⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت25
از زبان زهرا:
وارد سالن شدیم و طبق معمول کنار ترنم نشستم. خدا رو شکر هنوز قرار نبود از هم جدا بشیم. از وقتی دوره شروع شده بود، حضور ترنم یه جور آرامش خاص داشت. نه اینکه حرف بزنه یا کاری بکنه، فقط بودنش کافی بود.
دکتر آریا چند دقیقه بعد وارد سالن شد. مثل همیشه مرتب، جدی و بدون حتی یک ثانیه تأخیر.
ترنم
بله؟
به نظرت این بشر هیچوقت دیر کرده تو زندگیش؟
بعید میدونم.
حتی وقتی به دنیا اومده؟
زهرا...
لبم رو گاز گرفتم تا نخندم.
دکتر آریا پشت تریبون ایستاد.
امروز وارد بخش جدید دوره میشیم. از این جلسه به بعد فقط قرار نیست درس بخونید. باید یاد بگیرید چطور فکر کنید، چطور تصمیم بگیرید و چطور مسئولیت بپذیرید.
همه ساکت بودن.
روی میز هر کدومتون یک پرونده قرار داده شده. پرونده مربوط به یک بیمار واقعیه. اطلاعات هویتی حذف شده، اما شرح حال، علائم و روند درمان کامل نوشته شده.
نگاهی به پوشه روی میز انداختم.
تا پایان جلسه باید مشکل اصلی بیمار، تشخیصهای احتمالی و بهترین راه درمان رو ارائه بدید.
چشمام برق زد.
ترنم
هوم؟
اینو دوست دارم.
معلومه.
پرونده رو باز کردم. چند صفحه اطلاعات بود. دقیق، طولانی و پر از جزئیات.
اولین ده دقیقه همه مشغول خوندن بودن.
منم غرق پرونده شده بودم که یهو صدای دکتر آریا رو شنیدم.
خانم نیکفر.
سرم رو بلند کردم.
بله استاد؟
به نظرتون مهمترین نکته این پرونده چیه؟
چند نفر سرشون رو به سمت من چرخوندن.
نگاهی دوباره به برگه انداختم.
سابقه دارویی بیمار.
چرا؟
چون بیشتر علائمش بعد از مصرف داروی جدید شروع شده و ممکنه مشکل اصلی اصلاً از بیماری زمینهای نباشه.
چند ثانیه سکوت شد.
دکتر آریا سر تکون داد.
خوبه.
بعد بدون اینکه چیزی بگه رفت سمت میز بعدی.
ترنم
بله؟
این "خوبه" گفتنش معادل بیست خط تعریفه یا نه؟
فکر کنم.
لبخند کوچیکی روی لب ترنم نشست.
نیم ساعت بعد همه باید نتیجهگیریشون رو ارائه میدادن.
یکی یکی توضیح دادن.
نوبت من شد.
بلند شدم و شروع کردم به توضیح دادن. چند دقیقه حرف زدم و در آخر نتیجهای که بهش رسیده بودم رو گفتم.
وقتی نشستم، ناخودآگاه نگاهم رفت سمت دکتر آریا.
داشت روی برگهای چیزی مینوشت.
نه تشویقی. نه اخمی. نه واکنشی.
این مرد واقعاً عجیب بود.
جلسه نزدیک ظهر تموم شد.
بچهها کمکم از سالن خارج میشدن.
من و ترنم هم وسایلمون رو جمع کردیم.
ترنم
جانم؟
گشنمه.
تعجب کردم.
چرا؟
چون پنج دقیقه پیش هم گشنه بودی.
چادرم رو مرتب کردم.
بریم کافه؟
موافقم.
از سالن خارج شدیم.
همین که پیچ راهرو رو رد کردیم، صدای استاد راد رو شنیدیم.
خانم نیکفر، خانم موسوی.
برگشتیم.
بله استاد؟
فردا ساعت هشت صبح بخش جراحی حضور داشته باشید.
جراحی؟!
بله.
ولی ما دندونپزشکی و پزشک اطفال هستیم.
استاد راد خندید.
برای همینه که میفرستیمتون.
من و ترنم به هم نگاه کردیم.
فردا...
بوی دردسر میاومد.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت26
از زبان زهرا:
فردا...
