eitaa logo
ایستاده در جنگ
17 دنبال‌کننده
3 عکس
2 ویدیو
0 فایل
روایت و خاطرات روزانتون در جنگ اینجا بفرستید 🇮🇷 https://abzarek.ir/service-p/msg/2761246 آیدی جهت ارتباط دربله ‎@estadeehdargang
مشاهده در ایتا
دانلود
تهران همان خرمشهر است _ جدی نمی‌خواین از تهران بیرون بیاین؟ آب خنک را در گلدان شیشه‌ای سرریز می‌کنم و گلبرگ‌های زردِ لیلیومِ مائده را نوازش. خواسته من مراقبشان باشم. عطر شیرینِ تند و تیرشان توی بینی‌ام می‌رود. سریع سرم را عقب می‌کشم. نمی‌دانم چندمین نفری‌ست که زنگ می‌زند یا پیام می‌دهد که چرا در تهران مانده‌اید. تا میایم جوابش را بدهم می‌گوید: البته با مردم که کاری ندارن. مسکونیا رو نمی‌زنن. ولی خب... احتیاطه. لبخند می‌زنم. گلدان را سر جایش می‌گذارم و می‌گذرم از اینکه به زبان بیاورم: برای همین همان روز اول تخته گازش را گرفتید رفتید مازندران؟ با مردم و مسکونی‌ها که کاری ندارند. _ فعلا که هستیم. از پشت موبایل آه بلندش توی گوشم می‌پیچد. _ موندین واسه چی؟ جنگ اعصابه به خدا. نمی‌ترسی؟ می‌آیم بگویم از نُه اسفند تا همین الان که با تو حرف می‌زنم، شیشه‌های گلاب و زعفرانِ مامان که برای حلوا و شله زردِ افطار گرفته بود، دست نخورده توی یخچال مانده و دیگر رمضان ته کشیده. به زحمت چای و خرما و نان و پنیر می‌خوریم. کسی در خانه حال و هوس غذا پختن و خوردن ندارد. می‌آیم بگویم چند شب‌ قبل شدت انفجار به قدری بود که نوشتن وصیت نامه‌ام را شروع کردم. جدی جدی و با زیر و بم دارم می‌نویسمش. از شنبه‌ی دو هفته قبل، بیشترین کاری که می‌کنم یک گوشه نشستن است. زانو در بغل، خیره به موبایل و کانال‌های خبری. اگر از لرز دیوار و پنجر‌ه‌ها تپش قلب نگیرم، کتاب ورق می‌زنم. البته نه به سرعت قبل. چند دقیقه به هر صفحه خیره می‌مانم یا جمله گم می‌کنم و برمی‌گردم به پاراگراف‌های قبلی. می‌آیم بگویم دیشب در حمام طاقت نیاوردم‌. قول سه ساله‌ام را شکستم. سرم داشت منفجر می‌شد و مسکن نمی‌توانست کاری کند‌. همانطورکه در تقلا بودم قبل از اینکه جنگنده یا صدای انفجار بیاید، ده پانزده‌ دقیقه‌ای دوش بگیرم، دستم را توی حلقم کردم. چند باری به معده‌ام چنگ زدم تا یک لیوان چای و دو خرما و لقمه‌ی کوچک پنیر و سبزیِ مامان را پس بدهد. به زور برشان گرداند و با هر عق از معده تا حلقم آتش گرفت. سه سال و دو ماه پیش، به دکتر مرتضوی قول دادم کافئین را کم کنم. برای هر اضطراب و احساسِ سردردی دست توی حلقم نکنم و به زور بالا نیاورم. سه سال و دو ماه سر قولم بودم تا دیشب. دیشب که هر چه زور زدم یک قطره اشک از چشمم نیامد. شانزده روز است هر کاری می‌کنم، اشکم نمی‌آید که نمی‌آید. آبِ چشم قلوه سنگ می‌شود در گلویم و نفسم را می‌بُرد. بدتر از این‌ها بال بال زدن تا برگشتن بابا از کارخانه است. قدم رو رفتن در خانه تا مامان از فروشگاه برگردد. مدام شماره‌ی مائده را گرفتن که وقت دکترت را ول کن. بیمارستان نمان. برگرد خانه. می‌آیم بگویم اولین مرز از وطن، شهرِ آدم است. تهران اولین مرزِ ایران برای من است. آن که باید از این شهر برود من نیستم. اف ۳۵ و بی ۲ و هرمس