⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت29
از زبان زهرا:
امروز سومین جلسه دوره بود.
نمیدونم چرا ولی حس میکردم این بیمارستان از دانشگاه هم سختگیرتره.
اینجا حتی راه رفتن آدمم حساب کتاب داشت.
من و ترنم طبق معمول کنار هم وارد بخش شدیم.
امروز برنامه چیه؟
فکر کنم پروندهخوانی.
خداروشکر. حداقل امروز توربین و مته و اینا نداریم.
ترنم فقط سر تکون داد.
وارد سالن شدیم.
بقیه دانشجوها هم کمکم میاومدن.
چند دقیقه بعد دکتر آریا وارد شد.
مثل همیشه مرتب.
مثل همیشه جدی.
مثل همیشه بدون حتی یک ثانیه تأخیر.
صبح بخیر.
همه جواب سلام دادن.
دکتر آریا چند تا پرونده روی میز گذاشت.
امروز قراره روی تشخیص کار کنیم. هر گروه یک پرونده دریافت میکنه و باید نظر خودش رو ارائه بده.
پروندهها تقسیم شد.
من و ترنم مشغول بررسی شدیم.
پرونده سختی بود.
بیشتر بچهها هم سردرگم شده بودن.
حدود نیم ساعت گذشت.
داشتم یادداشت مینوشتم که سایهای روی میز افتاد.
بدون این که سرم رو بلند کنم فهمیدم کیه.
دکتر آریا.
نگاهی به برگههام انداخت.
چند ثانیه سکوت.
بعد گفت:
این قسمت رو چرا اینجوری نوشتین؟
سرم رو بالا آوردم.
چون علائم بیمار بیشتر با این تشخیص مطابقت داره.
مطمئنین؟
بله.
برگه رو برداشت.
چند لحظه نگاه کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
ادامه بدین.
و رفت.
اخم کردم.
ترنم متوجه شد.
چی شد؟
هیچی.
معلومه یه چیزی شده.
نمیفهمم این آقای دکتر چرا هر بار فقط میاد سر میز ما.
ترنم چند ثانیه ساکت موند.
بعد گفت:
چون احتمالاً انتظارش از ما بیشتره.
یا شاید فقط دنبال ایراد گرفتنه.
بعید میدونم.
من که مطمئنم.
ترنم دوباره مشغول پرونده شد.
اما من هنوز حرص میخوردم.
آخر جلسه گروهها نتایجشون رو ارائه دادن.
نوبت ما که شد، من توضیحات رو ارائه کردم.
وقتی تموم شد، دکتر آریا چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
تشخیص گروه شما کاملترین تشخیص بین همه گروهها بود.
چند نفر برگشتن سمت ما.
منم ناخودآگاه صاف نشستم.
ادامه داد:
فقط یک نکته کوچک جا افتاده بود که قابل چشمپوشیه.
سرم رو پایین انداختم تا لبخندم معلوم نشه.
بعد از جلسه، موقع خروج از ساختمان، سوار بیامو مشکیم شدم.
ترنم کمربندش رو بست.
چند دقیقه در سکوت رانندگی کردم.
بعد گفتم:
ترنم؟
جانم؟
به نظرت دکتر آریا از من ایراد میگیره؟
نه.
پس چرا هر جلسه میاد بالای سر من؟
چون میدونه جواب داری.
یعنی از بقیه جواب ندارن؟
زهرا.
هوم؟
بعضی وقتا زیادی فکر میکنی.
چند لحظه سکوت کردم.
بعد گفتم:
نه. من فقط تحلیل میکنم.
برای اولین بار اون روز لبخند خیلی کوچیکی روی لب ترنم نشست.
اسمش هر چی میخوای بذار.
و من در حالی که پشت چراغ قرمز ایستاده بودم، با خودم فکر کردم:
«نه آقای دکتر... هرچی هست، من حواسم به هدفم هست.»
ولی نمیدونستم چرا دقیقاً همان لحظه، تصویر نگاه جدی آقای آریا از ذهنم رد شد...
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا
#پارت30
از زبان زهرا:
امروز از اون روزایی بود که آدم از همون لحظه بیدار شدن میفهمه قراره طولانی باشه.
من و ترنم طبق معمول بعد از نماز و صبحانه راه افتادیم سمت بیمارستان.
ساعت هنوز هفت نشده بود.
تهران تازه داشت بیدار میشد.
من پشت فرمون بیامو مشکی نشسته بودم و ترنم کنارم مشغول خوندن یه مقاله بود.
به خدا نمیدونم این دختر چطور تو ماشین هم درس میخونه.
ترنم.