همین یک کلمه کافی بود که شب قبلش زودتر بخوابم. البته زودتر خوابیدن من یعنی ساعت دوازده و نیم به جای دو بامداد!
صبح بعد از نماز حاضر شدم و منتظر ترنم موندم.
طبق معمول سر ساعت آماده بود.
گاهی شک میکنم این دختر اصلاً انسانه یا ساعت اتمی.
ترنم
جانم؟
تا حالا شده دیر برسی یه جا؟
نه.
ترسناکی.
نگاهی بهم کرد.
تو هم تا حالا شده زود برسی؟
نههه.
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت بیمارستان.
خلاف همیشه، جاده خلوت بود و زود رسیدیم.
وقتی وارد ساختمان شدیم، چند نفر از بچههای دوره هم رسیده بودن.
استاد راد اونجا ایستاده بود.
صبح بخیر.
همه سلام کردیم.
امروز قراره فقط مشاهده کنید. حق دخالت ندارید، حق دست زدن به هیچ وسیلهای ندارید و فقط نگاه میکنید و یاد میگیرید.
استاد ما دندونپزشک و پزشک اطفال هستیم.
استاد راد لبخند زد.
پزشک خوب قبل از هر چیزی باید یاد بگیره مشاهده کنه.
حرفش منطقی بود.
هرچند دلم نمیخواست قبول کنم.
چند دقیقه بعد لباس مخصوص پوشیدیم و وارد بخش جراحی شدیم.
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، سکوت عجیب اونجا بود.
همه در حال حرکت بودن ولی هیچ هرج و مرجی دیده نمیشد.
هرکس دقیقاً میدونست باید چیکار کنه.
کنار ترنم ایستاده بودم و از پشت شیشه اتاق عمل رو نگاه میکردیم.
ترنم
بله؟
اگه من غش کردم آب بریز روم.
باشه.
دو ثانیه سکوت کردم.
واقعاً میریزی؟
بستگی داره.
نگاهش کردم.
اگه مطمئن باشم زنده میمونی.
چشمهام گرد شد.
این دختر بعضی وقتا خطرناکتر از من بود.
چند دقیقه بعد در اتاق عمل باز شد.
همه ناخودآگاه ساکت شدن.
دکتر آریا وارد شد.
با لباس جراحی و ماسک.
اما حتی از پشت ماسک هم میشد جدیتش رو فهمید.
بدون عجله وارد شد و بعد از بررسی چند مورد، کنار تخت بیمار ایستاد.
عمل شروع شد.
من قبلاً فیلم عمل دیده بودم.
حتی مستند هم دیده بودم.
اما واقعیت فرق داشت.
خیلی فرق داشت.
هر حرکت حسابشده بود.
هیچ حرکت اضافهای وجود نداشت.
هیچ عجلهای دیده نمیشد.
زمان میگذشت و من ناخودآگاه به روند کار دقت میکردم.
کنارم ترنم هم کاملاً ساکت بود.
برای اولین بار از صبح هیچ حرفی نزده بود.
حدود یک ساعت بعد عمل تموم شد.
وقتی از بخش خارج شدیم، همه خسته به نظر میرسیدن.
یکی از بچهها گفت:
من فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه.
یکی دیگه گفت:
من نصف عمل نفهمیدم چی شد.
آروم خندیدم.
ترنم
هوم؟
من فهمیدم چرا این بیمارستان معروفه.
چرا؟
نگاهی به انتهای راهرو انداختم.
جایی که دکتر آریا با چند پزشک دیگه درباره پرونده بیمار صحبت میکرد.
چون اینجا همه دقیق کار میکنن.
ترنم سر تکون داد.
آره.
برای اولین بار از وقتی وارد دوره شده بودیم، حس کردم اینجا فقط یه بیمارستان نیست.
اینجا جایی بود که آدم میتونست چیزهای زیادی یاد بگیره.
و من برای یاد گرفتن اومده بودم.
همین و بس.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت27
از زبان زهرا:
بعد از بخش جراحی فکر میکردم قراره برگردیم سالن کنفرانس و چند تا جزوه تحویلمون بدن و بگن برید خونه.
البته من معمولاً اشتباه فکر میکنم.
