انعکاس خورشید امید را میدیدم ، زمانی که زیر درخت آرزوهایم دراز کشیده بودم و به آسمان دلم نگاه میکردم .
گاهی با خود فکر میکنم که چرا همیشه دعوا سر خورشید و ماه است ؟ آسمان شب را بنگر ، ستارهها هستن که آن را زیبا میکنند و بعد از مرگ سقوط میکنن تا روی زمین باشند و دلهارا نورانی کنند .
میشد گرمایی که زیر یخها دفن شده بودند را در عمق چشمانش دید ، جایی در آن دور دستها دخترکی آنها را به قبرستان برده بود .
تار موهایش جلوی دیدش را میگرفت ، هر چند که اشکالی هم نداشت ، گاهی نیاز بود تا واقعیتها معلوم نشوند و همانطور نادیده بمانند .
نوزادی که در آغوشم بود بوی بهشت میداد ، چشمانش همچون عسلی بود شیرین و دوست داشتنی ، شاید آنهارا از من به ارث برده بود .
بسیار شبها به مهتاب خیره شدم و از او سخن گفتم ، هر بار نسیمی وزید و نوازشم کرد ، تا به خود آمدم دیدم که گَرد ستارهها چشمانم را نورانی کرده است .