eitaa logo
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
62 دنبال‌کننده
322 عکس
75 ویدیو
101 فایل
🎒سفری به درون برای کشف حقایق... 🌿برای اطلاعات بیشتر درباره کلاس و ارتباط با ما به آیدی زیر پیام دهید: @eshgh_mana313
مشاهده در ایتا
دانلود
22 اوت،‏ 15.40​.m4a
حجم: 7.4M
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۴۰) ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۴۰) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۴۰ ╭───────────
متنِ کتـ📚اب سو من سه: پارت (۴۰) علیرضای این روزها آرام نیست. موسیقی هم گوش نمی‌دهد. گوشی‌اش هم شکسته است. سی‌دی‌هایش خرد شده اند. این‌ها را برای جواد آرشام می‌گویم. می‌گویم هم که همش زیر سر آن سه جوب نشین است. قرار می‌شود که زیاد دور علیرضا را بگیریم. مصطفی اما در سکوت بدون اطلاع آن دو ارتباط مجازی گرفته است با علیرضا. بحث می‌کند ، نقد می‌کند ، رفاقت و محبت می‌کند ،مرام گذاشته است وسط برای علیرضا. خیلی به من نمی‌گوید که چه می‌خواند و چه می‌نویسد، اما فکر کنم که علیرضا را وابسته خودش کرده است. ما همه کنکور داریم،اما غصه مهمتر از کنکور هوارمان شده. تا اینکه آن روز لعنتی مصطفی تماس گرفت. داشتم برای خودم یک لیوان چای می‌ریختم. می‌خواستم به ضرب گرمی آن کمی از سردی مغزم را بخوابانم تا دو کلمه تست بزنم. اسم مصطفی که افتاد روی صفحه،آن هم نزدیک مغرب،دلم بیخود به هم ریخت. مصطفی زیادی اهل رعایت خانه و خانواده بود. غالباً پیام می‌داد بعد تماس می‌گرفت یا ساعت‌های مشخصی حال می‌داد. وسط عصر جمعه. انگشتم را گذاشتم روی صفحه و کشیدم سمت دایره سبز؛ ـ الو وحید ! کجایی؟ بی سلام کلامش را شروع کرده بود: ـ وحید ؟ ـ خونه .کجا باشم ؟ ـ وحید می‌تونی بری پیش علیرضا... الان پاشو برو... وحید نباید تنهاش بزاری. می‌فهمی؟ دستم سوخت و لیوان را رها کردم. کج شده بودم و نفهمیده بودم. ریخت روی فرش کرم اتاق. چشم از لکه بزرگ روی فرش گرفتم و داد کشیدم : ـ چی شده؟ کجایی تو ؟ نیمه مصطفی قطع شد و هرچی تماس گرفتم وصل نشد من آدم استرسی نیستم. چند دور اتاقم را بالا پایین کردم. دیدم نمی‌کشم. زنگ زدم علیرضا،جواب نداد. یعنی برداشت و قطع شد. زنگ زدم آرشام و جواد. حرف مصطفی را گفتم. جواد گفت خودم را برسانم تا میدان آنها هم می‌آیند. هوای ابری،روز را زودتر می‌بلعید و این خودش هول زده ترم می‌کرد. یکسره با علیرضا مصطفی تماس می‌گرفتم. خاموش شده بودند. کاش دوباره برای موبایل نخریده بودند. راحت بودم الان. از دست همه راحت بودم. جواد آرشام با ماشین پدر آرشام آمدند. نمی‌دانستیم چه شده و باید چه کنیم. دلم می‌خواست مصطفی رو خفه کنم. جواد گفت برویم در خانه علیرضا. یه خیابان مانده به خانه علیرضا تویوتایی از کنارمان رد شد. راننده‌اش یکی از همان دوستان علیرضا بود،این را بلند گفتم. جواد یک لحظه حس کرد علیرضا را در ماشین دیده است و اصرار کرد دنبال ماشین برویم. بالاخره مصطفی گوشی را برداشت. فقط فحش ندادم،چون فحش خورش ملس نیست. گفت گوشی از دستش افتاده و شکسته. گفت کنار خانه علیرضاست. گفت کسی خانه‌شان نیست. گفت همسایه ها گفتند از عصر با سه تا از بچه‌های محل بوده و با ماشین رفتند بیرون. گفتم : ـ آره فکر کنم ما دیدیمش. شما ؟ ـ با جواد و آرشام هستم. اول سکوت کرد ، بعد گفت بده به جواد. ندادم و گفتم به خودم بگو. می‌زنم روی بلندگو. با تردید و استرس گفت: بچه‌ها گمشون نکنید. هرجا رفتن دنبالشون برید. جواد گوشی را گرفت و فریاد زد: ـ مصطفی مثل آدم بگو چی شده،تو رو خدا حرف بزن. مصطفی باز هم مکث کرد. ـ وحیدی مصطفی از کجا خبر داره؟ مصطفی تو چی می‌دونی؟ موبایل را از جواد می‌گیرم و بلندگو را قطع می‌کنم. مصطفی می‌گوید: ـ الان با آقای مهدوی راه می‌افتم. شایدم با محمد حسین یا بابام. فقط آدرس را لحظه به لحظه برام بفرست. قبل از اینکه جواد بپوکد توضیح می‌دهم که مصطفی در جریان است. می‌گویم که چه شده و نشده. صورت جواد سرخ است و آشام خفه زل زده است به ماشینی که پنج شیش متر جلوتر از ما داره می‌رود به کجا؟ بالاخره آرشام هم لب باز می‌کنند: ـ از کجا می‌دونی که دوستاش مشکل دارن؟ خوب شیطون پرست باشن ،عیبی نداره که. ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
☘ ذکر روز شنبه ــــــــــــ💚ـــــــــــ 🕋 به نیت صد مرتبه ‌ ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
Ali FaniAli-Fani-Ziyarat-Ashoura.mp3
زمان: حجم: 11.7M
زیارت عاشورا🖤 التماس دعا رفقا🤲🏻 ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────
23 اوت،‏ 17.13​.m4a
حجم: 10.1M
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۴۱) ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
16.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهادت امام رضـ❤️‍🩹ـا (ع) امام رضا (ع) می‌فرمایند: ❣«النَّاسُ إِذا لَمْ یَستَطِیعُوا حَقّاً لَمْ یَتَناهَوْا عَنْ باطِل» ❣(«مردم هنگامی که نتوانند حـ✅ـقّی را به دست آورند، از باطـ🧨ـل دست نمی‌کشند.») _ عیون اخبار الرضا، ج۲، ص۷۴ این کلام،هــ☝️ـشدار امام درباره جایگزینی باطل به جای حق در زندگی است. ❗️درس‌های زندگی‌ساز از امام رضا (ع)❗️ ــ1⃣ــ دانـ📚ـش و تـواضع امام در مناظرات علمیِ مأمون، با وجود برتری کامل، هرگز تحقیر نکردند و با ادب و منطق پاسخ دادند. 📌درس امروز: دانایی واقـ🙌ـعی، همراه با فروتنی است. ــ2⃣ــ سخـ🌠ـاوت بی‌منت امام تمام اموال خود را در روز عید فطر میان نیازمندان تقسیم کردند، در حالی که خود می‌فرمودند: «اللهُمَّ أَعِنِّی عَلَى صِلَةِ أَرْحَامِی» («خدایا، مرا در صله‌رحم یاری کن.») 