استاد راد اومد سمتمون و گفت:
خانم نیکفر، خانم موسوی، همراه من بیاید.
من و ترنم به هم نگاه کردیم.
باز چی شده؟
برو میفهمیم.
دنبالش راه افتادیم.
چند دقیقه بعد جلوی بخشی ایستادیم که روی تابلوش نوشته بود:
«بخش کودکان»
سرم رو چرخوندم سمت ترنم.
چشمهاش برق زد.
خیلی کم.
ولی من شناخته بودمش.
این دختر وقتی به چیزی علاقه داشت، همینجوری میشد.
استاد راد گفت:
امروز چند ساعت اینجا هستید. فقط مشاهده کنید.
چشم استاد.
وارد بخش شدیم.
برخلاف چیزی که فکر میکردم، پر از رنگ بود.
دیوارهای رنگی، نقاشیهای کارتونی، عروسکهای مختلف.
انگار آدم وارد دنیای دیگهای میشد.
یه بچه کوچولو روی صندلی نشسته بود و با تمام توان گریه میکرد.
یعنی اگر مسابقه گریه برگزار میشد، قطعاً اول میشد.
مادرش هم درمانده کنارش ایستاده بود.
پرستار سعی میکرد آرومش کنه.
فایده نداشت.
بچه محکم سرش رو تکون میداد.
ترنم
بله؟
فکر کنم این از منم لجبازتره.
لبخند خیلی کوچیکی زد.
در همین لحظه یکی از پزشکها نزدیک شد.
خانم دکتر، میشه یه لحظه کمک کنید؟
ترنم متعجب نگاهش کرد.
من هنوز دکتر نیستم.
میدونم، ولی دیدم از اول حواست به بچههاست.
ترنم چند قدم جلو رفت.
منم ایستادم و نگاه کردم.
کنار پسر کوچولو نشست.
نه اصرار کرد.
نه نصیحت.
نه گفت گریه نکن.
فقط نشست.
چند ثانیه.
بعد آروم گفت:
اسم شما چیه؟
بچه بین گریههاش گفت:
علی...
علی جان، من یه سوال دارم.
بچه با چشمهای اشکی نگاهش کرد.
این ماشین قرمزه مال توئه؟
اشاره کرد به اسباببازی کنار صندلی.
پسر کوچولو سر تکون داد.
خیلی قشنگه.
کمکم صدای گریه کمتر شد.
من با تعجب نگاه میکردم.
ترنم شروع کرد درباره ماشین اسباببازی سوال پرسیدن.
درباره رنگش.
درباره سرعتش.
درباره مسابقهای که قرار بود باهاش بده.
کمتر از چند دقیقه بعد، بچه داشت حرف میزد.
همون بچهای که چند دقیقه قبل کل بخش رو روی سرش گذاشته بود.
پرستار با تعجب نگاه میکرد.
مادرش هم لبخند میزد.
بالاخره معاینه انجام شد.
بدون گریه.
بدون دردسر.
وقتی کار تموم شد، پسر کوچولو دستش رو تکون داد.
خداحافظ خانم دکتر.
ترنم لبخند زد.
خداحافظ علی جان.
همین که برگشت سمت من، گفتم:
جادوگری بلدی؟
نه.
پس این بچه چرا آروم شد؟
فقط ترسیده بود.
منم اگه جای اون بودم میترسیدم.
از چی؟
از آمپول.
برای اولین بار اون روز خندید.
خیلی کوتاه.
اما خندید.
سرم رو تکون دادم.
باورم نمیشه.
چی؟
بالاخره خندیدی.
زهرا...
بله؟
ساکت باش.
خندیدم.
اما ته دلم یه چیز رو خوب فهمیده بودم.
ترنم برای این رشته ساخته شده بود.
برای همین میخواست متخصص اطفال بشه.
برای همین بچهها اینقدر راحت بهش اعتماد میکردن.
بعضی آدمها برای یه مسیر خاص ساخته میشن.
و ترنم دقیقاً یکی از همون آدمها بود.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت28
از زبان ترنم :
بخش جراحی واقعاً عالی بود و داشتم بهش فکر میکردم و اصلا متوجه این استاد راد نشدم ! چقدر جالب! استاد راد اومد نزدیک و گفت :
خانم نیک فر ، خانم موسوی ، همراه من بیاید .