باید بروند. خلبان‌هایی که انگلیسی و عبری حرف می‌زنند باید بروند. نه من. نه ما. نه مردم شهرم. می‌آیم بگویم هر روز خیابان‌های انقلاب و بساط دست فروش‌هایش را تصور می‌کنم. سردرِ خسته‌ی دانشگاه تهران، تئاترشهر، پل کالج، پارک ملت، امامزاده صالح و بازار تجریش. هر وجب از این شهر به چشمم می‌آید و دلتنگ می‌شوم. می‌خواهم بال دربیاورم و از بالای سر جنوب تا شمالش رد بشوم. هر دودی که از زمین در آسمانِ شهر می‌پیچد، مستقیم به قلبم می‌نشیند و یک سوراخ بزرگ می‌تراشد. می‌آیم بگویم... اما نمی‌گویم. از پشت پنجره به آسمانِ خاکستری و رد پای جنگنده‌یِ چند دقیقه قبل خیره می‌شوم. و نمی‌دانم چرا به خرمشهر فکر می‌کنم. به اینکه مردمش حاضر نبودند ترکش کنند. تهران همان خرمشهر است که نباید تنها بماند. لیلی سلطانی صبحِ ۲۵ اسفند ۱۴۰۴| جنگ‌ نگار @leilysoltaniii 🦢
*به عنوان یک انسان مقابل هیچ کشتاری سکوت نکردم آرزوی مرگ هیچ آدمی را نکردم و به مرگ هیچ کسی راضی نبودم * چه کسی موافق من بود چه مخالف آرزوی خوب برایش کردم فحش بود افترا بود مثل تمام آدم ها ولی من همیشه مخالف نظرم و آن افترا گویان را هم دوست داشتم میگفت: هیچ وقت روبروی تو نخواهم ایستاد دلم میسوزد از عده ای با خط سفید عده ای سلبریتی بی ریشه که با داشتن خطوط سفید وقتی باید این جنایت را به گوش دنیا میرساندند لال ماندند آقایان و خانم های نان به نرخ روز خور بچه های میناب شب ها در تلویزیون خانه خود شما را مینگریستند عده ای حتی عکس های شما را در دیوار هایشان داشتند این مردم شما را صدای خود کرده بودند و شما چقدر بی ریشه و بی بته بودید چقدر بی صفت و کثیف بودید که سکوت کردید نه برای سیاستمداری بلکه برای کودکانی که از سیاست هیچ نمیدانستند خانه هایی که شاید تا به امروز با وضع موجود مخالف بودند شما هیچید هیچ یادتان باشد این کشور سربلند خواهد بود دوباره خواهد ایستاد و شکوفا خواهد شد با عظمت مردمش با غیرت فرزندانش *《*دریغ است ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شـود چو ایران نباشد تن من مباد در این بوم و بر زنده یک تن مباد همه روی یکسر بجنگ آوریم جهان بر بداندیش تنگ آوریم همه سربسر تن به کشتن دهیم بـه از آنکه کشور به دشمن دهیم*》 @hamidrezateyhoo
اینی که الآن بچه‌های ما پای لانچر دارن شلیک میکنن، و شما کیف میکنی، محصول کار علمی درس‌خونده‌هایی هست که سالها درس خوندن، شب‌بیداری کشیدن، شیمی فیزیک ریاضی سر هم کردن، که بتونن موشک بسازن! پس درس خوندن، کار کمی نیست! میتونه ملتی و مملکتی رو نجات بده؛ شلیک موشک کار سختیه ولی سخت‌ترش ساخت اینا بوده که کار متخصصای درس خونده و مهندسای ماست! پس بدونید که ما خیلی بیشتر لازم داریم آدمایی که برن درس بخونن و چیزایی بسازن برای ما که هنوز ضعیفیم! جنگنده، پدافند، رادار، سلاح، تانک و.. ما تازه اول راهیم و ایران تازه داره داستانش شروع میشه. https://eitaa.com/ruzefekr