بله؟
حالت بد نمیشه؟
از چی؟
از درس خوندن.
برای اولین بار نگاهم کر
---
وقتی رسیدیم بیمارستان، تقریباً همه اومده بودن.
امروز قرار بود بریم بخش اورژانس.
خود اسم اورژانس کافی بود که آدم رو جدی کنه.
دکتر آریا چند دقیقه بعد وارد شد.
صبح بخیر.
همه جواب سلام دادن.
نگاهش روی جمع چرخید.
امروز فقط مشاهده میکنین. هیچ اقدامی بدون اجازه انجام نمیدین.
همه سر تکون دادن.
بعد همراهش راه افتادیم.
---
اورژانس شلوغتر از چیزی بود که تصور میکردم.
پرستارها مدام در رفتوآمد بودن.
پزشکها با سرعت بین اتاقها حرکت میکردن.
و هر چند دقیقه یه بیمار جدید وارد میشد.
من و ترنم کنار هم ایستاده بودیم و یادداشت برمیداشتیم.
وسط شلوغیها یهو صدای یکی از دانشجوها بلند شد.
استاد! استاد!
همه برگشتیم.
یکی از پسرها موقع عقب رفتن به پایه سرم خورده بود و کل سرم روی لباس خودش خالی شده بود.
چند نفر خندهشون گرفت.
خودم هم به زور جلوی خندهم رو گرفتم.
دکتر آریا چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
تبریک میگم.
پسره گیج شد.
بابت چی استاد؟
شما اولین فرد تاریخ این بیمارستان هستین که بدون بستری شدن، سرم دریافت کردین.
این بار تقریباً همه خندیدن.
حتی چند نفر از پرستارها.
پسره هم خندید و رفت لباسش رو عوض کنه.
من ناخودآگاه لبخند زدم.
پس آقای دکتر شوخطبعی هم بلد بود.
فقط خیلی کم.
خیلی خیلی کم.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
نفور«𝐄𝐭𝐫𝐞𝐧𝐚»
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dcavx43&btn=Etrena ناشناس مون♡
خوشگلا امشب ناشناس داریماااا✨🎀
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت31
از زبان زهرا:
بعد از ماجرای سرم، فضای گروه یکم عادیتر شد.
حداقل فهمیدیم دکتر آریا غیر از اخم کردن، کارای دیگه هم بلده.
هرچند همچنان معتقدم لبخند زدن براش یه فعالیت سنگین محسوب میشه.
من و ترنم کنار هم مشغول یادداشتبرداری بودیم.
اورژانس لحظهای آروم نمیشد.
هر چند دقیقه یه بیمار جدید.
هر چند دقیقه یه پرونده جدید.
راستش رو بخواین، این قسمت از پزشکی رو دوست داشتم.
همه چیز واقعی بود.
هیچکس فرصت نقش بازی کردن نداشت.
همه فقط کارشون رو انجام میدادن.
وسط شلوغیها دکتر آریا اومد سمت ما.
نگاهی به دفتر یادداشت من انداخت.
بعد به دفتر ترنم.
چند لحظه ساکت موند.
خوبه.
و رفت.
چند ثانیه به پشت سرش نگاه کردم.
ترنم؟
بله؟
این خوبه مال من بود یا مال تو؟
هر دومون.
مطمئنی؟
بله.
حیف شد.
چی حیف شد؟
میخواستم بدونم جزو کدوممونم.
ترنم خودکارش رو روی دفتر گذاشت.
زهرا.
جانم؟
تمرکز کن.
چشم.
---
نزدیک ظهر اجازه داشتن یک استراحت کوتاه بهمون دادن.
من و ترنم رفتیم کافه بیمارستان.
طبق معمول یه میز گوشه پیدا کردیم.
چی میخوری؟
چای.
همیشه؟
همیشه.
زندگی خیلی هیجانانگیزی داری.
میدونم.
رفتم سفارش بدم.
چند دقیقه بعد با دو لیوان چای برگشتم.
هنوز ننشسته بودم که یکی از دخترهای دوره کنارمون اومد.
اسمش سارا بود.
میشه بشینم پیشتون؟
بفرمایید.
نشست و بعد از چند دقیقه گفت:
فقط منم که از دکتر آریا حساب میبرم؟
من و ترنم همزمان گفتیم:
نه.
سارا نفس راحتی کشید.
خدا رو شکر.
چرا؟
امروز وقتی داشت گزارشم رو میخوند فکر کردم الان اخراجم میکنه.
خندیدم.
نه بابا.
جدی میگم.
ترنم آروم گفت:
سختگیره ولی بیانصاف نیست.
سارا سر تکون داد.