با سوال زهرا به خودم اومدم !
باز چی شده ؟
سریع گفتم برو میفهمیم !
چند روزی هست که دلم آشوبه ؛ همچنان ظاهر ریلکس !
دنبال استاد راه افتادیم ، وایسا یه حدس هایی دارم ، طبق نقشه بیمارستان داریم میریم سمت اتاق کودک ، بله رسیدیم « بخش کودکان»
نگاه زهرا رو ، رو خودم حس کردم . به خدا اگه ولم کنن الان جیغ میزنم و برای همین برق چشمام مخفی نموند ! من عاشق بچه هام !
استاد راد گفت :
امروز چند ساعت اینجا هستید . فقط مشاهده کنید .
همزمان گفتیم : چشم استاد.
وارد بخش شدیم ! خیلی قشنگ بود! خیلی زیاد ! همونجوری که برای مطب ام در نظر گرفتم !
یه بچه روی صندلی داشت گریه میکرد ! معلوم بود خیلی ترسیده ! و داشتم خدا خدا میکردم برم پیشش چون میدونستم چیکار کنم ! مادرش و پرستارا نمی تونستند کاری کنن !
بچه از زهرا هم لجباز تر بود ، موافق بودم و سرم رو تکون دادم ! یه پزشک نزدیک شد و بهم گفت :
خانم دکتر، میشه یه لحظه کمک کنید ؟
من هنوز دکتر نیستم .
میدونم ، ولی دیدم از اول حواست به بچه هست .
از خدا خواسته رفتم پیش اون پسر کوچولو ! میدونستم باید چیکار کنم ! فقط چند ثانیه دستاش رو گرفتم بعد آروم گفتم :
اسم شما چیه ؟
هنوز داشت گریه میکرد ولی گفت :
علی...
یه اسباب بازی نظرم رو جلب کرد ؛ یه ماشین قرمز کوچولو ؛ از همونایی که بچه بودم داشتم !
علی جان ، من یه سوال دارم .
جواب داد ، نقشه ام رو میگم ! با چشمای خیس نگاهم کرد ! دلم آب شد ، بیشتر از ۴ سالش نبود و زبونش شیرین .
این ماشین قرمزه مال توئه ؟
سرش رو تکون داد.
کلی سوال ازش پرسیدم و آخرش هم گریه اش بند اومد !
پرستار متعجب + لبخند مادرش = دادن دنیا به من !
بالاخره معاینه اش رو انجام دادن، خداحافظی کردیم !
و من رفتم پیش زهرا !
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت29
از زبان زهرا:
امروز سومین جلسه دوره بود.
نمیدونم چرا ولی حس میکردم این بیمارستان از دانشگاه هم سختگیرتره.
اینجا حتی راه رفتن آدمم حساب کتاب داشت.
من و ترنم طبق معمول کنار هم وارد بخش شدیم.
امروز برنامه چیه؟
فکر کنم پروندهخوانی.
خداروشکر. حداقل امروز توربین و مته و اینا نداریم.
ترنم فقط سر تکون داد.
وارد سالن شدیم.
بقیه دانشجوها هم کمکم میاومدن.
چند دقیقه بعد دکتر آریا وارد شد.
مثل همیشه مرتب.
مثل همیشه جدی.
مثل همیشه بدون حتی یک ثانیه تأخیر.
صبح بخیر.
همه جواب سلام دادن.
دکتر آریا چند تا پرونده روی میز گذاشت.
امروز قراره روی تشخیص کار کنیم. هر گروه یک پرونده دریافت میکنه و باید نظر خودش رو ارائه بده.
پروندهها تقسیم شد.
من و ترنم مشغول بررسی شدیم.
پرونده سختی بود.
بیشتر بچهها هم سردرگم شده بودن.
حدود نیم ساعت گذشت.
داشتم یادداشت مینوشتم که سایهای روی میز افتاد.
بدون این که سرم رو بلند کنم فهمیدم کیه.
دکتر آریا.
نگاهی به برگههام انداخت.
چند ثانیه سکوت.
بعد گفت:
این قسمت رو چرا اینجوری نوشتین؟
سرم رو بالا آوردم.
چون علائم بیمار بیشتر با این تشخیص مطابقت داره.
