یوروص.
https://daigo.ir/secret/711278840 بیدارید حرف بزنیم ؟
صبح گشنم بود، سر یه انتخاب نه چندان جالب یکم خاکشیر ریختم تو آب گرم و تو شیشه شفاف اوردم دانشگاه
الان فک میکنن دچار یبوست شدم که چنین چیزی همراهم اوردم؟ اخه من خیلی از بافت خاکشیر زیر زبونم خوشم میاد
| نه بابا 😂 دوتا برگ نعنا اضافه میکردی برای رخ کار
ولی کلا اب گرم ناشتا خوبه بعدشم کی میفهمه شربت نیست ؟؟
هدایت شده از - دلدادھ مٺحول -
گفت آروم و ساکت شدی!
گفتم که "ما لا یُحکی، یُبکی"
"آنچه گفته نمیشود، اشک میشود."
منم این روزا بجای خودم، چشمام حرف میزنن.
بلند و طولانی. رسا و بیوقفـه.
یوروص.
گفت آروم و ساکت شدی! گفتم که "ما لا یُحکی، یُبکی" "آنچه گفته نمیشود، اشک میشود." منم این روزا ب
بابا میگفت همه چی که تو دنیا نیست !
راست میگفت
تو دنیا معامله ها جابه جا میشه، هر دو دوتایی که چهار نیست .بعضی چیزا رو میزارن کنار بعدا برات جبران میکنن .
اصلا از کجا معلوم، شاید انقدر باید نا امید بشی، انقدر باید یاد بگیری رها کنی تا امیدت فقط به یکی باشه .
من اگر منم، همونطوری میمونم که دلم باهاش راضیه. حالا اینکه
پیچوندنی درکار باشه یا اینکه هی بخوام یادآور باشم یا اینکه توی سر شلوغیای کسی جایی نداشته باشم یا اینکه اولویت چندم و غیره ، مهم نیست .
مهم نیست که گاها آدما چقدر بی معرفت میشن .
قرارمونم نبود به خاطر شش تا اتفاق و چهار تا آدم از چیزایی که حالم باهاش خوبه دست بردارم ، هرکی مسیر خودشو میره .
به نظرم راز موفقیت رها کردنه .
راز موفقیت سپردن کار دست اونیه که بلده چطوری تعادلش رو حفظ کنه .
خلاصه که امید بستن برای درست شدن این چالش های زندگی به این آدما کار بیفایده ایی .
این ″گذشتن و رها کردن″، از اتفاقات تلخی که باعث میشه تا مدت ها زندگی کردن یادت بره رو باید بزارم یه جا که همیشه یادم بمونه .
یه چیزی توجهم رو جلب کرد دیشب،
همین حین که داریم زندگیمونو میکنیم یه عده بی سر و صدا دارن هر چند روز یک بار میرن جلسات توجیهی و آموزشی برای حجِ چهل و پنج روزه ایی که قراره به زودی مشرف بشن ؛
و چه خوش سعادت و چه خوش روزین .
ولی خب ما ؟ نشستن و نگاه کردن به بخت و اقبال خوششون و غبطه خوردن به اینکه هر لحظه دارن میرن جلسه ایه که آمادگی برای روبه رویی چند روزِ دیگه با مراسمات حجه .
راستش رو بخواید تو خونه ما پره از خبر های کاروان های زیارتی ؛
کربلا ده شبه هوایی میره قیمت مناسب ،
فلان جا ماه رمضون ده شب نجف ده شب کربلا ،
زمینی سه شب نجف چهار شب کربلا هتل فلان و فلان ،
فلانی زنگ زده مدیر میخوان برای هتل داری مکه مدینه ،
حدود ده تا کاروان ۱۸۰ نفره دارن برای جلسه این دفعه میرن استادیوم آزادی برنامه دارن ظاهراً ،
اقای فلانی مشرف شدن گفتن نائب و الزیارة هستن یا فلان مداح که چندی پیش باهم توی ایون نجف زیارت وداع خوندیم دوباره پیام رسونده بودن که ″حاجی حرم امیرالمومنین نایب الزیارة شما و خانواده هستیم ″
و الی ماشاءالله . .
خلاصه که توی این چهار دیواری ما همیشه دلتنگی وجود داره چون بحث داغه. همیشه با هر بار شنیدن خبر کاروان های زیارتی شما یه دور میمیری و زنده میشی .