آره. اینو قبول دارم.
---
بعد از استراحت برگشتیم بخش.
تقریباً آخرای شیفت بود که دکتر آریا همه رو جمع کرد.
برای جلسه بعد هر نفر یک گزارش کامل از امروز آماده میکنه.
چند نفر آه کشیدن.
منم تو دلم آه کشیدم.
فرقش فقط این بود که بلند نگفتم.
گزارش باید دقیق باشه. هفته آینده بررسی میکنیم.
همه یادداشت کردن.
بعد اجازه رفتن داد.
---
وقتی از بیمارستان خارج شدیم، آفتاب کمکم داشت غروب میکرد.
من پشت فرمون نشستم و ماشین رو روشن کردم.
ترنم.
جانم؟
اگه یه روزی مهاجرت کنیم و اونجا هم همچین دورههایی داشته باشن چی؟
خواهیم گذروند.
خیلی راحت میگی.
چون هدفمون مشخصه.
چند لحظه ساکت شدم.
بعد لبخند زدم.
راست میگی.
هدفمون مشخص بود.
آکسفورد.
ادامه تحصیل.
موفقیت.
و فعلاً هیچ چیز مهمتر از اون نبود.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت32
از زبان زهرا:
گزارشی که دکتر آریا خواسته بود رو تا نصف شب نوشتم.
البته نصفش گزارش بود، نصفش غر زدن ذهنی من.
ولی در نهایت تمیز و مرتب تحویل آماده شد.
صبح طبق معمول من و ترنم راه افتادیم سمت بیمارستان.
امروز ترافیک کمتر بود.
برای همین زودتر رسیدیم.
هنوز ده دقیقه مونده.
خوبه.
خوبه؟!
بله.
ترنم جان، آدم عادی وقتی زود میرسه تو ماشین میشینه.
خب بشین.
ولی تو الان میخوای بری داخل.
چون کار دارم.
خدا به داد مریضای آیندهت برسه.
ترنم فقط نگاهم کرد.
همون نگاه معروفی که یعنی «دارم تحملت میکنم.»
---
امروز سالن کنفرانس شلوغتر بود.
همه گزارشهاشون رو آورده بودن.
چند نفر هم از استرس مدام برگههاشون رو بالا و پایین میکردن.
من کنار ترنم نشستم.
دکتر آریا وارد شد.
بعد از سلام، مستقیم رفت سر اصل مطلب.
گزارشها رو جمع کنین.
همه برگهها رو تحویل دادن.
حدود بیست دقیقه بعد، چند گزارش رو جدا کرد.
بعد گفت:
بعضی از گزارشها خیلی خوب بودن.
خوب.
این جمله هیچ اطلاعاتی به ما نمیداد.
همه منتظر موندن.
از بینشون سه گزارش از بقیه کاملتر بود.
حالا جالب شد.
اسم نفر سوم رو خوند.
بعد نفر دوم.
و در نهایت گفت:
نفر اول، خانم زهرا نیکفر.
چند نفر برگشتن سمت من.
منم برگشتم سمت ترنم.
چرا نگام میکنن؟
چون اسمت رو خوندن.
آهان.
آروم بلند شدم.
برگه رو گرفتم.
دکتر آریا فقط گفت:
گزارش دقیقی بود.
ممنونم استاد.
و سر جام برگشتم.
ترنم نگاهی به برگه انداخت.
چند گرفتی؟
برگه رو نگاه کردم.
نوزده و هفتاد و پنج.
خوبه.
اون بیست و پنج صدم کجا رفته؟
زهرا.
جانم؟
بشین.
---
بعد از جلسه، قرار بود چند ساعت در بخشهای مختلف بچرخیم.
من و ترنم به بخش کودکان فرستاده شدیم.
همین که وارد شدیم فهمیدم اینجا قلمرو ترنمه.
از قیافهاش مشخص بود.
چشمهاش برق میزد.
خوشحالی؟
خیلی.
معلومه.
یکی از بچههای کوچیک بخش داشت گریه میکرد.
پرستار هر کاری میکرد آروم نمیشد.
ترنم آروم رفت کنارش.
روی زانو نشست.
چند دقیقه باهاش حرف زد.
و من هنوز نمیدونستم چی گفت که بچه خندید.
چیکار کردی؟
هیچی.
دروغ نگو.
فقط باهاش حرف زدم.
جادوگر.
نه.
مطمئنی؟
بله.
---
موقع خروج از بخش، دکتر آریا رو توی راهرو دیدیم.
نگاهی به ما انداخت.
بعد گفت:
بخش کودکان چطور بود؟
قبل از اینکه من حرفی بزنم، ترنم جواب داد:
خیلی خوب بود استاد.