مطمئنین؟
بله.
برگه رو برداشت.
چند لحظه نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ادامه بدین.
و رفت.
اخم کردم.
ترنم متوجه شد.
چی شد؟
هیچی.
معلومه یه چیزی شده.
نمیفهمم این آقای دکتر چرا هر بار فقط میاد سر میز ما.
ترنم چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
چون احتمالاً انتظارش از ما بیشتره.
یا شاید فقط دنبال ایراد گرفتنه.
بعید میدونم.
من که مطمئنم.
ترنم دوباره مشغول پرونده شد.
اما من هنوز حرص میخوردم.
آخر جلسه گروهها نتایجشون رو ارائه دادن.
نوبت ما که شد، من توضیحات رو ارائه کردم.
وقتی تموم شد، دکتر آریا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
تشخیص گروه شما کاملترین تشخیص بین همه گروهها بود.
چند نفر برگشتن سمت ما.
منم ناخودآگاه صاف نشستم.
ادامه داد:
فقط یک نکته کوچک جا افتاده بود که قابل چشمپوشیه.
سرم رو پایین انداختم تا لبخندم معلوم نشه.
بعد از جلسه، موقع خروج از ساختمان، سوار بیامو مشکیم شدم.
ترنم کمربندش رو بست.
چند دقیقه در سکوت رانندگی کردم.
بعد گفتم:
ترنم؟
جانم؟
به نظرت دکتر آریا از من ایراد میگیره؟
نه.
پس چرا هر جلسه میاد بالای سر من؟
چون میدونه جواب داری.
یعنی از بقیه جواب ندارن؟
زهرا.
هوم؟
بعضی وقتا زیادی فکر میکنی.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
نه. من فقط تحلیل میکنم.
برای اولین بار اون روز لبخند خیلی کوچیکی روی لب ترنم نشست.
اسمش هر چی میخوای بذار.
و من در حالی که پشت چراغ قرمز ایستاده بودم، با خودم فکر کردم:
«نه آقای دکتر... هرچی هست، من حواسم به هدفم هست.»
ولی نمیدونستم چرا دقیقاً همان لحظه، تصویر نگاه جدی آقای آریا از ذهنم رد شد...
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت30
از زبان زهرا:
امروز از اون روزایی بود که آدم از همون لحظه بیدار شدن میفهمه قراره طولانی باشه.
من و ترنم طبق معمول بعد از نماز و صبحانه راه افتادیم سمت بیمارستان.
ساعت هنوز هفت نشده بود.
تهران تازه داشت بیدار میشد.
من پشت فرمون بیامو مشکی نشسته بودم و ترنم کنارم مشغول خوندن یه مقاله بود.
به خدا نمیدونم این دختر چطور تو ماشین هم درس میخونه.
ترنم.
بله؟
حالت بد نمیشه؟
از چی؟
از درس خوندن.
برای اولین بار نگاهم کر
---
وقتی رسیدیم بیمارستان، تقریباً همه اومده بودن.
امروز قرار بود بریم بخش اورژانس.
خود اسم اورژانس کافی بود که آدم رو جدی کنه.
دکتر آریا چند دقیقه بعد وارد شد.
صبح بخیر.
همه جواب سلام دادن.
نگاهش روی جمع چرخید.
امروز فقط مشاهده میکنین. هیچ اقدامی بدون اجازه انجام نمیدین.
همه سر تکون دادن.
بعد همراهش راه افتادیم.
---
اورژانس شلوغتر از چیزی بود که تصور میکردم.
پرستارها مدام در رفتوآمد بودن.
پزشکها با سرعت بین اتاقها حرکت میکردن.
و هر چند دقیقه یه بیمار جدید وارد میشد.
من و ترنم کنار هم ایستاده بودیم و یادداشت برمیداشتیم.
وسط شلوغیها یهو صدای یکی از دانشجوها بلند شد.
استاد! استاد!
همه برگشتیم.
یکی از پسرها موقع عقب رفتن به پایه سرم خورده بود و کل سرم روی لباس خودش خالی شده بود.
چند نفر خندهشون گرفت.
خودم هم به زور جلوی خندهم رو گرفتم.
دکتر آریا چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
تبریک میگم.
