آن روز، اردیبهشت داشت به آخرهایش میرسید. روزی که بوی پایان میداد، اما کسی نمیدانست پایان، اینقدر ناگهانی و سنگین از راه میرسد. من از کلاس پنجم فقط همان خستگی آخر امتحان را به یاد ندارم؛ بیشتر، آن لحظهای در خاطرم مانده که میان هیاهوی بچهها، گوشیام را گرفتم و با دلهره رفتم سراغ خبرها. و بعد، یک جمله؛ کوتاه، سرد، و سهمگین "انا لله و انا الیه راجعون". آدم بعضی وقتها پیش از آنکه معنای یک خبر را بفهمد، وزنش را روی شانههای خودش حس میکند. آن لحظه، خبر فقط یک خبر نبود؛ انگار چیزی از جنسِ سکوت ناگهانی یک خانه، یا خاموش شدنِ چراغی در میانهٔ راه بود. رئیسی برای خیلیها فقط یک نام نبود. برای خیلیها، نشانی بود از مردی که از سر سادگی گذشت، از تشریفات خستهکنندهٔ قدرت دور شد، و خودش را در راه مردم جا گذاشت. مردی که هرچه داشت، در رفتوآمد میان دردهای مردم خرج کرد؛ در خاک روستاها، در غبارِ جادهها، در نگاهِ کسانی که شاید سالها کسی به یادشان نبود. و من همانجا، در همان روزِ آخرِ مدرسه، فهمیدم بعضی آدمها با مرگشان تمام نمیشوند؛ فقط از جلوی چشم کنار میروند تا در حافظهٔ جمعیِ یک ملت، پررنگتر بمانند.
زوربای یونانی.
آن روز، اردیبهشت داشت به آخرهایش میرسید. روزی که بوی پایان میداد، اما کسی نمیدانست پایان، اینقدر
رئیسی از آن آدمها بود، با چهرهای آرام، با رفتاری که به جای نمایش، بیشتر به حضور شبیه بود؛ حضوری که میخواست بگوید هنوز میشود خادم بود، هنوز میشود بیادعا ماند، هنوز میشود به جای نشستن بر صندلی قدرت، کنار مردم ایستاد. و چه تلخ بود آنهمه شادیِ بیجا در برابر آنهمه غم واقعی. من آن روز، بیشتر از خبر پرواز او، غربتِ خودم را حس کردم؛ غربت کسی که داغش را جدی گرفته، و میبیند دیگران از کنار آن بیاعتنا میگذرند. اما بعضی داغها، هرچند در میان هیاهو تنها بمانند، در دل آدم میمانند؛ عمیق، خاموش، و ماندگار.
من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیا،
آن جام جانافزای را، برریز بر جان ساقیا،
بر دست من نِه جام جان، ای دستگیرِ عاشقان، دور از لبِ بیگانگان، پیشآر پنهان ساقیا.
هدایت شده از همرت
خریت اسمش شجاعته، کودنی معنی صداقته، نُنُر بودن ملاحته، ارزشها در حد فاجعهست. توهین اسمش هدایته، نقاب تعبیر نجابته، سرمایهی زن بکارته، ازدواج یهجور معاملهست. مصلحت توجیه خیانته، بیگناه مجبور به ندامته، خفقان اسمش نظارته، حقیقت فقط یه شایعهست. شرط پیشرفت بلاهته، وقتی مالیدن یهجور مهارته، زندگی گروگان سیاسته، سیاست تو بنبست مذاکرهست. قتل ناموسی از رو غیرته، ماتیک تهدید امنیته، داشاق مرد یه ثروته، وقتی زن جنس دوم جامعهست. توهم اسمش درایته، خودشاخبینی شهامته، دشمن اسم دیگهی ملته، هرروز تکرار همین فاجعهست. چیز دیگهای واسه گفتن نیست وقتی سکوت و فریاد ممنوعه، برو داداش اینجا وا نستا، وایسادن اینجا ممنوعه.
هدایت شده از همرت
عکسبرداری از ساختمانهای دولتی ممنوع است، فرقهی ضالهی بهایی ممنوع است، تلویزیون خصوصی ممنوع است، اجتماع بیش از چهار نفر ممنوع است، تحصیل کودکان افغانی ممنوع است، خالکوبی فوتبالیستها ممنوع است، توییتر/ فیسبوک/ و یوتیوب ممنوع است، اهانت به رئیسجمهور ممنوع است، لیس زدن بستنی در اماکن عمومی ممنوع است، کودکستان مختلط ممنوع است، خانهی سینما ممنوع است، کمک به زلزلهزدگان ممنوع است، داشتن سگ ممنوع است، قلیان کشیدن زنان ممنوع است، شوخی کنار استخر ممنوع است، تظاهر به روزهخواری در ملأ عام ممنوع است، نشان دادن ساز در تلویزیون ممنوع است، حضور زنان در استادیوم فوتبال ممنوع است.
هدایت شده از همرت
بچهها خیلی از دنیا عقبید. چرا باید براتون توضیح بدم اینا آهنگن؟ و این پیامی که روش ریپلی زدم، هرچیزی که توش ممنوع اعلام شده یه زمانی ممنوع بوده، اینکه الان ممنوع نیست به این معنی نیست که هیچوقت ممنوع نبوده. بعضیاشون هنوزم ممنوعن. زندگی نیست بهجز دیدن یار، زندگی نیست بهجز عشق، بهجز بوی بهار. ور نه هر خار و خسی، ممنوعیت دیده بسی. زندگی ذرهی ممنوعیتیست که کوهش کردیم.