پارک ملت بسیار خلوت بود و ساکت غیر از نگهبان ،هیچ کسی آنجا دیده نمیشد. در بلندترین نقطه پارک ، امیرکبیر بر سکویی سنگی ایستاده بود و به افق های دور دست مینگریست. از همان نوع نگرش نافذ و آینده بینی که مختص خودش بود. پرچم را روی دوشش انداختیم و با او روبرو شدیم تا دوسر آنرا گره بزنیم. چشم در چشم در یک چشمش غم و اندوه را دیدم و در چشم دیگرش برق شادی را یک چشم غمبار بود، از خاطرات گذشته و چشم دیگر شاد، برای دیدن امروز امیر به محض رسیدن به صدر اعظمی بودجه بزرگی برای کارخانه توپ و تفنگ اختصاص داد. قرار بود کارخانه توپ در اصفهان سالانه هزار عراده توپ بسازد. رقمی بسیار بزرگ که در صورت عملی شدن، ایران را در جرگه قدرتهای نظامی زمانه در می آورد. انگلیسی ها ابتدا چند صد تفنگ هدیه آوردند تا او فریب بخورد و از ساخت کارخانجات دست بردارد؛ اما امیر تفنگها را پس فرستاد و به سفیر بریتانیا گفت تفنگ انگلیسی به درد ایران نمی خورد. انگلیسی ها که از فریب امیر کبیر ناامید شده بودند از طریق جاسوسان سفارت خود در بین عوام مردم این سخن را پراکنده کردند که رعیت ایران گرسنه اند اما امیرکبیر با پول رعیت کارخانه توپ میسازد چنان تبلیغات کردند که هر جا هر کس فقیری میدید به کارخانه توپ و تفنگ امیر کبیر فحش می داد. امیر کبیر که خود رتبه امیر نظامی داشت و سالها در علم نظام و جنگ تامل کرده بود بلند پروازانه دستور داده بود توپهایی بسازند که حتی در بارندگی نیز شلیک کند همین طور توپهایی بسازند که برخلاف توپ های انگلیسی و روسی لوله شان یکپارچه ریخته شود تا محکم باشند و شلیک دقیق تر و سنگین تری داشته باشند فرومایگان وابسته این دستورها را نیز در میان عوام به سخره گرفتند و برای این بلند پروازی های امیر در قهوه خانه ها و شیره کش خانه ها طنز ها ساختند و پراکندند. میگویند زمانی در کارخانه توپ سازی نیاز مبرمی به مس پیدا شد، ولی در دسترس نبود. به مردم اطلاع دادند تا دیگ های مسی را بیاورید تا کارخانه از شما بخرد. عوامل انگلیس، با جو سازی بین مردم شایعه کردند که اگر امیر کاسه و قابلمه شما بگیرد ، بعداً چگونه غذا درست کنید؟ او شما را فقیر میکند و گرسنه تر . توپ به چه درد میخورد ، وقتی گرسنه باشید؟ با قتل او در سال  ۱۲۳۰ ، کارخانه در آستانه به ثمر رسیدن نافرجام ماند و تمام کارگران و صنعتگران تربیت شده،  توسط میرزا آقاخان نوری مرخص شدند! شش سال بعد جنگ هرات رخ داد. ابتدا قشون ایران به فرماندهی حسام السلطنه به هرات وارد شد انگلیسیها در اعتراض به اعاده حاکمیت ایران بر هرات در جنوب به بوشهر و خارک حمله کردند. ایرانیان قوای بیشتر داشتند اما به خاطر نداشتن توپخانه قدرتمند از انگلیسی ها شکست خوردند و بوشهر و خارک اشغال شد. سپس در قرارداد پاریس ایران ناگزیر در قبال بازپس گیری مناطق جنوب،  تن به جدایی هرات داد. از مرور داستان غمبار امیر، چشم من هم ، چون چشم او اشکبار شد. برق شادی دیگر چشمش ، از اتمام کار نیمه تمامش بود. از آذرخش موشک هایی بود که نوادگانش ساخته اند که آسمان را میشکافند و میروند تا هزاران فرسنگ دورتر و نابود میکنند هر آنچه را که بخواهند علیرغم میل نوادگان آن روباه مکار آن استعمار پیر آن قاتلان امیر میم.الف.نون بامداد ١٠فروردين١٤٠٥ روز اول ماه دوم جنگ ایستاده درجنگ 🇮🇷✌️