پسره گیج شد.
بابت چی استاد؟
شما اولین فرد تاریخ این بیمارستان هستین که بدون بستری شدن، سرم دریافت کردین.
این بار تقریباً همه خندیدن.
حتی چند نفر از پرستارها.
پسره هم خندید و رفت لباسش رو عوض کنه.
من ناخودآگاه لبخند زدم.
پس آقای دکتر شوخطبعی هم بلد بود.
فقط خیلی کم.
خیلی خیلی کم.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dcavx43&btn=Etrena ناشناس مون♡
خوشگلا امشب ناشناس داریماااا✨🎀
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت31
از زبان زهرا:
بعد از ماجرای سرم، فضای گروه یکم عادیتر شد.
حداقل فهمیدیم دکتر آریا غیر از اخم کردن، کارای دیگه هم بلده.
هرچند همچنان معتقدم لبخند زدن براش یه فعالیت سنگین محسوب میشه.
من و ترنم کنار هم مشغول یادداشتبرداری بودیم.
اورژانس لحظهای آروم نمیشد.
هر چند دقیقه یه بیمار جدید.
هر چند دقیقه یه پرونده جدید.
راستش رو بخواین، این قسمت از پزشکی رو دوست داشتم.
همه چیز واقعی بود.
هیچکس فرصت نقش بازی کردن نداشت.
همه فقط کارشون رو انجام میدادن.
وسط شلوغیها دکتر آریا اومد سمت ما.
نگاهی به دفتر یادداشت من انداخت.
بعد به دفتر ترنم.
چند لحظه ساکت موند.
خوبه.
و رفت.
چند ثانیه به پشت سرش نگاه کردم.
ترنم؟
بله؟
این خوبه مال من بود یا مال تو؟
هر دومون.
مطمئنی؟
بله.
حیف شد.
چی حیف شد؟
میخواستم بدونم جزو کدوممونم.
ترنم خودکارش رو روی دفتر گذاشت.
زهرا.
جانم؟
تمرکز کن.
چشم.
---
نزدیک ظهر اجازه داشتن یک استراحت کوتاه بهمون دادن.
من و ترنم رفتیم کافه بیمارستان.
طبق معمول یه میز گوشه پیدا کردیم.
چی میخوری؟
چای.
همیشه؟
همیشه.
زندگی خیلی هیجانانگیزی داری.
میدونم.
رفتم سفارش بدم.
چند دقیقه بعد با دو لیوان چای برگشتم.
هنوز ننشسته بودم که یکی از دخترهای دوره کنارمون اومد.
اسمش سارا بود.
میشه بشینم پیشتون؟
بفرمایید.
نشست و بعد از چند دقیقه گفت:
فقط منم که از دکتر آریا حساب میبرم؟
من و ترنم همزمان گفتیم:
نه.
سارا نفس راحتی کشید.
خدا رو شکر.
چرا؟
امروز وقتی داشت گزارشم رو میخوند فکر کردم الان اخراجم میکنه.
خندیدم.
نه بابا.
جدی میگم.
ترنم آروم گفت:
سختگیره ولی بیانصاف نیست.
سارا سر تکون داد.
آره. اینو قبول دارم.
---
بعد از استراحت برگشتیم بخش.
تقریباً آخرای شیفت بود که دکتر آریا همه رو جمع کرد.
برای جلسه بعد هر نفر یک گزارش کامل از امروز آماده میکنه.
چند نفر آه کشیدن.
منم تو دلم آه کشیدم.
فرقش فقط این بود که بلند نگفتم.
گزارش باید دقیق باشه. هفته آینده بررسی میکنیم.
همه یادداشت کردن.
بعد اجازه رفتن داد.
---
وقتی از بیمارستان خارج شدیم، آفتاب کمکم داشت غروب میکرد.
من پشت فرمون نشستم و ماشین رو روشن کردم.
ترنم.
جانم؟
اگه یه روزی مهاجرت کنیم و اونجا هم همچین دورههایی داشته باشن چی؟
خواهیم گذروند.
خیلی راحت میگی.
چون هدفمون مشخصه.
چند لحظه ساکت شدم.
بعد لبخند زدم.
راست میگی.
هدفمون مشخص بود.
آکسفورد.
