاری بکنم. ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
دل، غروب‌ترین روز تاریخ را می‌گرید...🏴 در دلِ آسمان، ابرهای اندوه حلقه زده‌اند. مدینه، دوباره سیاه پوشیده…🖤 دلِ هستی، خون است و زمان، در سوگ دو گوهر آسمانی می‌سوزد.🖤 امروز، روزی‌ست که آفتاب از حرکت باز ایستاده؛ روز رحلت کسی که با آمدنش، شب‌های جهل را در هم شکست؛ رحلت پیامبری که مهربانی‌اش، مرز نمی‌شناخت؛ او که لبخندش، امنیت بود؛ نگاهش، شفقت…محمدِ مصطفی (ص)، رسول رحمت، امروز از میان ما رفت…🥀 اما نامش، کلامش، و نورش تا ابد، در دل مؤمنان می‌تپد.✨🖤 و در همین روزهای غم، دلِ شیعه، زخمی‌تر از همیشه است. که حسنِ مجتبی (ع)، کریم اهل‌بیت، با زهر جفا، پرپر شد…🥀 مظلوم بود و صبور… قلبی پر از عشق داشت، اما در دلِ کوفه، غریب بود.💔 او که بارها، صلح را به قیمت تنهایی‌اش خرید، او که خانه‌اش را با غربت آشنا دید… امروز، پاره‌ی تن فاطمه (س)، با بدنی پاشیده از زهر، به دیدار جدّش می‌رود.😭 دو آسمانی… یکی، خاتم پیامبران؛ و دیگری، دومین چراغ از کشتی نجات اهل‌بیت… امروز، آسمان دل‌ها، دوبار شکسته است.🖤 السلام علیک یا رسول‌الله…🖤 السلام علیک یا حسن‌ بن علی، ای مظلومِ همیشه تاریخ..🖤 ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
☘ ذکر روز جمعه ــــــــــــ💚ـــــــــــ 🕋 به نیت صد مرتبه ‌ ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
Ali FaniAli-Fani-Ziyarat-Ashoura.mp3
زمان: حجم: 11.7M
زیارت عاشورا🖤 التماس دعا رفقا🤲🏻 ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────
25.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچ چیز تصادفی نیست✨💚 انیمیشن " پاندای کونگ فوکار " ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
22 اوت،‏ 15.40​.m4a
حجم: 7.4M
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۴۰) ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۴۰) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۴۰ ╭───────────
متنِ کتـ📚اب سو من سه: پارت (۴۰) علیرضای این روزها آرام نیست. موسیقی هم گوش نمی‌دهد. گوشی‌اش هم شکسته است. سی‌دی‌هایش خرد شده اند. این‌ها را برای جواد آرشام می‌گویم. می‌گویم هم که همش زیر سر آن سه جوب نشین است. قرار می‌شود که زیاد دور علیرضا را بگیریم. مصطفی اما در سکوت بدون اطلاع آن دو ارتباط مجازی گرفته است با علیرضا. بحث می‌کند ، نقد می‌کند ، رفاقت و محبت می‌کند ،مرام گذاشته است وسط برای علیرضا. خیلی به من نمی‌گوید که چه می‌خواند و چه می‌نویسد، اما فکر کنم که علیرضا را وابسته خودش کرده است. ما همه کنکور داریم،اما غصه مهمتر از کنکور هوارمان شده. تا اینکه آن روز لعنتی مصطفی تماس گرفت. داشتم برای خودم یک لیوان چای می‌ریختم. می‌خواستم به ضرب گرمی آن کمی از سردی مغزم را بخوابانم تا دو کلمه تست بزنم. اسم مصطفی که افتاد روی صفحه،آن هم نزدیک مغرب،دلم بیخود به هم ریخت. مصطفی زیادی اهل رعایت خانه و خانواده بود. غالباً پیام می‌داد بعد تماس می‌گرفت یا ساعت‌های مشخصی حال می‌داد. وسط عصر جمعه. انگشتم را گذاشتم روی صفحه و کشیدم سمت دایره سبز؛ ـ الو وحید ! کجایی؟ بی سلام کلامش را شروع کرده بود: ـ وحید ؟ ـ خونه .کجا باشم ؟ ـ وحید می‌تونی بری پیش علیرضا... الان پاشو برو... وحید نباید تنهاش بزاری. می‌فهمی؟ دستم سوخت و لیوان را رها کردم. کج شده بودم و نفهمیده بودم. ریخت روی فرش کرم اتاق. چشم از لکه بزرگ روی فرش گرفتم و داد کشیدم : ـ چی شده؟ کجایی تو ؟ نیمه مصطفی قطع شد و هرچی تماس گرفتم وصل نشد من آدم استرسی نیستم. چند دور اتاقم را بالا پایین کردم. دیدم نمی‌کشم. زنگ زدم علیرضا،جواب نداد. یعنی برداشت و قطع شد. زنگ زدم آرشام و جواد. حرف مصطفی را گفتم. جواد گفت خودم را برسانم تا میدان آنها هم می‌آیند. هوای ابری،روز را زودتر می‌بلعید و این خودش هول زده ترم می‌کرد. یکسره با علیرضا مصطفی تماس می‌گرفتم. خاموش شده بودند. کاش دوباره برای موبایل نخریده بودند. راحت بودم الان. از دست همه راحت بودم. جواد آرشام با ماشین پدر آرشام آمدند. نمی‌دانستیم چه شده و باید چه کنیم. دلم می‌خواست مصطفی رو خفه کنم. جواد گفت برویم در خانه علیرضا. یه خیابان مانده به خانه علیرضا تویوتایی از کنارمان رد شد. راننده‌اش یکی از همان دوستان علیرضا بود،این را بلند گفتم. جواد یک لحظه حس کرد علیرضا را در ماشین دیده است و اصرار کرد دنبال ماشین برویم. بالاخره مصطفی گوشی را برداشت. فقط فحش ندادم،چون فحش خورش ملس نیست. گفت گوشی از دستش افتاده و شکسته. گفت کنار خانه علیرضاست. گفت کسی خانه‌شان نیست. گفت همسایه ها گفتند از عصر با سه تا از بچه‌های محل بوده و با ماشین رفتند بیرون. گفتم : ـ آره فکر کنم ما دیدیمش. شما ؟ ـ با جواد و آرشام هستم. اول سکوت کرد ، بعد گفت بده به جواد. ندادم و گفتم به خودم بگو. می‌زنم روی بلندگو. با تردید و استرس گفت: بچه‌ها گمشون نکنید. هرجا رفتن دنبالشون برید. جواد گوشی را گرفت و فریاد زد: ـ مصطفی مثل آدم بگو چی شده،تو رو خدا حرف بزن. مصطفی باز هم مکث کرد. ـ وحیدی مصطفی از کجا خبر داره؟ مصطفی تو چی می‌دونی؟ موبایل را از جواد می‌گیرم و بلندگو را قطع می‌کنم. مصطفی می‌گوید: ـ الان با آقای مهدوی راه می‌افتم. شایدم با محمد حسین یا بابام. فقط آدرس را لحظه به لحظه برام بفرست. قبل از اینکه جواد بپوکد توضیح می‌دهم که مصطفی در جریان است. می‌گویم که چه شده و نشده. صورت جواد سرخ است و آشام خفه زل زده است به ماشینی که پنج شیش متر جلوتر از ما داره می‌رود به کجا؟ بالاخره آرشام هم لب باز می‌کنند: ـ از کجا می‌دونی که دوستاش مشکل دارن؟ خوب شیطون پرست باشن ،عیبی نداره که. ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