برای اولین بار دیدم دکتر آریا چند ثانیه بیشتر به ترنم نگاه کرد.
علاقه دارین به این بخش؟
بله استاد.
مشخصه.
و رفت.
من چند لحظه ساکت موندم.
بعد گفتم:
دیدی؟
چی رو؟
امروز قربانی جدید پیدا کرد.
زهرا.
بله؟
منظورت چیه؟
یعنی امروز به جای من حواسش به تو بود.
داری زیادی فکر میکنی.
امکانش هست.
ولی هنوز موقع برگشتن به ماشین، داشتم به همون جمله فکر میکردم:
«مشخصه.»
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت33
از زبان زهرا:
امروز جمعه بود.
بالاخره یه روز بدون بیمارستان.
البته این جمله برای من و ترنم خیلی هم درست نبود.
ساعت حدود نه صبح بود.
ترنم پشت لپتاپش نشسته بود و طبق معمول روی جمینای کار میکرد.
دو تا مانیتور جلوش روشن بود و من فقط با دیدن اون همه کد احساس خستگی میکردم.
خودم روی مبل نشسته بودم و مقالهای که برای دوره داده بودن رو میخوندم.
چند دقیقه تحمل کردم.
بعد تسلیم شدم.
ترنم؟
بله؟
مطمئنی آدمی؟
نگاهش از روی صفحه جدا نشد.
فکر کنم.
من شک دارم.
به چی؟
به اینکه یه روز بفهمم خودتم هوش مصنوعی هستی.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
اگه بودم الان پروژههام زودتر پیش میرفت.
سرم رو تکون دادم.
هیچوقت نمیفهمیدم چطوری میتونه جمعه صبح بشینه و کد بزنه.
---
نزدیک ظهر بالاخره از پشت سیستم بلند شد.
رفتم سمت آشپزخونه.
ناهار چی داریم؟
هرچی درست کنیم.
پیشنهاد خیلی کمککنندهای بود.
میدونم.
واقعاً اگه من نباشم تو از گشنگی میمیری.
احتمال داره.
خیلی هم احتمال داره.
آخرش تصمیم گرفتیم یه ناهار ساده درست کنیم.
البته بیشتر من درست کردم و ترنم طبق معمول مسئولیت کارهای دقیق و مرتب رو به عهده گرفت.
یعنی هرجا من شلوغکاری میکردم، اون جمع میکرد.
---
بعد از ناهار دوباره نشستیم پای برنامه مهاجرت.
مدارک.
نمره زبان.
دانشگاهها.
زمانبندی.
هر بار که درباره آکسفورد حرف میزدیم، انگیزه بیشتری میگرفتم.
اما همزمان یه حس عجیب هم داشتم.
هیجان.
ترس.
شوق.
همه با هم.
ترنم.
جانم؟
فکر میکنی واقعاً بشه؟
نگاهش رو از صفحه برداشت.
چی؟
آکسفورد.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
برای همین داریم تلاش میکنیم.
میدونم.
پس به جای فکر کردن، ادامه بده.
لبخند زدم.
همیشه جوابهاش کوتاه بود.
ولی معمولاً کافی بود.
---
عصر برای خرید از خونه بیرون رفتیم.
ترنم پشت فرمون دنا پلاس توربو سفیدنشسته بود و منم کنارش.
هوا خوب بود و خیابونها نسبتاً شلوغ.
پشت یکی از چراغ قرمزها ایستاده بودیم که ترنم به بیرون اشاره کرد.
زهرا.
جانم؟
اونجا رو ببین.
سرم رو چرخوندم.
روی بیلبورد بزرگ کنار خیابون تبلیغ مجموعه بیمارستانهای آیهان نصب شده بود.
عکس دکتر آریا هم گوشه بیلبورد دیده میشد.
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد گفتم:
به نظرت خودش راضی بوده این عکس رو بزنن؟
نمیدونم.
چون قیافهاش جوریه انگار از عکاس ناراحته.
ترنم برای چند لحظه ساکت موند.
بعد خیلی کوتاه خندید.
بدجنس.
من فقط حقیقت رو گفتم.
چراغ سبز شد.
ماشین رو حرکت دادم و مسیرمون رو ادامه دادیم.
فردا دوباره بیمارستان داشتیم.
دوباره کلاس.
دوباره گزارش.
دوباره دکتر آریا.
و من مطمئن بودم که این دوره، هر روز از روز قبل سختتر میشه.
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
#تقدیر_بیهوا #پارت34
از زبان زهرا:
صبح که رسیدیم بیمارستان، طبق معمول مستقیم رفتیم سمت سالن آموزش.