ادامه تحصیل.
موفقیت.
و فعلاً هیچ چیز مهمتر از اون نبود.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت32
از زبان زهرا:
گزارشی که دکتر آریا خواسته بود رو تا نصف شب نوشتم.
البته نصفش گزارش بود، نصفش غر زدن ذهنی من.
ولی در نهایت تمیز و مرتب تحویل آماده شد.
صبح طبق معمول من و ترنم راه افتادیم سمت بیمارستان.
امروز ترافیک کمتر بود.
برای همین زودتر رسیدیم.
هنوز ده دقیقه مونده.
خوبه.
خوبه؟!
بله.
ترنم جان، آدم عادی وقتی زود میرسه تو ماشین میشینه.
خب بشین.
ولی تو الان میخوای بری داخل.
چون کار دارم.
خدا به داد مریضای آیندهت برسه.
ترنم فقط نگاهم کرد.
همون نگاه معروفی که یعنی «دارم تحملت میکنم.»
---
امروز سالن کنفرانس شلوغتر بود.
همه گزارشهاشون رو آورده بودن.
چند نفر هم از استرس مدام برگههاشون رو بالا و پایین میکردن.
من کنار ترنم نشستم.
دکتر آریا وارد شد.
بعد از سلام، مستقیم رفت سر اصل مطلب.
گزارشها رو جمع کنین.
همه برگهها رو تحویل دادن.
حدود بیست دقیقه بعد، چند گزارش رو جدا کرد.
بعد گفت:
بعضی از گزارشها خیلی خوب بودن.
خوب.
این جمله هیچ اطلاعاتی به ما نمیداد.
همه منتظر موندن.
از بینشون سه گزارش از بقیه کاملتر بود.
حالا جالب شد.
اسم نفر سوم رو خوند.
بعد نفر دوم.
و در نهایت گفت:
نفر اول، خانم زهرا نیکفر.
چند نفر برگشتن سمت من.
منم برگشتم سمت ترنم.
چرا نگام میکنن؟
چون اسمت رو خوندن.
آهان.
آروم بلند شدم.
برگه رو گرفتم.
دکتر آریا فقط گفت:
گزارش دقیقی بود.
ممنونم استاد.
و سر جام برگشتم.
ترنم نگاهی به برگه انداخت.
چند گرفتی؟
برگه رو نگاه کردم.
نوزده و هفتاد و پنج.
خوبه.
اون بیست و پنج صدم کجا رفته؟
زهرا.
جانم؟
بشین.
---
بعد از جلسه، قرار بود چند ساعت در بخشهای مختلف بچرخیم.
من و ترنم به بخش کودکان فرستاده شدیم.
همین که وارد شدیم فهمیدم اینجا قلمرو ترنمه.
از قیافهاش مشخص بود.
چشمهاش برق میزد.
خوشحالی؟
خیلی.
معلومه.
یکی از بچههای کوچیک بخش داشت گریه میکرد.
پرستار هر کاری میکرد آروم نمیشد.
ترنم آروم رفت کنارش.
روی زانو نشست.
چند دقیقه باهاش حرف زد.
و من هنوز نمیدونستم چی گفت که بچه خندید.
چیکار کردی؟
هیچی.
دروغ نگو.
فقط باهاش حرف زدم.
جادوگر.
نه.
مطمئنی؟
بله.
---
موقع خروج از بخش، دکتر آریا رو توی راهرو دیدیم.
نگاهی به ما انداخت.
بعد گفت:
بخش کودکان چطور بود؟
قبل از اینکه من حرفی بزنم، ترنم جواب داد:
خیلی خوب بود استاد.
برای اولین بار دیدم دکتر آریا چند ثانیه بیشتر به ترنم نگاه کرد.
علاقه دارین به این بخش؟
بله استاد.
مشخصه.
و رفت.
من چند لحظه ساکت موندم.
بعد گفتم:
دیدی؟
چی رو؟
امروز قربانی جدید پیدا کرد.
زهرا.
بله؟
منظورت چیه؟
یعنی امروز به جای من حواسش به تو بود.
داری زیادی فکر میکنی.
امکانش هست.
ولی هنوز موقع برگشتن به ماشین، داشتم به همون جمله فکر میکردم:
«مشخصه.»
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