📌درس امروز: بخشش، تنها دادن مال نیست؛ دادنِ محـ🩷ـبت و احــترام نیز بخشش است. ــ3⃣ــ دعوت به تفـ🫵ـکر امام به یاران خود توصیه می‌کردند: «لا تَتَعَلَّمُوا العِلْمَ لِتُمارُوا بِهِ أَو لِتُباهُوا بِهِ، بَلِ اِجعَلوا قَلبَكُمْ فيهِ» («علم را برای مجادله یا فخرفروشی نیاموزید، بلکه آن را در قلـ🫀ـب خود جای دهید.») 📌 درس امروز: هدف از دانش،تزکیه نفـ🚷ـس و خدمت به خلق است. 📣پیام امام رضا (ع) به جهان امروز: «دنیا را با چشم حقیقت ببینید؛ نه آن‌گونه که ستمگران می‌خواهند! و بدانید: راه نجات، در پیروی از خرد و ایمان است.» ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
☘ ذکر روز یکشنبه ــــــــــــ💚ـــــــــــ 🕋 به نیت صد مرتبه ‌ ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
Ali FaniAli-Fani-Ziyarat-Ashoura.mp3
زمان: حجم: 11.7M
زیارت عاشورا🖤 التماس دعا رفقا🤲🏻 ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────
قسمت اول مبحث دفـ📛ـاع از خود: وقتی میگیم دفاع از خود، شاید یاد دفاع‌شـ🤼‍♂ـخصی بیوفتی ولی دفاع که فقط به این محدود نمیـ🤨ـشه.. حالا سوال اینه که دفاع از خود چیه؟ چرا من باید از خودم دفاع کنم؟ (چرا باید یه وکیل درونی داشته باشیم؟😁) ما تو زندگی مدام یا باید حـ😾ـمله کنیم یا باید در قبال حمله دفـ🙌ـاع کنیم.. پس جفتشو باید خوب بلد باشیم ❗️ولی ما چه وقتایی دفاع میکـ🔥ـنیم؟ 🎖یه وقتایی از دیگران دفاع می‌کنیم تا نیاز نباشه از خودمون دفاع کنـ😎ـیم.. به قول معروف نمی‌خوایم توپ تو زمین ما بیوفته.. 🎖یه وقتایی دفاع می‌کنیم که کوچـ🥴ـیک نشیم.. ❗️حالا سوال و نکته بعدی اینه که اقا اول از همه من باید بدونم طرف مـ🙄ـقابلم کیه؟ حمله از جانب کیه؟ اینجا آدم ها سه شاخه میشن: 1⃣دشـ😡ـمن! دسته اول دفاع از خود در مقابل دشمنه. «دیده ای خواهم که باشد شه شناس تا شناسد شاه را در هر لباس» 🔔🗯🔔ادامه دارد.. ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
24 اوت،‏ 15.10​.m4a
حجم: 7M
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۴۲) ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
عشق‌ مانا🇵🇸🇮🇷
پادکست کتاب سو من سه💚 گویـ🔉نده: مائده آقاجانی پارت(۴۲) #کتابخانه_نور #پادکست #پارت_۴۲ ╭──────────
متنِ کتـ📚اب سو من سه: پارت (۴۲) جواد فریاد می‌زند : _راشو ببند آرشام. راشونو ببند. آرشاام فرمان را می‌چرخاند و می‌ایستد وسط جاده. پیاده می‌شویم و جواد قفل فرمان را چنگ می‌زند. آرشام می‌رود عقب و از جعبه ابزار آچاری بیرون می‌آورد. ماشینشان سرعت کم می‌کند و نزدیکمان می‌ایستد. باران خیسمان می‌کند و لرز به همهٔ بدن می‌نشاند. می‌مانیم چشم در چشم .من فقط آن سه لب جوبی را می‌بینم و علیرضا را نه .دنده عقب می‌گیرند و به چشم به هم زدنی می‌چرخند و از جاده خارج می‌شوند. تا جواد خودش را برساند از کنار ماشین رد می‌شوند. پرگاز .صدای فریادهایمان در بکس و باد و گاز زیاد گم می‌شود. صدای محمد حسین و مصطفی با هم می‌آید: _چه خبره اونجا ؟ وحید، جواد، تو رو خدا یکی حرف بزنه. گوشی را بالا می‌آورم و می‌نالم: آقا محمد حسین علیرضا تو ماشین نبود برگشتند. چه کار کنیم؟ از این مکث‌ها متنفرم. _علیرضا نبود؟ نبود مصطفی. برید جلو. برید جلوتر. دنبال ماشینشون نرید. برید جلوتر .نمی‌فهمم چرا. جواد فریاد می‌زند سوار شویم. آرشام دو بار نه، ده بار ماشین را خاموش می‌کند تا راه بیفتد. محمد حسین شروع می‌کند دوباره آرامش دادنش را : _بچه‌ها خبری نیست. نترسید. من باهاتون فاصله‌ای ندارم. فقط چهار چشمی اطراف رو نگاه کنید. تند نرید .آرشام تند نرو .شیشه رو بدید پایین .اطراف رو نگاه کنید. علیرضا... آرشام با داد جواد پا از روی گاز برمی‌دارد : _احمق مگه نمیگه یواش برو. _جواد عصبانی نشو. الان وقت داد نیست. چپ و راستتون رو خوب نگاه کنید. آرشام یه لحظه ماشین رو نگهدار جواد ببینه رد ماشین مستقیم رفته یا پیچیده. جواد پیاده می‌شود و مقابل ماشین می‌دود . یک جایی می‌ایستد و به چپ می‌پیچد. دوباره می‌دود و یکو فریادش بیابان ساکت را پر می‌کند: _ علیرضا! هول زده از ماشین پیاده می‌شویم. گوشی از دستم می‌افتد. نمی‌توانم کاری کنم. صدای التماس مصطفی می‌آید .خم می‌شوم و گوشی را برمی‌دارم. نه نمی‌توانم .جواد و آرشام از ماشین دور شدند .علیرضا با من بیشتر از همه مانوس بود. زیادی تنها بود. نه مادر عاقلی داشت و نه پدر دلسوزی. من همیشه همراهش بودم .تمام دلم به هم می‌پیچید. صدای محمد حسین که آرام آرام نامم را می‌خواند کمی توانم را برمیگرداند: وحید جان! آقا وحید! تو تا حالا هوادار علیرضا بودی .حالا هم همینه ! میشه بگی چه خبره؟ ببین الان ماشین دوستاش از جلوی ما رد شد. پس ما نزدیک شماییم .وحید. لب می‌زنم: _ بیایید .تو رو جان حضرت زهرا سلام الله علیها بیایید. _داریم می‌آیم وحید جان .فقط بگو چی شده؟ با آخرین توانی که برایم مانده قدم برمی‌دارم به سمت جایی که علیرضا افتاده است. پاهایم رمق ندارند، اما دنبال خودم می‌کشمشان. صدای فریاد جواد را می‌شنوم: ای خدا! به دادمون برس. یا ابوالفضل. یک جسم می‌بینم و یک دایرهٔ خون. هق می‌زنم. زانوهایم خم می‌شود و می‌افتم. صدای محمد حسین می‌آید که دوباره ذکر توسل گرفته است. آرشام هم نشسته روی زمین. جواد سر هر دوتایمان داد می‌زند تا بلند شویم . دوباره هق می‌زنم و می‌لرزم. _زنده است ،زنده است .بیایید کمک بدید. آرشام تو رو قرآن پاشو. وحید در ماشین رو باز کن .خودم را می‌کشم تا نزدیک علیرضا. سر و صورت خونیش توانم را بیشتر می‌برد. بدنش پر از جای چاقو است .پاره پاره است لباس‌هایش... صدای ماشینی می‌آید و فریاد مصطفی و.. ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯
☘ ذکر روز دوشنبه ــــــــــــ💚ـــــــــــ 🕋 به نیت صد مرتبه ‌ ╭─────────────𖧷🪴𖧷╮ https://eitaa.com/eshgemana ╰──────────────────╯