امروز ترنم از همون اول ساکتتر از همیشه بود. البته ترنم کلاً کمحرف بود، ولی امروز انگار ذهنش جای دیگهای بود.
ترنم، خوبی؟
بله.
مطمئنی؟
زهرا من فقط دارم به پروژه فکر میکنم.
سر تکون دادم.
دروغ نمیگفت. وقتی ذهن ترنم درگیر جمینای میشد، ممکن بود دو ساعت کامل حرف نزنه.
وارد سالن شدیم.
همه دانشجوها حاضر بودن.
چند دقیقه بعد دکتر آریا وارد شد.
طبق معمول سلام کرد و بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب.
امروز گروهبندی موقت داریم.
همه سرشون رو بلند کردن.
گروهبندی؟
یکی از دانشجوها پرسید:
برای پروژه است استاد؟
خیر. برای ارزیابی کار تیمی.
بعد چند برگه روی میز گذاشت.
هر گروه باید یک پرونده پزشکی فرضی رو بررسی کنه و برای بیمار برنامه درمانی بنویسه.
خوب...
این یکی جالب بود.
دکتر آریا شروع کرد اسمها رو خوندن.
من و ترنم طبق معمول کنار هم ایستاده بودیم.
خانم نیکفر...
منتظر موندم اسم ترنم رو بشنوم.
با آقای فرهادی.
چی؟
ترنم همزمان با من برگشت نگاهم کرد.
خانم ترنم...
مکث کوتاهی کرد.
با خانم مهتابی.
خیلی خب.
برای اولین بار توی این دوره از هم جدا شده بودیم.
البته فقط برای یک پروژه.
ولی باز هم عجیب بود.
ترنم آروم گفت:
اشکالی نداره. دو ساعت بیشتر نیست.
میدونم.
دکتر آریا ادامه داد:
هدف اینه که ببینم بدون تکیه به دوستهاتون هم میتونید کار کنید یا نه.
خوب...
این حرف مستقیم به ما بود.
چون تقریباً همه فهمیده بودن من و ترنم همیشه کنار هم هستیم.
پروندهها رو تحویل گرفتیم.
من کنار آقای فرهادی نشستم.
پسر مؤدب و آرومی بود.
شروع کردیم به بررسی پرونده.
حدود بیست دقیقه گذشته بود که احساس کردم یکی داره نگاه میکنه.
نه...
باز هم همون حس.
سرم رو بلند کردم.
دکتر آریا ته سالن ایستاده بود و داشت کار گروهها رو بررسی میکرد.
چند ثانیه بعد نگاهش رو از من گرفت و رفت سمت گروه بعدی.
نفسی کشیدم.
زهرا جمعش کن.
استاد دوره است.
کارش همینه.
دوباره مشغول پرونده شدم.
نزدیک ظهر بود که گروهها نتایجشون رو ارائه دادن.
نوبت ما رسید.
بلند شدم و توضیح درمان رو ارائه دادم.
وقتی حرفم تموم شد، سالن چند لحظه ساکت موند.
دکتر آریا گفت:
خوب بود.
فقط همین.
دو کلمه.
ولی از زبان ایشون همین هم تعریف محسوب میشد.
وقتی نشستیم، ترنم زیر لب گفت:
بهت گفت خوب بود.
خب؟
به بقیه گفت قابل قبول.
ترنم...
چیزی نگفتم.
جلسه که تموم شد وسایلمون رو جمع کردیم.
در راه خروج از بیمارستان، هوا ابری شده بود.
به محض رسیدن به پارکینگ، صدای رعد بلندی اومد.
عالی شد.
چرا؟
ماشینم تازه شسته بودم
مشکلاتت واقعاً عمیقه خانم موسوی
خیلی ممنون خانم دکتر .
بارون شروع شد.
سریع سوار ماشین ترنم شدیم
قطرههای بارون روی شیشه میخوردن.
ماشین رو روشن کردم و از پارکینگ خارج شدیم.
هنوز چند دقیقه از مسیر نگذشته بود که ترنم گفت:
زهرا.
جانم؟
فکر میکنم این دوره خیلی طولانیتر از چیزیه که فکر میکردیم.
لبخند زدم.
منم همین فکر رو میکنم.
ولی هیچکدوممون نمیدونستیم این تازه اول ماجراست...
@etrena
⊰╍╍╍╍╍┄♡┄╍╍╍╍╍⊱
سلام سلام !
بعد از مدتی ...
امشب پارت جدید داریمممممممم 🥹
دست جیغ هورااااااا 👏👏👏👏👏👏