نمیدونی از این همه لطف و کرم خوشحال باشی یا ناراحت این که هر بار از قافله جا میمونی یا شاید دلخور اینکه خبراش بهت رسیده ولی دعوت نشدی.
بعدشم مثل بچه ای که کلی اصرار کرده تا براش اسباب بازی بخرن و نخریدن یه نفس عمیق میکشی بعد به خودت میگی خوش به حالشون.
عب نداره ؛
سهم این بار ما هم شستن میوه و پک کردن خوراکیا و جا به جا کردن کارتونهای کیک و باکس های آبه . دیدن اینکه کاور چمدون ۱۸۰ نفره کاروان چه رنگیه و چمدون ها توی چه ابعاده.
دونستن اینکه برنامه موندن تو مدینه چند روزه و اعمال مکه با چی شروع میشه و با چی تموم میشه .
فهمیدن اینکه توی نیم روز باید ۲۰ کلیومتر راه برن و خانم هارو شب میرن که خلوت تره .
نوشتن اسامی زوار روی کارتهای سازمان و دسته بندی کردنش، به علاوه حسرتی که بعد از تموم شدن هر یه کارت به جا میمونه و اسم تو بینش نیست . .
ظاهراً که این تعریفا و خبرها تمومی نداره،و من خوش خیالی که هر دفعه با ذوق و دقت میشیم ببنیم چی به چی شده بعدشم دلی که با هر کدوم ازینا بیشتر هوایی میشه.
یه جایی هست آدم خبر نداره، توی گیر و دار کاروان ها ام نیست ولی رواعه که ما از گوشه کنار در جریان مهمون ها هستیم و بی نصبیم ؟!
یوروص.
یه چیزی توجهم رو جلب کرد دیشب، همین حین که داریم زندگیمونو میکنیم یه عده بی سر و صدا دارن هر چند رو
اصلا این چه شوقی که هیچ جای دیگه پیداش نکردم؟؟ این چه حالی که هم خوشحالی برای بقیه هم ناراحتی که تو جزوشون نیستی ؟؟
اصلا مگه قرار نبود وقتی بهش رسیدی سیراب بشی ؟ پس چرا با هر بار رفت و برگشت تشنه تر از قبلی؟؟ چرا وقت خداحافظی میرسه دنیا رو سرت خراب میشه؟هنوز پاتو نزاشتی بیرون دلتنگی میخواد خفت کنه .
اصلا آرامشی که با بعضی مکان ها داری از کجا میاد؟؟
ولی از قشنگ ترین و مطلوب ترین احوالاتی که داشتم بودن توی بعضی صحن ها ،حیاط ها، مساجد و چیزایی که برای چند روز یا حتی لحظه ای هم که شده بهم این حس رو داده که واقعا تو دنیای خودم نبودم حالا یا با حال خوب رفتم یا با حال بد، همیشه یه آغوش باز ندیدنی بوده که از زندگی عادی بالا ترت میبره و سبک میزارتت پایین :))))))
هیچی دیگه زیادی هم حرف زدم دلم خواست این حال خوبش رو باهاتون درمیون بزارم -به قول استادمون از دل برآمده انشالله بر دل بشینه -
و مطمین شما ام یه روزایی توی همین مکان ها تجربه چنین چیزایی رو داشتید .
کاش هر وقت تصمیم میگیرد کاری کنید یا حرفی بزنید بدونید که شما در اون لحظه به عنوان نماینده تمام اون قشری هستید که به طرف مقابلتون مربوط میشه
یوروص.
کاش هر وقت تصمیم میگیرد کاری کنید یا حرفی بزنید بدونید که شما در اون لحظه به عنوان نماینده تمام اون
پس خیلی طبیعی شخصاً توی ذهنیت طرف مقابلتون درباره اون جایگاه موثر باشید
یوروص.
پس خیلی طبیعی شخصاً توی ذهنیت طرف مقابلتون درباره اون جایگاه موثر باشید
امروز یه اتفاقی افتاد که خیلی ناخودآگاه به کسی که داشتیم حرف میزدیم برگشتم گفتم ،کلا همینه دیگه اصلا آدم روی دوستم نمیشه حساب کرد وقتی شخصی که بهش میگی ″دوست″ اینطوریه پس بیخیال دیگه.
یوروص.
امروز یه اتفاقی افتاد که خیلی ناخودآگاه به کسی که داشتیم حرف میزدیم برگشتم گفتم ،کلا همینه دیگه اصلا
بعد یهو به خودم اومدم دیدم دارم یه حکم کلی میدم برای تمام رفقا